eitaa logo
حوزه بسیج دانش آموزی کوثر شهرستان تکاب
598 دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
211 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 🌷یک هفته بود مادرم در بیمارستان بستری بود. مصطفی به من سفارش کرد که «شما بالای سر مادرتان بمانید ولش نکنید، حتی شبها.» و من هم این کار را کردم. مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم، یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم، قبل از این‌که ماشین را روشن کند دست مرا گرفت و بوسید، می‌بوسید و همان‌طور با گریه از من تشکر می‌کرد. من گفتم: «برای چی مصطفی؟» گفت: «این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید.» 🌷....گفتم: «از من تشکر می‌کنید؟ خب این‌که من خدمت کردم مادر من بود، مادر شما نبود که این همه کارها می‏کنید.» گفت: «دستی که به مادرش خدمت می‌کند مقدس است و کسی که به مادرش خیر ندارد به هیچ کس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با این همه محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید.» هیچ وقت یادم نرفت که برای او این‌قدر ارزش بوده که من به مادر خودم خدمت کردم. 🌹خاطره اى به ياد شهید دکتر مصطفی چمران ساوه‌ای
🌷 ۴۱۴۶ .... 🌷پدرم معروف بود به حاجی صلواتی، به خاطر صلوات‌هاى مکرر و بلندی که می‌فرستاد. گاه می‌شد در یک جمع هزار نفری صدای صلواتش بلند می‌شد و همه می‌فهمیدند علی شبان‌پور در جلسه است. ....روزی در جمع خانواده نشسته بودیم که ناگاه صدایش به صلوات بلند شد و بعد قطره قطره اشک از چشمانش جاری [شد.] هر چه اصرار کردیم چیزی نگفت. چند روز بعد خبر شهادت حمید، سومین پسر شهیدش را آوردند. آن روز بود که رازی را برای اولین بار با ما در میان گذاشت. 🌷تعریف می‌کرد؛ سال‌ها پیش قبل از تولد حمید، قبل از بسته شدن نطفه حمید در سیاه چادرم نشسته بودم که احساس کردم نور سبزی آمد و وارد دهانم شد. آن‌قدر برایم عجیب بود که شروع کردم به صلوات فرستادن، به حدی که مردان سایر سیاه چادرها فکر کردند برایم اتفاقی افتاده. چند روز پیش احساس کردم همان نور سبز از دهانم خارج شد، یقین کردم حمید شهید شد.... 🌹خاطره ای به یاد شهید معزز حمید شبان‌پور، معاون گردان حضرت زینب (س) لشکر ١٩ فجر، شهادت: ٩/١٢/١٣٦٣، سومار