باران آرام میبارید. گوشی را برای چندمین بار برداشتم تا به مادربزرگم زنگ بزنم. دو هفته بود هر بار با خودم میگفتم: «فردا حتماً تماس میگیرم، امروز خیلی سرم شلوغه.»
آن روز بالاخره شمارهاش را گرفتم.
اما صدایی که جواب داد، صدای او نبود.
عمویم بود.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت: «کاش دیروز زنگ زده بودی... تا آخرین لحظه منتظر بود شاید تو تماس بگیری.»
نفسم بند آمد.
گفت که مادربزرگم همیشه گوشی را کنار دستش میگذاشت و هر وقت زنگ میخورد، با لبخند میگفت: «شاید نوهم باشه.»
روی میز کوچک کنار تختش، یک جعبه بود. داخلش نقاشیهایی که سالها قبل برایش کشیده بودم، چند عکس قدیمی، و یک کاغذ تاخورده.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته بود:
«اگر یه روز دیر زنگ زدی، ناراحت نمیشم... فقط امیدوارم حالت خوب باشه.»
همان لحظه فهمیدم بعضی «بعداً»ها، هیچوقت نمیرسند.
از آن روز هر وقت دلم برای کسی تنگ میشود، دیگر نمیگویم «بعداً تماس میگیرم». چون گاهی بزرگترین حسرت زندگی، حرفهایی است که فرصت گفتنشان را از دست میدهیم.