ءَ./
بارها و بارها در هجومِ سهمگینِ سردردهای یهویی آنگاه که پیکر ناتوانم به ستوه میآمد و هیچ دوایی یارای تسکین نداشت ؛ این بخار ملایم و عطرآگینِ چای بود که چون دستانی نوازشگر ؛ بر صورتم مینشست و به مشامم میرسید. گویی با هر دم از عطر آن ؛ باری از دوش جانم برداشته میشد و با هر جرعه ؛ سمفونیِ درد در سرم به سکوتی دلنشین مبدل میگشت ..
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم ؛
اکنون که پیدا کردهام ، بنشین تماشایت کنم :)