eitaa logo
[ هُرنو ]
1.2هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
61 ویدیو
120 فایل
📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مصطفا جواهری معلم و سردبیر مجلهٔ مدام @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام و سلام ✋🏻 عجالتا این پیام آغاز فروش اشتراک مجلهٔ مدام را دریابید. تا مفصل بیایم و در باب اهمیت «مشترک مدام شدن» توضیح دهم. 😎
شهرک اکباتان، شور انقلابی و مسألهٔ یادگرفتن قِلِق مردم دیروز چند نفر از دوستانم فیلمی از برگزاری متفاوت مراسم شب احیا در برایم فرستادند. می‌دانستند که خانوادهٔ همسرم ساکن اکباتان هستند و من هم به بهانه‌های مختلف از اکباتان عزیز گفته و نوشته بودم. اگر فیلم را ندیده باشید توصیفش، چنین است: برگزاری دعای جوشن کبیر در پیاده‌راه بین بلوک‌های شهرک (اگر درست خاطرم باشد، فاز۲). طبیعتاً فردی در حال خواندن دعا با صدای بلند از بلندگو است و مردم شرکت‌کننده در مراسم، توأمان در حال حرکت و خواندن دعا هستند. من ذره‌ای🤏🏻 شک در خوش‌نیتی و خلوص تصمیم‌گیران و همهٔ عزیزانی که آن شب احیا این تصمیم را گرفته‌ و پیاده کرده‌اند، ندارم. اما به واسطهٔ هفت سال زندگی و رفت‌وآمد در شهرک اکباتان، مناسب دیدم شاید باز کردن یک نکته خالی از لطف نباشد؛ خاصه آن که احتمالا بتوانیم عرض بنده را تعمیم بدهیم و در روزهای پیش‌رو، تصمیم‌های درست‌تر و مناسب‌تری بگیریم. بافت اجتماعی شهرک اکباتان بسیار بافت پیچیده‌ای است. برای شناختن اهالی شهرک، تنها و تنها یک مسیر وجود دارد: هم‌زیستی و تعامل با آنها. اصلا نمی‌شود با گشت‌وگذار در شهرک تصویر دقیقی از مردمانش پیدا کرد. اصلا نمی‌شود با دیدن چند عکس، صوت یا تکه‌فیلم به برداشت دقیقی از شهرک اکباتان رسید. در بین اهالی شهرک اکباتان از خانوادهٔ شهید و افراد متعهد به مبانی انقلاب داریم تا معاند و برانداز جمهوری اسلامی. (در طبقهٔ منزل والدین همسرم هم مادر شهید داریم هم هم دختری که معلم رقص و برانداز است.) البته به طور کلی، کفهٔ فضای مذهبی و انقلابی شهرک، سبک‌تر از کفهٔ دیگر است. با این مقدمه، تصویری که در ذهن ساکنان داخل خانه از شنیدن صدای آقای مداح از بلندگو که دارد دعای جوشن‌کبیر می‌خواند، ساخته می‌شود این است: «اینا اومدن واسهٔ ما خط‌ونشون بکشن» یا «معلوم نیست باز از بیرون شهرک آدم جمع کردن که...» یا «بذارید هیجان شما انقلابیا بخوابه، نوبت ما هم میشه.» در حالی‌که من مطمئنم اصلا قصد و غرض دوستان من در بسیج مسجد امام‌خمینی (یا اگر نهاد دیگری برگزارکنندهٔ آن مراسم بوده)، ایجاد مزاحمت برای اهالی یا خط‌ونشان کشیدن برای آنها نبوده. ❓ پس مسأله چیست؟ ما گاهی اوقات یک حرف درست داریم، اما بلد نیستیم و نمی‌دانیم فرم و شکل‌وشمایلِ بیان این حرف درست، بستگی به بستری دارد که می‌خواهیم این حرف درست را عرضه کنیم. یک مثال ساده بزنم: اگر کنش من در کانال‌های شخصی خودم در تلگرام و ایتا و تلگرام و بله و صفحهٔ اینستاگرامم، یک‌چیز باشد یعنی اساسا فهمی از مخاطب خودم ندارم. من با مخاطب اینستاگرامم باید حرفم را یک‌طور بیان کنم، با مخاطب ایتا یک‌جور و با مخاطب تلگرام به نحوی دیگر. اگر پخش‌کردن مداحی حسین طاهری در میدان هفت‌تیر نتیجهٔ مثبت می‌دهد، به این معنا نیست که همه‌جا به پاسخ درست می‌رسد. هر محله، هر فضا و هر جایی کنشِ سازگار با خودش را می‌طلبد. 🧩 این‌شب‌ها، مایی که در خیابان حضور داریم از حضور و دیدن مردم دلگرم می‌شویم. اما ممکن است به یک نکتهٔ مهم حواس‌مان نباشد. ما، ممکن است از جهت کمیت، پرتعداد باشیم و از بعد رسانه‌ای، چشم‌گیر؛ اما از حیث درصد در میان مردم جامعه، عدد بالایی نیستیم. این به معنای القای ناامیدی نیست. به معنای این است با توجه به شرایطی که داخلش هستیم و احتمالا پیچیده‌تر شدن اوضاع خیابان در روزهای پیش‌رو، محتاج گفتگوکردن با آنهایی هستیم که شبیه ما نیستند و شبیه ما فکر نمی‌کنند. ما (منظورم همین مردمی است که شب‌ها خیابان‌ها را روشن کردیم؛ و نه مسئولان) وظیفه داریم بلد باشیم و یاد بگیریم که دربارهٔ شرایط فعلی، با کاسب چطور حرف بزنیم، با آدم خاموش چطور صحبت کنیم، با معترض ۱۸دی که الان ساکت است چطور مواجه شویم و... ایران، بخش قابل قبولی مدافع سرسخت انقلاب اسلامی دارد و بخش پرتعدادتری، سرمایهٔ اجتماعی خاموش و باز هم بخش قابل قبولی، مخالف نظام. (بخشی هم برانداز و آشوبگر دارد که مقصود من در این پیام نیستند.) «ما»ی مدافع سرسخت انقلابی هم با بدنهٔ خاموش و هم مخالفان نظام صحبت کنیم. گفتگو کنیم. با خوش‌رویی مواجه شویم. حرف‌هایشان را بشنویم. خیلی اوقات نیاز به پاسخ دادن و اقناع کردن هم‌ نیست. آدم‌ها هرکدام قلق و لِم خودشان را دارند. ما چاره‌ای جز پیدا کردن قلق مردم نداریم. فردای تمام‌شدن جنگ، آغاز بازشدن کلاف پُرگره دعواهاست. شور و حرارت انقلابی این روزهای‌مان را باید بلد باشیم و بتوانیم در مسیر درست تبدیل به انرژی کنیم. ایران، فقط به همدلی و همراهی هستهٔ سخت انقلاب نیاز ندارد. هیچوقت، مطلقا هیچوقت دیگر، فرصت استفاده از برکت خون شهدا مخصوصا رهبر شهیدمان نصیب ما نمی‌شود. باید همدلی و مدارا و تعامل با مردم از روی رگ‌خواب خودشان را یاد بگیریم. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
همه باید قلم‌ها و زبان‌ها را غلاف کنند و برای دشمن به کار بیندازند؛ به ضد دشمن؛ به ضد دشمن؛ به ضد دشمن؛ سخنرانی امام خمینی در جمع کارکنان روزنامهٔ میزان | ۱۳۵۹/۱۲/۱۲ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
هر کسى که طرف‌دار دین مقدّس اسلام باشد، اگر دین را از سیاست جدا بکند، با او کارى ندارد. آن‌جایى که دین وارد میدان سیاست می‌شود و به زندگى مردم و به امور اساسى حیات جهان و جهانى و به امور دنیوى مردم کار دارد، آنجا است که استکبار جهانى ظاهر می‌شود؛ چون می‌داند که در یک چنین وضعى دین جلوى زورگویى‌هاى آنها را می‌گیرد، جلوى سوء‌استفاده‌هاى آن‌ها را می‌گیرد، چپاول‌هاى آنها را از منابع طبیعى و انسانى جهان اسلام مانع می‌شود؛ این مسائل است. در خطبه‌های نمازجمعه | ۱۳۷۲/۰۳/۱۴ پانوشت: عزیزان و رفقای انجمنی! کجای مجلس نشسته‌اید؟ خواستم بگویم کلاه‌هاتان را بگذارید بالاتر. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
دارم جلد ۲۱ مجموعهٔ ره‌نامه رو با عنوان می‌خونم. با بچه‌های گروه سه‌کتاب تصمیم گرفتیم این ماه، به‌جای خوندن یه مجموعه‌داستان، مجموعه‌ای از رو شروع کنیم. تا الان هفت‌تا اقدام مختلف حول ۶ کتاب شروع شده که واقعا جذابه. من هم قرار شد کتاب دشمن‌شناسی رو بخونم و خلاصه‌شو به صورت صوتی برای بچه‌ها بفرستم. همهٔ صحبت‌ها و سخنرانی‌های آقا انگار دقیقا برای همین روزامونه. عجیبه واقعا...
روز پانزدهم جنگ؛ چقدر در این سال‌ها نشناختمت... موهایم خیلی بلند و جنگلی شده. برای مرتب بودنش دائم شانه می‌خواهد، تازه باز هم مرتب نیست و شلخته می‌شود. صبح ساعت ده با همکارم قرار داشتیم که راه بیفتیم سمت مجله. سلمانی آرش در بازارچه گل‌های فاز دو باز نکرده بود. ناچار گذاشتم برای عصر. حوالی یازده رسیدیم دفتر مجله. کمپین اشتراک مدام را می‌خواستیم دو هفته پیش شروع کنیم که خورد به جنگ. به ناچار امروز شروعش کردیم. اوضاع نقدینگی مدام اصلا خوب نیست. به چاپخانه و چند نفر دیگر بدهکاریم. حقوق چند ماه بچه‌های تیم هم مانده. امیدوارم که فروش اشتراک، نقدینگی کوچکی برایمان بیاورد و از این فشار دربیاییم. با خانم رحیمی دربارهٔ پروژهٔ جدیدی که شروع کرده‌ایم و مسئولیتش با اوست گپ زدیم. ان‌شاءالله کار درخشانی خواهد شد. منتظر رئیس بودیم که بیاید و دربارهٔ شمارهٔ تهران و همین پروژهٔ جدید جلسه بگذاریم که درگیر بود و نشد هم را ببینیم. کنداکتور بسته شده و تقریبا آمادهٔ چاپ است. اما چون قرار است در ایام بعد از عید به دست مخاطب برسد، دوست داریم غیر از جلد و یادداشت سردبیر، در بین مطالب مجله هم اشاره‌هایی به این روزها داشته باشیم. به چند نفر از نویسندگانی که می‌دانستم هم می‌توانند چند روزه روایت و داستان قابل قبول تحویل دهند، هم درگیر شعارزدگی نشوند و هم حق مطلب این روزهای تهران عزیزم را ادا کنند زنگ زدم و پیام دادم و صحبت کردم. حدس می‌زنم حداقل سه روایت قابل قبول به این شماره برسد ان‌شاءالله. نزدیک یک ساعتی درگیر نوشتن یادداشت شهرک اکباتان بودم. حوالی ساعت پنج عصر راه افتادم سمت اکباتان. روزهای میدان انقلاب خیلی باحال شده. افراد مختلف با شمایل مختلف می‌آیند و چند دقیقه‌ای در میدان پرچم می‌چرخانند و به نفر بعدی می‌دهند و می‌روند. شبیه یک فریضهٔ روزانه. میدان انقلاب در این روزها هر ساعتی که ازش گذر کردم فعال بوده و سرحال. حدود ساعت یک ربع به شش، ماشین را در بلوار گلها پارک کردم و رفتم سلمانی. سه نفر جلوی من بودند. نوبت من که شد، یک آقایی هم پسرش را آورد و فهمیدم که تلفنی نوبت گرفته بوده. خلاصه اذان شد و موقع افطار زیر دست آقای سلمانی که همیشه فامیلی‌اش را یادم می‌رود، بودم. ریش‌هام را هم مرتب و کوتاه کرد. چهارصد و پنجاه هزارتومان کشیدم و آمدم بیرون. چرا از دفعهٔ قبل صدهزارتومان گران‌تر کرده بود؟! نیم‌میلیون تومان برای اصلاح موی سر و ریش؟ آر یو کیدینگ می؟ کچل می‌کنم سری بعدی. افطار را که خوردیم، نرگس را خواباندیم. شام، آلواسفناج داشتیم. دایی همسرم هم آمدند. لیلا هم شام را با ما خورد. لیلا را هم خواباندیم و راه افتادیم سمت میدان شهید تهرانی مقدم. آن سمت رفتیم که بعدش یک سر به نوید و همسرش و دوقلوهای در‌راهشان هم بزنیم. به اواخر مراسم میدان کاج رسیدیم. مداح داشت دعای سلامتی امام زمان را می‌خواند. خانم بی‌حجابی ضلع شرقی میدان رو به قبله ایستاده بود و دعا را همراهی می‌کرد. روبروی ما بود. به فراز آخر که رسید شروع به گریه کرد. راه افتاد و ما هم راه افتادیم. ماشین‌هامان نزدیک هم بود. تا کنار ماشینش گریه کرد. حالش واقعا خریدنی بود. هر شب، انگار با شیب مثبت ولی آهسته‌ای، تنوع افراد حاضر در تجمع‌ها بیشتر می‌شود. خدا را شکر. حدود ساعت ده راه افتادیم سمت خانهٔ نوید که مادر همسرم تماس گرفتند. گفتند لیلا بیدار شده و بی‌تابی می‌کند. به ناچار برگشتیم اکباتان. همسرم به دوستش زنگ زد و ماجرا را گفت و عذرخواهی کرد که نمی‌توانیم بهشان سر بزنیم. حدود ساعت ده‌و‌نیم رسیدیم اکباتان. در راه برگشت با محمد تماس گرفتم. از رفقای دانشکده و اهل قم. دربارهٔ این روزها صحبت کردیم و گپ زدیم. رئیس هم تماس گرفت و گفت تازه دارد برمی‌گردد قم. عجب همتی دارد این مرد. رفتم بالا. قرار بود تا جمعه، کتاب دشمن‌شناسی از مجموعهٔ ره‌نامه را بخوانم و خلاصه‌اش را پادکست کنم و بفرستم‌ برای بچه‌های سه‌کتاب‌. از ساعت یازده تا یک‌و‌نیم مشغول خواندن و خلاصه‌برداری شدم و بار‌ها در طول مطالعه، بغضم گرفت. آقای شهید انگار از سال‌های پیش، همین روزهایمان را می‌دیده است. حوالی ساعت دو و نیم هم شروع به ضبط صدا کردم. نزدیک پنجاه دقیقه طول کشید. کار خلاصه‌کردن کتاب که تمام شد، دیدم من چقدر این مرد را در این سال‌ها نشناخته‌ام. چقدر او آینده‌بین بوده و چقدر من، کر و کور و نفهم. امشب برای اولین بار در این دو هفته، به طور غریبی، شرمنده‌اش شدم. شرمنده‌اش شدم که بهای تلنگر و به‌خود آمدن من و امثال من، خون او بود. کاش لااقل از این به بعد، کمتر شرمنده‌اش شوم. الان هم ساعت چند دقیقه مانده که چهار صبح برسد. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز پانزدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. پانوشت: دو هفتهٔ پیش این موقع‌ها، خبر دادند و بدترین روز عمر ما شروع شد... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد نهم کتاب چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟ این کتاب یک شیوه‌نامهٔ درخشان برای مواجهه با دشمن در همین روزهاست. دشمن‌شناسی، جلد بیست‌ویکم از مجموعهٔ چهل‌جلدی ره‌نامه است. مجموعه‌ای که چهل عنوان مهم در زندگی فردی و اجتماعی انسان‌ معاصر ایرانی را انتخاب کرده و ذیل آن، سخنرانی‌ها و بیانات رهبر شهید انقلاب را آورده‌اند. چینش متن‌ها با وسواس و دقت‌نظر فوق‌العاده‌ای انجام شده. مهم‌ترین کارکرد مطالعهٔ این کتاب، تلنگر اساسی و سیلی محکمی است که حین خواندن و بعدش، با آن مواجه خواهید شد. صحبت‌هایی را می‌خوانید که سال‌ها و دهه‌هاست رهبر با ما مطرحش کرده و انگار خواسته ما را دقیقا برای همین امروز آماده کند. همین امروز! من از اینکه می‌بینم جوانان ما از این قضایا [تاریخ در ایران] بی‌اطلاعند، رنج می‌برم. همیشه اطلاع از آنچه که در گذشته عمل کرده است، موجب می‌شود که انسان ترفندهای دشمن را در زمان خودش هم بداند ۱۳۸۰/۸/۲۰ ✅ این کتاب را در پیام بعدی تقدیم کرده‌ام. نسخهٔ الکترونیک کتاب، در طاقچه موجود است. ✏️ فهرست کتاب‌های پیشنهادی در ، تکمیل و به‌روز می‌شود. پیشنهادات را برای دیگران هم‌ ارسال کنید. ✌️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
🎧 خلاصهٔ صوتی کتاب عزیزان من! شرط اصلی فعالیت درست شما در این جبههٔ جنگ نرم، یکی‌اش نگاه و است. نگاهتان خوش‌بینانه باشد. ببینید، من در مورد بعضی‌تان به‌جای شما هستم. من نگاهم به آینده، خوش‌بینانه است؛ نه از روی توهم، . در دیدار دانشجویان و نخبگان علمی | ۱۳۸۸/۰۶/۰۴ به دلیل محدودیت ایتا برای ارسال فایل صوتی، به ناچار فقط در شعبهٔ بله توانستم آپلود کنم. از اینجا می‌توانید بشنوید. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز شانزدهم جنگ؛ باید با هم حرف بزنیم. دیشب ساعت چهار خوابیدم و نُه پاشدم و رفتم دفتر. با رئیس و خانم رحیمی جلسه داشتیم. دربارهٔ پروژهٔ جدید باید صحبت می‌کردیم و هماهنگ می‌شدیم. البته بار کمی روی دوش من هست. با آقای جوان (رئیس) دربارهٔ ایدهٔ روزنگارنویسی جمعی صحبت کردم. اولش کمی موضع داشت یا حداقل من اینطور حس کردم. ولی توضیح که دادم خوشش آمد. چند پیشنهاد دیگر هم داشت. نزدیک هفتصد نفر شده‌ایم. استقبال از چیزی که فکر می‌کردم خیلی بیشتر شده. تصویر محصول نهایی خیلی برایم شفاف و روشن است. اما رسیدن بهش بسیار کار سختی است. امیدوارم که بشود و خدا برکت بدهد. از حوالی ساعت دو به بعد، بازدهی‌ام به حداقل حالت ممکن رسید. کم‌خوابی و سحری نخوردن تمامم کرده بود. کمی گروه پشتیبانی و اجرایی روزنگارنویسی جمعی را سامان دادم. بیست نفر از دوستان نویسنده‌ام آمده‌اند پای کار. دمشان گرم... افطار با بچه‌های سیره و موکب قرار است دور هم جمع بشویم و دربارهٔ کارهای مشترکی که می‌توانیم بکنیم صحبت کنیم. افطاری به دعوت حسام رایگانی و رفقای سیره است. حدود ساعت چهار از دفتر می‌زنم بیرون که بروم دنبال همسرم. سر راه به کتابفروشی حافظهٔ تاریخی سر می‌زنم. دنبال کتاب جدیدی که خانم افضلی زحمتش را کشیده، بودم. تعدادی کتاب قیمت‌قدیم نایاب از نشر ایران را هم خریدم. و دو کتاب دیگر از مجموعهٔ ره‌نامه. تقاطع خیابان انقلاب و وصال، یک آقای روحانی هست که هر ساعتی از شبانه‌روز که از آنجا رد شدم، روی جدول میان خیابان ایستاده و با لبخند آرامی، خیلی پرانرژی در حال تمام دادن پرچم است. استمرار و تداوم این مرد واقعا برایم عجیب و دوست‌داشتنی است. ساعت شش با همسرم پایین بلوک قرار داریم. دوخواهرون ماندند پیش پدر و مادر همسرم. از زحمات گاه‌وبیگاه و اخیرا پرتعدادی که به این دو عزیز می‌دهیم شرمنده هستم. زیادی با ما دو نفر ‌همراهی می‌کنند. خدا حفظشان کند. چند دقیقه مانده به اذان می‌رسیم چوچایتی. کافه‌ای در خیابان زارع، غرب میدان انقلاب. با بچه‌های مدام و رفقای سیره و رئیس و علی حیاتی و علی رکاب و محمدرضای صادق‌زاده و میکائیل براتی دور هم جمع شدیم. شکل‌گیری هسته‌های کوچک و متنوع در این روزها خیلی مهم است.‌ یکی از بچه‌ها پرسید که «به نظرتون این روزا چیکار باید بکنیم؟» نظرات مختلفی مطرح شد. موتور من تا اواخر بحث خاموش بود. هم دلم می‌خواست حرف‌های بقیه را بشنوم و هم انگار خسته بودم (این را همسرم بعد از کافه گفت). فقط در حد دو سه جمله‌ گفتم که باید گفتگو کنیم. هم با آدمی که سال‌ها ماهواره دیده باید گفتگو کنیم و هم با آدمی که پذیرای افراد غیر شبیه خودش در تجمعات‌ شبانه نیست. جنگ بالاخره تمام می‌شود. بعد از جنگ ما در خارج از مرزها اقتدار درخشانی خواهیم داشت ان‌شاءالله. اما در داخل فضا رادیکال‌تر می‌شود. باید صحبت کنیم و حرف دیگران را بشنویم و مدارا کنیم. چند روز پیش اسنپ را روی موبایلم ریختم. نسخهٔ رانندگان را. با خودم دیدم گفتگوی بین راننده اسنپ و مسافر، خیلی گفتگوی پذیرفته‌شده‌ای برای مسافر است. هم بیشتر از حال واقعی مردم می‌شود خبردار شد و هم می‌شود دربارهٔ این روزهای کشور و روزهای آینده با مردم صحبت کرد. شاید روزی چند سفر اسنپی بروم :) خلاصه اگر اسمم را به عنوان راننده روی صفحهٔ درخواست اسنپ‌تان دیدید تعجب نکنید. گمان می‌کنم آدم‌ها دو تا حس خیلی مهم را ندارد. هم اینکه الان در حال جنگیم و وضعیت، حساس است و دیگری اینکه در همین نقطه‌ای که هستیم در پیروزی هستیم. باید پیروزی را برای آدم‌ها روایت کرد. حدود ساعت نه شب رسیدیم اکباتان. وسایل را جمع‌وجور کردیم. از والدین همسرم خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خانه. باران قشنگی می‌بارید. هوا دارد بهاری می‌شود. در گروه‌های مختلف، یکی از سوالات این یکی دو روز فراخوان سس‌خرسی برای چهارشنبه‌سوری است و نگرانی از اغتشاش. من اما حس می‌کنم اتفاق خاصی نمی‌افتد. البته که آن بیچاره‌ها دارند زور آخرشان را هم می‌زنند. چقدر حقیر و بدبخت شده‌اند. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز شانزدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
سَیِّدِی أَنَا الصَّغِیرُ الَّذِی رَبَّیْتَهُ وَ أَنَا الْجَاهِلُ الَّذِی عَلَّمْتَهُ وَ أَنَا الضَّالُّ الَّذِی هَدَیْتَهُ وَ أَنَا الْوَضِیعُ الَّذِی رَفَعْتَهُ وَ أَنَا الْخَائِفُ الَّذِی آمَنْتَهُ وَ الْجَائِعُ الَّذِی أَشْبَعْتَهُ وَ الْعَطْشَانُ الَّذِی أَرْوَیْتَهُ وَ الْعَارِی الَّذِی کَسَوْتَهُ وَ الْفَقِیرُ الَّذِی أَغْنَیْتَهُ وَ الضَّعِیفُ الَّذِی قَوَّیْتَهُ وَ الذَّلِیلُ الَّذِی أَعْزَزْتَهُ، وَ السَّقِیمُ الَّذِی شَفَیْتَهُ وَ السَّائِلُ الَّذِی أَعْطَیْتَهُ وَ الْمُذْنِبُ الَّذِی سَتَرْتَهُ وَ الْخَاطِئُ الَّذِی أَقَلْتَهُ وَ أَنَا الْقَلِیلُ الَّذِی کَثَّرْتَهُ وَ الْمُسْتَضْعَفُ الَّذِی نَصَرْتَهُ آقاى من! منم کودکى که پروریدى، منم نادانى که دانا نمودى، منم‌ گمراهى که هدایت کردى، منم افتاده‌اى که بلندش نمودى، منم هراسانى که امانش دادى، و گرسنه‌اى که‌ سیرش نمودى، و تشنه‌اى که سیرابش کردى، و برهنه‌اى که لباسش پوشاندى، و تهی‌دستى که توان‌گرش‌ساختى، و ناتوانى که نیرومندش نمودى، و خوارى که عزیزش فرمودى، و بیمارى که شفایش دادى، و خواهشمندى که عطایش کردى، و گنهکارى که گناهش را بر او پوشاندى، و خطاکارى که نادیده‌اش گرفتى، و اندکى که‌ بسیارش فرمودى، و ناتوان شمرده‌اى که یارى‌اش دادى.»  فرازی از دعای ابوحمزهٔ ثمالی آخدا من بی‌ریختم... خوش‌ریختم کن قربونت برم... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز هفدهم جنگ؛ ساعت برنارد من کجاست؟ امروز کارگر خانه بودم :) شب، به رسم بیست‌وچند سال گذشته، قرائت دعای ابوحمزه داشتیم در خانه. بابا، هر سال شب ۲۷ ماه مبارک را در خانه ابوحمزه می‌خواندند. اغلب، شاگردان بابا بودند و دوستان و بعضی از فامیل. امشب هم همین بود. باید خانه رو مرتب می‌کردیم و چیدمان خانه را به مدل روضه خانگی تغییر می‌دادیم. دوخواهرون لطف کردند و کمی دیرتر از همیشه بیدار شدند و باعث شد کمی بیشتر بخوابم. مامان محبت کردند و آمدند بالا برای کمک و مراقبت از بچه‌ها تا من و همسرم کارهای خانه را ردیف کنیم. بابا دیروز محبت کردند و گفتند که سیب و خیار مراسم را می‌خرند. هزینه را هم خودشان متقبل شدند. خواهرم به همراه همسرش علی هم قسمت شیرینی پذیرایی را متقبل شدند. ما هر بار می‌خواهیم روضهٔ خانگی بگیریم کمی نگران هزینه‌های پذیرایی هستیم. اما هر بار خدا خودش جور می‌کند. ولی من باز هم آدم نمی‌شوم و دودوتا چهارتا می‌کنم. خانه را مرتب کردیم و راه‌پله را طی کشیدم. مبل‌ها را که برای روضه کنار می‌زنیم، نرگس ذوق می‌کند. آمد و بهم گفت: «بابا! جون میده برای بدوبدو». دفعهٔ اولی بود که از «جون دادن» استفاده می‌کرد. نرگس و لیلا از ظهر تا چند ساعت رفتند پایین پیش عمه‌ها و مامان و بابا و مزاحم طبقه پایین بودند تا ما بالا را جمع‌وجور کنیم. قبل از اذان مغرب، دیگر بیهوش شدم. یک خواب عمیق. برای افطار که بیدار شدم، تا نیم‌ساعت گیج بودم. افطار خانهٔ مامان و بابا بودیم. بعد از افطار، خانم دکتر کرباسی زنگ زدند. خیلی تعجب کردم. دکتر کرباسی از اساتید ما بودند در دانشکده معماری شهید بهشتی. یکی از بهترین و اثرگذارترین اساتید. خیلی مدیون ایشان هستم. از جهت سیاسی هم تفاوت نظرها و اشتراکاتی داریم. محبت داشتند و تماس گرفته بودند که حال ما را بپرسند. خیلی شرمنده‌شان شدم. دربارهٔ جنگ صحبت کردیم و اینکه چه می‌شود. دوست داشتیم به تجمع هم برسیم که نشد. با همسرم برگرشتیم بالا تا باقی کارها را تمام کنیم. مهمانان قرار بود ساعت ده‌ونیم بیایند. قائم و همسرش ساعت ده آمدند کمک. خدا از خواهری و برادری کمشان نکند. دو خواهرم هم که از صبح مشغول کمک دادن بودن، به جمع اضافه شدند. یک زنگ به دکتر صفایی‌پور زدم و برنداشتند. می‌خواستم حال ایشان را هم بپرسم. مشغول شدم و موبایلم پیشم‌ نبود. دو بار تماس گرفتند بودند. زنگ زدم و صحبت کردیم. ایشان هم از اساتید حرفه‌ای و بسیار باسواد و البته متواضع دانشکده هستند. از آنها که چراغ دانشکده به حضور آنها روشن است. دربارهٔ ایده‌ای صحبت کردند که واقعا درخشان است. مشغول تدوین یک پویش در حوزهٔ معماری برای روزهای جنگی هستند. محبت کردند و پروپوزال طرح را هم فرستادند. گفتم من که شاگردم و هر موقع امر کنید برای شاگردی می‌آیم. پیشنهاد کردم با هادی رضوی و سیدرضا شهرستانی و مهندس فرامرز پارسی و عزیزان دیگر یک گروه بزنیم و عملیاتی‌اش کنیم. تلفن که تماس شد، با خودم فکر کردم این کشور تا امثال دکتر صفایی‌پور ها را دارد، غم ندارد. مهمانان آهسته آهسته می‌آمدند و دعا را حوالی ساعت ۱۱ شروع کردیم. چقدر دلتنگ ابوحمزه بودم. نیمه‌های دعا، پدافند شروع کرد. و کمی بعدترش صداهای عجیب و غریبی که ابتدا فکر کردیم جنگنده است. اما بعد از چند دقیقه فهمیدیم رعدوبرق است. خدا حسابی شوخی‌اش گرفته بود. صداها واقعا زیاد بود. مجتبی هم محبت کرد و مثل همیشه، آخر مراسم مداحی کرد. اولین باری بود که توی این دو هفته، کمی با خیال راحت گریه کردیم. گپوگفت‌های بعد از روضهٔ خانگی خیلی شیرین است. هر گوشه یک گله آدم نشسته. صدای بچه‌ها هم از همه‌جا می‌آید. مهمانان کم‌کم رفتند. خواستیم با بابا و علی چیدمان خانه را به حالت عادی برگردانیم که نرگس ناراحت شد و شروع به گریه کرد. گفت می‌خواستم بدوبدو کنم. همین شد که فعلا خانه را در حالت روضه‌ادیشن نگه داشته‌ایم. لیلا که اواخر مراسم شات‌داون شد. نرگس اما انگار از شلوغی و تنوع آدم‌ها مغزش خاموش نمی‌شد. خوابش می‌آمد اما سخت خوابید. حوالی ساعت چهار بالاخره وقتم باز شد. از صبح جواب پیام‌ها را نداده بودم. نشستم و دانه دانه پیام‌ها و گروه‌ها را خواندم و جواب دادم. گروه‌های بایگانی روزنگارنویسی جمعی را هم ساختم و با مسئولان هر روز کار را یکبار دیگر چک کردیم. خانم سمیعی از دوستان مسجد جامع امام‌خمینی اکباتان محبت کردند و پیام دادند. یادداشتی که برای شهرک نوشته بودم، رسیده بود بهشان. لطف داشتند و علیرغم دلخوری‌ای که بابت یادداشتم برایشان به‌وجود آمده بود، دعوت کردند که یک سر بروم مسجد و حضوری صحبت کنیم. واقعا صبوری و سعهٔ صدر زیادی داشتند. گفتم با کمال میل خدمت میرسم، ولی نه برای مشورت دادن، برای اینکه اگر کاری بود انجام بدهم. شماره‌ام را هم برایشان فرستادم که زودتر هماهنگ کنیم. ادامه در پیام بعدی 👇
ادامهٔ روز هفدهم جنگ ده دقیقه مانده بود به اذان که همسرم گفت تو مگر نمی‌خواهی روزه بگیری؟ اصلا حواسم به اذان نبود. بدو بدو دو تا از کیک یزدی‌های مراسم را با چای خوردن و یک قرص تلفست هم رویش و رفتم مسواک زدم. برگشتم و مشغول باقی پیام‌ها شدم. نمازم را خواندم. دیروز و دیشب خیلی بد تهران را زدند. به گمانم تعداد شهدا خیلی زیاد است. چندبار هم شبانه بمباران کردند. اشکالی ندارد... دشمن بدجور توی باتلاق گیر کرده است. تنگهٔ هرمز حسابی به‌همشان ریخته. ان‌شاءالله به لطف خدا، پایان این جنگ معادلات خاورمیانه عوض بشود. خون ولی خدا ریخته و این خون برکت دارد. آزادی و مبارزه با استعمار بها دارد. امیدوارم صبوری کنیم و بتوانیم این بها را بپردازیم. حالا که دارم می‌نویسم خورشید طلوع کرده. به قول آقای خیابانی، امروز، فردا شده. الان که یادداشت‌ امروز را تمام کردم دیگر توی امروز نیستم. باید کمی بخوابم که فردا یا همین امروز کلی کار داریم :) خدایا. لطفا به وقت همهٔ ما برکت بده. و یک عدد ساعت برنارد. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز هفدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف