eitaa logo
[ هُرنو ]
1.2هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
61 ویدیو
120 فایل
📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مصطفا جواهری معلم و سردبیر مجلهٔ مدام @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد نهم کتاب چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟ این کتاب یک شیوه‌نامهٔ درخشان برای مواجهه با دشمن در همین روزهاست. دشمن‌شناسی، جلد بیست‌ویکم از مجموعهٔ چهل‌جلدی ره‌نامه است. مجموعه‌ای که چهل عنوان مهم در زندگی فردی و اجتماعی انسان‌ معاصر ایرانی را انتخاب کرده و ذیل آن، سخنرانی‌ها و بیانات رهبر شهید انقلاب را آورده‌اند. چینش متن‌ها با وسواس و دقت‌نظر فوق‌العاده‌ای انجام شده. مهم‌ترین کارکرد مطالعهٔ این کتاب، تلنگر اساسی و سیلی محکمی است که حین خواندن و بعدش، با آن مواجه خواهید شد. صحبت‌هایی را می‌خوانید که سال‌ها و دهه‌هاست رهبر با ما مطرحش کرده و انگار خواسته ما را دقیقا برای همین امروز آماده کند. همین امروز! من از اینکه می‌بینم جوانان ما از این قضایا [تاریخ در ایران] بی‌اطلاعند، رنج می‌برم. همیشه اطلاع از آنچه که در گذشته عمل کرده است، موجب می‌شود که انسان ترفندهای دشمن را در زمان خودش هم بداند ۱۳۸۰/۸/۲۰ ✅ این کتاب را در پیام بعدی تقدیم کرده‌ام. نسخهٔ الکترونیک کتاب، در طاقچه موجود است. ✏️ فهرست کتاب‌های پیشنهادی در ، تکمیل و به‌روز می‌شود. پیشنهادات را برای دیگران هم‌ ارسال کنید. ✌️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
🎧 خلاصهٔ صوتی کتاب عزیزان من! شرط اصلی فعالیت درست شما در این جبههٔ جنگ نرم، یکی‌اش نگاه و است. نگاهتان خوش‌بینانه باشد. ببینید، من در مورد بعضی‌تان به‌جای شما هستم. من نگاهم به آینده، خوش‌بینانه است؛ نه از روی توهم، . در دیدار دانشجویان و نخبگان علمی | ۱۳۸۸/۰۶/۰۴ به دلیل محدودیت ایتا برای ارسال فایل صوتی، به ناچار فقط در شعبهٔ بله توانستم آپلود کنم. از اینجا می‌توانید بشنوید. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز شانزدهم جنگ؛ باید با هم حرف بزنیم. دیشب ساعت چهار خوابیدم و نُه پاشدم و رفتم دفتر. با رئیس و خانم رحیمی جلسه داشتیم. دربارهٔ پروژهٔ جدید باید صحبت می‌کردیم و هماهنگ می‌شدیم. البته بار کمی روی دوش من هست. با آقای جوان (رئیس) دربارهٔ ایدهٔ روزنگارنویسی جمعی صحبت کردم. اولش کمی موضع داشت یا حداقل من اینطور حس کردم. ولی توضیح که دادم خوشش آمد. چند پیشنهاد دیگر هم داشت. نزدیک هفتصد نفر شده‌ایم. استقبال از چیزی که فکر می‌کردم خیلی بیشتر شده. تصویر محصول نهایی خیلی برایم شفاف و روشن است. اما رسیدن بهش بسیار کار سختی است. امیدوارم که بشود و خدا برکت بدهد. از حوالی ساعت دو به بعد، بازدهی‌ام به حداقل حالت ممکن رسید. کم‌خوابی و سحری نخوردن تمامم کرده بود. کمی گروه پشتیبانی و اجرایی روزنگارنویسی جمعی را سامان دادم. بیست نفر از دوستان نویسنده‌ام آمده‌اند پای کار. دمشان گرم... افطار با بچه‌های سیره و موکب قرار است دور هم جمع بشویم و دربارهٔ کارهای مشترکی که می‌توانیم بکنیم صحبت کنیم. افطاری به دعوت حسام رایگانی و رفقای سیره است. حدود ساعت چهار از دفتر می‌زنم بیرون که بروم دنبال همسرم. سر راه به کتابفروشی حافظهٔ تاریخی سر می‌زنم. دنبال کتاب جدیدی که خانم افضلی زحمتش را کشیده، بودم. تعدادی کتاب قیمت‌قدیم نایاب از نشر ایران را هم خریدم. و دو کتاب دیگر از مجموعهٔ ره‌نامه. تقاطع خیابان انقلاب و وصال، یک آقای روحانی هست که هر ساعتی از شبانه‌روز که از آنجا رد شدم، روی جدول میان خیابان ایستاده و با لبخند آرامی، خیلی پرانرژی در حال تمام دادن پرچم است. استمرار و تداوم این مرد واقعا برایم عجیب و دوست‌داشتنی است. ساعت شش با همسرم پایین بلوک قرار داریم. دوخواهرون ماندند پیش پدر و مادر همسرم. از زحمات گاه‌وبیگاه و اخیرا پرتعدادی که به این دو عزیز می‌دهیم شرمنده هستم. زیادی با ما دو نفر ‌همراهی می‌کنند. خدا حفظشان کند. چند دقیقه مانده به اذان می‌رسیم چوچایتی. کافه‌ای در خیابان زارع، غرب میدان انقلاب. با بچه‌های مدام و رفقای سیره و رئیس و علی حیاتی و علی رکاب و محمدرضای صادق‌زاده و میکائیل براتی دور هم جمع شدیم. شکل‌گیری هسته‌های کوچک و متنوع در این روزها خیلی مهم است.‌ یکی از بچه‌ها پرسید که «به نظرتون این روزا چیکار باید بکنیم؟» نظرات مختلفی مطرح شد. موتور من تا اواخر بحث خاموش بود. هم دلم می‌خواست حرف‌های بقیه را بشنوم و هم انگار خسته بودم (این را همسرم بعد از کافه گفت). فقط در حد دو سه جمله‌ گفتم که باید گفتگو کنیم. هم با آدمی که سال‌ها ماهواره دیده باید گفتگو کنیم و هم با آدمی که پذیرای افراد غیر شبیه خودش در تجمعات‌ شبانه نیست. جنگ بالاخره تمام می‌شود. بعد از جنگ ما در خارج از مرزها اقتدار درخشانی خواهیم داشت ان‌شاءالله. اما در داخل فضا رادیکال‌تر می‌شود. باید صحبت کنیم و حرف دیگران را بشنویم و مدارا کنیم. چند روز پیش اسنپ را روی موبایلم ریختم. نسخهٔ رانندگان را. با خودم دیدم گفتگوی بین راننده اسنپ و مسافر، خیلی گفتگوی پذیرفته‌شده‌ای برای مسافر است. هم بیشتر از حال واقعی مردم می‌شود خبردار شد و هم می‌شود دربارهٔ این روزهای کشور و روزهای آینده با مردم صحبت کرد. شاید روزی چند سفر اسنپی بروم :) خلاصه اگر اسمم را به عنوان راننده روی صفحهٔ درخواست اسنپ‌تان دیدید تعجب نکنید. گمان می‌کنم آدم‌ها دو تا حس خیلی مهم را ندارد. هم اینکه الان در حال جنگیم و وضعیت، حساس است و دیگری اینکه در همین نقطه‌ای که هستیم در پیروزی هستیم. باید پیروزی را برای آدم‌ها روایت کرد. حدود ساعت نه شب رسیدیم اکباتان. وسایل را جمع‌وجور کردیم. از والدین همسرم خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خانه. باران قشنگی می‌بارید. هوا دارد بهاری می‌شود. در گروه‌های مختلف، یکی از سوالات این یکی دو روز فراخوان سس‌خرسی برای چهارشنبه‌سوری است و نگرانی از اغتشاش. من اما حس می‌کنم اتفاق خاصی نمی‌افتد. البته که آن بیچاره‌ها دارند زور آخرشان را هم می‌زنند. چقدر حقیر و بدبخت شده‌اند. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز شانزدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
سَیِّدِی أَنَا الصَّغِیرُ الَّذِی رَبَّیْتَهُ وَ أَنَا الْجَاهِلُ الَّذِی عَلَّمْتَهُ وَ أَنَا الضَّالُّ الَّذِی هَدَیْتَهُ وَ أَنَا الْوَضِیعُ الَّذِی رَفَعْتَهُ وَ أَنَا الْخَائِفُ الَّذِی آمَنْتَهُ وَ الْجَائِعُ الَّذِی أَشْبَعْتَهُ وَ الْعَطْشَانُ الَّذِی أَرْوَیْتَهُ وَ الْعَارِی الَّذِی کَسَوْتَهُ وَ الْفَقِیرُ الَّذِی أَغْنَیْتَهُ وَ الضَّعِیفُ الَّذِی قَوَّیْتَهُ وَ الذَّلِیلُ الَّذِی أَعْزَزْتَهُ، وَ السَّقِیمُ الَّذِی شَفَیْتَهُ وَ السَّائِلُ الَّذِی أَعْطَیْتَهُ وَ الْمُذْنِبُ الَّذِی سَتَرْتَهُ وَ الْخَاطِئُ الَّذِی أَقَلْتَهُ وَ أَنَا الْقَلِیلُ الَّذِی کَثَّرْتَهُ وَ الْمُسْتَضْعَفُ الَّذِی نَصَرْتَهُ آقاى من! منم کودکى که پروریدى، منم نادانى که دانا نمودى، منم‌ گمراهى که هدایت کردى، منم افتاده‌اى که بلندش نمودى، منم هراسانى که امانش دادى، و گرسنه‌اى که‌ سیرش نمودى، و تشنه‌اى که سیرابش کردى، و برهنه‌اى که لباسش پوشاندى، و تهی‌دستى که توان‌گرش‌ساختى، و ناتوانى که نیرومندش نمودى، و خوارى که عزیزش فرمودى، و بیمارى که شفایش دادى، و خواهشمندى که عطایش کردى، و گنهکارى که گناهش را بر او پوشاندى، و خطاکارى که نادیده‌اش گرفتى، و اندکى که‌ بسیارش فرمودى، و ناتوان شمرده‌اى که یارى‌اش دادى.»  فرازی از دعای ابوحمزهٔ ثمالی آخدا من بی‌ریختم... خوش‌ریختم کن قربونت برم... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز هفدهم جنگ؛ ساعت برنارد من کجاست؟ امروز کارگر خانه بودم :) شب، به رسم بیست‌وچند سال گذشته، قرائت دعای ابوحمزه داشتیم در خانه. بابا، هر سال شب ۲۷ ماه مبارک را در خانه ابوحمزه می‌خواندند. اغلب، شاگردان بابا بودند و دوستان و بعضی از فامیل. امشب هم همین بود. باید خانه رو مرتب می‌کردیم و چیدمان خانه را به مدل روضه خانگی تغییر می‌دادیم. دوخواهرون لطف کردند و کمی دیرتر از همیشه بیدار شدند و باعث شد کمی بیشتر بخوابم. مامان محبت کردند و آمدند بالا برای کمک و مراقبت از بچه‌ها تا من و همسرم کارهای خانه را ردیف کنیم. بابا دیروز محبت کردند و گفتند که سیب و خیار مراسم را می‌خرند. هزینه را هم خودشان متقبل شدند. خواهرم به همراه همسرش علی هم قسمت شیرینی پذیرایی را متقبل شدند. ما هر بار می‌خواهیم روضهٔ خانگی بگیریم کمی نگران هزینه‌های پذیرایی هستیم. اما هر بار خدا خودش جور می‌کند. ولی من باز هم آدم نمی‌شوم و دودوتا چهارتا می‌کنم. خانه را مرتب کردیم و راه‌پله را طی کشیدم. مبل‌ها را که برای روضه کنار می‌زنیم، نرگس ذوق می‌کند. آمد و بهم گفت: «بابا! جون میده برای بدوبدو». دفعهٔ اولی بود که از «جون دادن» استفاده می‌کرد. نرگس و لیلا از ظهر تا چند ساعت رفتند پایین پیش عمه‌ها و مامان و بابا و مزاحم طبقه پایین بودند تا ما بالا را جمع‌وجور کنیم. قبل از اذان مغرب، دیگر بیهوش شدم. یک خواب عمیق. برای افطار که بیدار شدم، تا نیم‌ساعت گیج بودم. افطار خانهٔ مامان و بابا بودیم. بعد از افطار، خانم دکتر کرباسی زنگ زدند. خیلی تعجب کردم. دکتر کرباسی از اساتید ما بودند در دانشکده معماری شهید بهشتی. یکی از بهترین و اثرگذارترین اساتید. خیلی مدیون ایشان هستم. از جهت سیاسی هم تفاوت نظرها و اشتراکاتی داریم. محبت داشتند و تماس گرفته بودند که حال ما را بپرسند. خیلی شرمنده‌شان شدم. دربارهٔ جنگ صحبت کردیم و اینکه چه می‌شود. دوست داشتیم به تجمع هم برسیم که نشد. با همسرم برگرشتیم بالا تا باقی کارها را تمام کنیم. مهمانان قرار بود ساعت ده‌ونیم بیایند. قائم و همسرش ساعت ده آمدند کمک. خدا از خواهری و برادری کمشان نکند. دو خواهرم هم که از صبح مشغول کمک دادن بودن، به جمع اضافه شدند. یک زنگ به دکتر صفایی‌پور زدم و برنداشتند. می‌خواستم حال ایشان را هم بپرسم. مشغول شدم و موبایلم پیشم‌ نبود. دو بار تماس گرفتند بودند. زنگ زدم و صحبت کردیم. ایشان هم از اساتید حرفه‌ای و بسیار باسواد و البته متواضع دانشکده هستند. از آنها که چراغ دانشکده به حضور آنها روشن است. دربارهٔ ایده‌ای صحبت کردند که واقعا درخشان است. مشغول تدوین یک پویش در حوزهٔ معماری برای روزهای جنگی هستند. محبت کردند و پروپوزال طرح را هم فرستادند. گفتم من که شاگردم و هر موقع امر کنید برای شاگردی می‌آیم. پیشنهاد کردم با هادی رضوی و سیدرضا شهرستانی و مهندس فرامرز پارسی و عزیزان دیگر یک گروه بزنیم و عملیاتی‌اش کنیم. تلفن که تماس شد، با خودم فکر کردم این کشور تا امثال دکتر صفایی‌پور ها را دارد، غم ندارد. مهمانان آهسته آهسته می‌آمدند و دعا را حوالی ساعت ۱۱ شروع کردیم. چقدر دلتنگ ابوحمزه بودم. نیمه‌های دعا، پدافند شروع کرد. و کمی بعدترش صداهای عجیب و غریبی که ابتدا فکر کردیم جنگنده است. اما بعد از چند دقیقه فهمیدیم رعدوبرق است. خدا حسابی شوخی‌اش گرفته بود. صداها واقعا زیاد بود. مجتبی هم محبت کرد و مثل همیشه، آخر مراسم مداحی کرد. اولین باری بود که توی این دو هفته، کمی با خیال راحت گریه کردیم. گپوگفت‌های بعد از روضهٔ خانگی خیلی شیرین است. هر گوشه یک گله آدم نشسته. صدای بچه‌ها هم از همه‌جا می‌آید. مهمانان کم‌کم رفتند. خواستیم با بابا و علی چیدمان خانه را به حالت عادی برگردانیم که نرگس ناراحت شد و شروع به گریه کرد. گفت می‌خواستم بدوبدو کنم. همین شد که فعلا خانه را در حالت روضه‌ادیشن نگه داشته‌ایم. لیلا که اواخر مراسم شات‌داون شد. نرگس اما انگار از شلوغی و تنوع آدم‌ها مغزش خاموش نمی‌شد. خوابش می‌آمد اما سخت خوابید. حوالی ساعت چهار بالاخره وقتم باز شد. از صبح جواب پیام‌ها را نداده بودم. نشستم و دانه دانه پیام‌ها و گروه‌ها را خواندم و جواب دادم. گروه‌های بایگانی روزنگارنویسی جمعی را هم ساختم و با مسئولان هر روز کار را یکبار دیگر چک کردیم. خانم سمیعی از دوستان مسجد جامع امام‌خمینی اکباتان محبت کردند و پیام دادند. یادداشتی که برای شهرک نوشته بودم، رسیده بود بهشان. لطف داشتند و علیرغم دلخوری‌ای که بابت یادداشتم برایشان به‌وجود آمده بود، دعوت کردند که یک سر بروم مسجد و حضوری صحبت کنیم. واقعا صبوری و سعهٔ صدر زیادی داشتند. گفتم با کمال میل خدمت میرسم، ولی نه برای مشورت دادن، برای اینکه اگر کاری بود انجام بدهم. شماره‌ام را هم برایشان فرستادم که زودتر هماهنگ کنیم. ادامه در پیام بعدی 👇
ادامهٔ روز هفدهم جنگ ده دقیقه مانده بود به اذان که همسرم گفت تو مگر نمی‌خواهی روزه بگیری؟ اصلا حواسم به اذان نبود. بدو بدو دو تا از کیک یزدی‌های مراسم را با چای خوردن و یک قرص تلفست هم رویش و رفتم مسواک زدم. برگشتم و مشغول باقی پیام‌ها شدم. نمازم را خواندم. دیروز و دیشب خیلی بد تهران را زدند. به گمانم تعداد شهدا خیلی زیاد است. چندبار هم شبانه بمباران کردند. اشکالی ندارد... دشمن بدجور توی باتلاق گیر کرده است. تنگهٔ هرمز حسابی به‌همشان ریخته. ان‌شاءالله به لطف خدا، پایان این جنگ معادلات خاورمیانه عوض بشود. خون ولی خدا ریخته و این خون برکت دارد. آزادی و مبارزه با استعمار بها دارد. امیدوارم صبوری کنیم و بتوانیم این بها را بپردازیم. حالا که دارم می‌نویسم خورشید طلوع کرده. به قول آقای خیابانی، امروز، فردا شده. الان که یادداشت‌ امروز را تمام کردم دیگر توی امروز نیستم. باید کمی بخوابم که فردا یا همین امروز کلی کار داریم :) خدایا. لطفا به وقت همهٔ ما برکت بده. و یک عدد ساعت برنارد. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز هفدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
توی یک، سکانسی هست که را ترور کرده‌اند و جواد عزتی و هادی حجازی‌فر و مهرداد صدیقیان و آن یکی مامور دارند تلویزیون می‌بینند و خبر ترور. سیاه پوشیده‌اند و گریه می‌کنند. احمد مهرانفر وارد اتاق می‌شود و وضعیت تیمش را نگاه می‌کند و دعواشان می‌کند: «پاشین، رو پاهاتون وایسین، اگه قرار به گریه کردن باشه الان من از همهٔ شما مستحق‌ترم واسهٔ گریه. من واقعا در قدوقامتی نیستم که بخواهم کسی را نصیحت کنم. خدا شاهد است ژست همه‌چیزدانی هم ندارم. اما ما باید حواسمان باشد که در میدان مبارزهٔ با استکبار و استعمار در تاریخ هستیم. روبروی بزرگ‌ترین شیاطین عالم ایستاده‌ایم. حیات و زندگی دشمن قرن‌هاست که روی بنا شده. ابزار استعمار است. اگر قرار باشد با شنیدن هر خبر ترور و شهادت فرماندهان و مسئولان و بزرگان، قالب تهی کنیم که نمی‌شود. الان وقت بهت و حیرت نیست. عزیزترینِ ما در روز اول جنگ پیش‌قدم شد و شهید شد که این روزها را دوام بیاوریم. بلند بشوید دوستان. ما سوگ‌مان را گذاشته‌ایم برای بعد از پیروزی‌. من و شمای مردم عادی الان یک وظیفه بیشتر نداریم. زندگی را دودستی سفت بچسبیم و هر کاری را که قبلاً انجام می‌دادیم بیاوریم‌اش در مسیر جنگ. ما هر شب در خیابانیم و لازم باشد پای جمهوری اسلامی در همین خیابان خون هم می‌دهیم. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
[ هُرنو ]
توی #ماجرای_نیم‌روز یک، سکانسی هست که #شهید_رجایی را ترور کرده‌اند و جواد عزتی و هادی حجازی‌فر و مهر
. برای بقیه بفرستید، اصلا کپی کنید و ادبیاتش رو تغییر بدید و آدرس کانال رو هم بردارید. حلال حلاله. فقط یه کاری کنید که دائم خودمون و اطرافیانمون توی بهت و شوک نریم و نرن.
روز هجدهم جنگ؛ مرگ‌باوری ساعت هفت خوابیدم و ده بیدار شدم. تا خود الان توی خلسه بودم. اولین پیامی که دیدم، از امیرحسین بود که نوشته بود دکتر لاریجانی هم شهید شد. هنوز تا الان که می‌نویسم هم خبر رسمی نداده‌اند. ولی گویا متاسفانه ایشان را هم از دست داده‌ایم. از صبح بارها یاد ناعزیزان تندور افتادم که در این سال‌ها چقدر به دکتر لاریجانی تاختند و بی‌فکری کردند. هنوز امید واهی دارم که خبر دروغ باشد و دوباره یک توییت امیدوارکننده بزند و دل‌هامان خنک بشود. اما خب... این مسیر، از‌دست‌دادن‌ها دارد. ظهر با آقای صمدی و خانم رحیم‌زاده برای طرح دوم جلد تهران مدام قرار داشتیم. باید وسایل لازم را می‌خریدم و می‌رفتم حوالی انقلاب، خیابان ابیورد. ساعت یک ربع به یک قرار داشتیم. اسپری آبی پیدا نمی‌شد. بالاخره ساعت یک‌ونیم رسیدیم به هم و شروع کردیم. ایده‌ای داشتم و آقای صمدی زحمت اجرایش را کشید و خانم رحیم‌زاده هم عکاسی کرد. در حین اجرا، سه بار مأموران امنیتی آمدند سراغمان که، که هستید و چه می‌کنید. آخرسر هم یک تیم دیگر نزدیک بود دوربین خانم رحیم‌زاده را ضبط کند. شانس آوردیم. بعدش جدا شدیم و رفتم دفتر مجله. خانم مردانی یک گزارش نیاز داشت و باید برایش آماده می‌کردم. از بیرون صدای انفجار و پدافند می‌آمد. رفتم پنجره را باز کردم که صدا را بیشتر بشنوم. نمی‌دانم چرا... حدود ساعت پنج برگشتم. سر راه بنزین زدم و حوالی پنج و نیم رسیدم خانه. برای افطار می‌خواستیم برویم میدان تجریش. گفته بودند امشب خیلی مهم است و اگر می‌توانید زودتر بیاید. با امیرحسین برنجیان و همسرش و فسقلی‌شان افطار را میان میدان تجریش خوردیم. تجمعات شبانه کم‌کم، دارد می‌شود یک سبک زندگی و آداب پیدا می‌کند برای خودش. خواهرم و علی هم آمدند و کمی گپ زدیم. نرگس از دیشب خسته بود و سر سفره افطار در بغل همسرم خوابش برد و گذاشتمش توی کالسکه‌. حدود ساعت هشت راه افتادیم سمت میدان شهید طهرانی مقدم. قرار بود ساعت هشت‌ونیم دکتر غلامی بیاید. به طور عجیبی شلوغ بود. خیلی دورتر از همیشه پارک کردیم و راه افتادیم سمت میدان. به خاطر پیدا نکردن جای پارک، دیر رسیدیم و دکتر غلامی رفته بود. نرگس بیدار شد و بداخلاق. طفلک بدخواب شده بود. لیلا اما در مسیر تجریش تا سعادت‌آباد خوابید و هر دو را گذاشتیم توی کالسکه. مداح داشت مداحی می‌کرد. کمی که گذشت دکتر صفایی‌پور تماس گرفتند که کجای تهرانی؟ ایشان هم به همراه خانواده همان‌جا بودند. همدیگر را پیدا کردیم. همسر دکتر، خانم نیکنام از نویسندگان مبنا هستند و از هر دو جهت آشنا هستیم. با دکتر مشغول صحبت دربارهٔ ایدهٔ درخشان ایشان بودیم که بابا و مامان آمدند. نوید هم تنها آمده بود. جای همسرش خالی بود. قائم و خانم رحیمی و خانم صفایی هم به جمع‌مان اضافه شدند. نرگس که خاله‌صفا و خاله‌سارا را دید گل از گلش شکفت و خوش‌اخلاق شد. آقای شمشیری را هم دیدیم. شب پربرکتی بود. با دکتر صفایی‌پور دربارهٔ جزئیات و فرآیند اجرایی‌تر شدن ایده گپ زدیم. ذکر خیر دکتر زرگر عزیز هم شد. که حسابی مدیونش هستم. کم‌کم خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت ماشین. نرگس بیدار بود. خوابش می‌آمد و نمی‌توانست بخوابد. چندباری در مسیر برگشت چشمش رفت و آمد. مسیر را طولانی کردم اما نشد که بخوابد. دم در خانه، لیلا هم بیدار شد؛ گل بود به سبزه نیز آراسته شد. حدود ساعت ده و نیم رسیدیم خانه. نرگس بعد از نیم‌ساعت خوابید اما لیلا تا الان که ساعت یک‌ربع به یک است نخوابیده. هر دو حسابی بدخواب شدند. برای فردا خیلی کار داریم. امشب می‌خواستم وصیت‌نامه بنویسم که دیگر جانی به تنم نمانده. صبح‌ها که از همسرم جدا می‌شوم، ته دل هردومان این سوال هست که دوباره شب هم را می‌بینیم یا نه. تازه نه جای خاصی می‌روم نه هیچی. جنگ انگار کمی مرگ‌باورمان کرده. وقتی زندگی‌ات توحیدی نباشد همین می‌شود. انگار نه انگار که هر روز ممکن است بروی و برنگردی. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز هجدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
خوشا به سعادت شما و خوشا به حال ما که هم‌عصر عزیزانی مثل شما بودیم... بدا به حال آنها که خون‌به‌جگرمان کردند این سال‌ها. داخلی و خارجی... حالا با خیال راحت، استراحت کن دکتر... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
هدایت شده از حُفره
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونا که باید دم دستمون باشه و زیاد نگاه کنیم.... @hofreee
. خنده‌های مرا باز از این فاصله کُشت... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف