روز هجدهم جنگ؛ مرگباوری
ساعت هفت خوابیدم و ده بیدار شدم. تا خود الان توی خلسه بودم. اولین پیامی که دیدم، از امیرحسین بود که نوشته بود دکتر لاریجانی هم شهید شد. هنوز تا الان که مینویسم هم خبر رسمی ندادهاند. ولی گویا متاسفانه ایشان را هم از دست دادهایم. از صبح بارها یاد ناعزیزان تندور افتادم که در این سالها چقدر به دکتر لاریجانی تاختند و بیفکری کردند. هنوز امید واهی دارم که خبر دروغ باشد و دوباره یک توییت امیدوارکننده بزند و دلهامان خنک بشود. اما خب... این مسیر، ازدستدادنها دارد.
ظهر با آقای صمدی و خانم رحیمزاده برای طرح دوم جلد تهران مدام قرار داشتیم. باید وسایل لازم را میخریدم و میرفتم حوالی انقلاب، خیابان ابیورد. ساعت یک ربع به یک قرار داشتیم. اسپری آبی پیدا نمیشد. بالاخره ساعت یکونیم رسیدیم به هم و شروع کردیم. ایدهای داشتم و آقای صمدی زحمت اجرایش را کشید و خانم رحیمزاده هم عکاسی کرد. در حین اجرا، سه بار مأموران امنیتی آمدند سراغمان که، که هستید و چه میکنید. آخرسر هم یک تیم دیگر نزدیک بود دوربین خانم رحیمزاده را ضبط کند. شانس آوردیم.
بعدش جدا شدیم و رفتم دفتر مجله. خانم مردانی یک گزارش نیاز داشت و باید برایش آماده میکردم. از بیرون صدای انفجار و پدافند میآمد. رفتم پنجره را باز کردم که صدا را بیشتر بشنوم. نمیدانم چرا...
حدود ساعت پنج برگشتم. سر راه بنزین زدم و حوالی پنج و نیم رسیدم خانه. برای افطار میخواستیم برویم میدان تجریش. گفته بودند امشب خیلی مهم است و اگر میتوانید زودتر بیاید.
با امیرحسین برنجیان و همسرش و فسقلیشان افطار را میان میدان تجریش خوردیم. تجمعات شبانه کمکم، دارد میشود یک سبک زندگی و آداب پیدا میکند برای خودش. خواهرم و علی هم آمدند و کمی گپ زدیم. نرگس از دیشب خسته بود و سر سفره افطار در بغل همسرم خوابش برد و گذاشتمش توی کالسکه. حدود ساعت هشت راه افتادیم سمت میدان شهید طهرانی مقدم. قرار بود ساعت هشتونیم دکتر غلامی بیاید. به طور عجیبی شلوغ بود. خیلی دورتر از همیشه پارک کردیم و راه افتادیم سمت میدان. به خاطر پیدا نکردن جای پارک، دیر رسیدیم و دکتر غلامی رفته بود. نرگس بیدار شد و بداخلاق. طفلک بدخواب شده بود. لیلا اما در مسیر تجریش تا سعادتآباد خوابید و هر دو را گذاشتیم توی کالسکه. مداح داشت مداحی میکرد.
کمی که گذشت دکتر صفاییپور تماس گرفتند که کجای تهرانی؟ ایشان هم به همراه خانواده همانجا بودند. همدیگر را پیدا کردیم. همسر دکتر، خانم نیکنام از نویسندگان مبنا هستند و از هر دو جهت آشنا هستیم. با دکتر مشغول صحبت دربارهٔ ایدهٔ درخشان ایشان بودیم که بابا و مامان آمدند. نوید هم تنها آمده بود. جای همسرش خالی بود. قائم و خانم رحیمی و خانم صفایی هم به جمعمان اضافه شدند. نرگس که خالهصفا و خالهسارا را دید گل از گلش شکفت و خوشاخلاق شد. آقای شمشیری را هم دیدیم. شب پربرکتی بود. با دکتر صفاییپور دربارهٔ جزئیات و فرآیند اجراییتر شدن ایده گپ زدیم. ذکر خیر دکتر زرگر عزیز هم شد. که حسابی مدیونش هستم.
کمکم خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت ماشین. نرگس بیدار بود. خوابش میآمد و نمیتوانست بخوابد. چندباری در مسیر برگشت چشمش رفت و آمد. مسیر را طولانی کردم اما نشد که بخوابد. دم در خانه، لیلا هم بیدار شد؛ گل بود به سبزه نیز آراسته شد. حدود ساعت ده و نیم رسیدیم خانه. نرگس بعد از نیمساعت خوابید اما لیلا تا الان که ساعت یکربع به یک است نخوابیده. هر دو حسابی بدخواب شدند. برای فردا خیلی کار داریم. امشب میخواستم وصیتنامه بنویسم که دیگر جانی به تنم نمانده. صبحها که از همسرم جدا میشوم، ته دل هردومان این سوال هست که دوباره شب هم را میبینیم یا نه. تازه نه جای خاصی میروم نه هیچی. جنگ انگار کمی مرگباورمان کرده. وقتی زندگیات توحیدی نباشد همین میشود. انگار نه انگار که هر روز ممکن است بروی و برنگردی.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز هجدهمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
خوشا به سعادت شما
و خوشا به حال ما که همعصر عزیزانی مثل شما بودیم...
بدا به حال آنها که خونبهجگرمان کردند این سالها. داخلی و خارجی...
حالا با خیال راحت، استراحت کن دکتر...
#شهید_علی_لاریجانی
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
هدایت شده از حُفره
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونا که باید دم دستمون باشه و زیاد نگاه کنیم....
@hofreee
روز نوزدهم جنگ؛ خدایا، ما صبر موسی و هارون را نداریم!
امروز دوخواهرون، محبت کردند و دیرتر بیدار شدند. اولین روزی بود در ماه مبارک که توانستم هشت ساعت پشت سر هم بخوابم. خداروشکر. ساعت دهونیم بیدار شدم. همان اول کار، عذاب وجدان دیر بیدار شدن و وقت تلف کردن، جای لذت زیاد خوابیدن را گرفت :) جمعوجور کردم و راه افتادم سمت دفتر مجله. خانم رحیمی از من زودتر رسیده بود و مشغول پروژهٔ جدید بود. کمی دربارهٔ پروژه صحبت کردیم. یک پیشنهاد تولیدی جدید هم داشتم. دربارهاش گپ زدیم.
از وقتی مسئول سوشال قبلی مدام رفته، هنوز در سوشال به جایی که دوست دارم نرسیدهایم. یکی از دوستان زحمت ادمینی کانالها را به عهده گرفته است اما هنوز در تولید محتوا خیلی کار داریم. فعلا دوتایی داریم سوشال را پیش میبریم. باید تبلیغات فروش اشتراک مدام را بیشتر کنیم. از طرفی واقعا در روزهای خوبی برای فروش اشتراک نیستیم. آدمها در مضیقهٔ مالی هستند، کسبوکارها خوابیده و خیلیها هنوز حقوق نگرفتهاند. اما چارهای نیست. باید ادامه داد.
ساعت یکوربع راه افتادیم سمت متروی دروازه شمیران که برویم تشییع شهید لاریجانی و شهدای ناو دنا. شهادت دکتر لاریجانی خیلی برای همه سنگین بود. صلابت و استواری و متانتی که ایشان داشت واقعا دلگرمکننده بود. خوشا به سعادتش. جمعیت خیلی زیادی آماده بودند. این مردم واقعا عجیبند. هر چقدر بیشتر عزیز از دست میدهند، خستگیناپذیرتر میشوند و مصممتر. پویانفر در میدان انقلاب مداحیاش را اینطور شروع کرد: «آقای دکتر، حلالمون کن...» و گریهام گرفت...
حدود ساعت سه برگشتم دفتر. کارهای مجله مانده بود. رئیس هم به جمعمان اضافه شد و دربارهٔ ایدهها صحبت کردیم. با سیداحمد تلفنی صحبت کردم. خیلی دلتنگش هستم. در شورای مدام تصمیم گرفتیم چون چاپ شماره تهران، عقب افتاد، شمارهٔ خانه را بگذاریم برای یک شماره دیرتر. یعنی شماره دهم همان تهران باشد و بعدش به جای خانه، شمارهٔ بعدش را کار کنیم که حقیقتا موضوع سخت و درخشان و جذابی دارد. به زودی فراخوانش را باید اعلام کنیم.
ساعت شش از دفتر زدیم بیرون. قائم را دیدیم و سلام و خداحافظی. این روزها چقدر زود آدمها به نزدیک میشوند و علقه میگیرند. از نانوایی سنگک خیابان ابنسینا پنج نان خریدم. با کیسهاش شد صدوسیهزار تومان. کیسهٔ پارچهای را جا گذاشته بودم خانه. رسیدم خانه و یک نان هم به ماماناینها دادم. نرگس پایین بود و نیامد بالا. افطار را نسبتا سریع خوردیم و آماده شدیم. قرار بود ساعت یکربعبهنه برویم منزل استاد فیاضبخش جهت عرض تسلیت. خیلی از اهالی فامیل آمده بودند. استاد از غریبی دکتر لاریجانی گفتند. از اینکه سالها دروغها به ایشان نسبت دادند و ایشان سکوت میکردند و در جواب میگفتند که «انقلاب مهم است. برای حفظ انقلاب باید وحدت داشت.» از ماجرای رد صلاحیتها و... . حرفهای دیگری هم گفتند که الان وقتش نیست و بماند برای بعد از جنگ...
روضهٔ مختصری در منزل استاد خوانده شد. انگار همهمان منتظر بودیم که فرصتی بشود تا کمی گریه کنیم. بعضیها را میدانستم که در این نوزده روز، یک اشک درستوحسابی نریخته بودند. استاد هنگام دعا، از آیهٔ ۸۹ سورهٔ یونس نکتهای گفتند. که وقتی موسی و هارون در مقابل ستم فرعون به درگاه پروردگار دعا میکنند، پرودگار در جواب میگوید: «دعای شما دو نفر اجابت شد (قال قد اُجیبت دعوتکما)». استاد ادامه دادند که در روایت آمده این اجابت در دعای موسی و هارون، ده سال طول کشیده! استاد دعا کردند و ما هم آمین گفتیم که «خدایا اجابت در دعای ما را ده سال طولانی نکن و تا همین عید فطر پیروزی جبهه اسلام و ایران را مقدر کن.» شما هم که دارید میخوانید آمین بگویید :)
تهران و ایران به ستون همین اولیای الهی ایستاده و خدا حفظشان کند. خداحافظی کردیم و برگشتیم. کمی با پرچم چرخیدیم. تجمعها تمام شده بود و کاروانهای ماشینی برقرار بودند. دخترها خوابیدند و حدود ساعت یازده رسیدیم خانه. دشمن حرامی، امشب سمت سیدخندان را زده بود و ما خانه نبودیم. از همهجا پیام احوال پرسی بود که میآمد. گویا ناپاکزادهها، بیمارستان زدهاند دوباره. برای شام آماده میشدیم که صدای انفجار نسبتا نزدیک دیگری بلند شد. زیر صدای پدافند مشغول پاسخ دادن به سوالات اعضای روزنگارنویسی جمعی شدم. امروز دریافت و بایگانی مطالب را شروع کردیم. در همین روز اول متنهای عجیبی جمع شده.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز نوزدهمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
پیام یک از دوستانمون:
«سلام دوستان
برادر همسرم که شاغل در پالایشگاه عسلویه هستن، از ما خواستن، من هم از شما میخوام، تا جایی که میتونیم برق کمتر مصرف کنیم که فشار روی پالایشگاهها کمتر بشه. وسایلی مثل ظرفشویی لباسشویی اتو و کلا وسایل پرمصرف رو با خست بیشتری استفاده کنید، لامپها رو تاجایی که میتونید کمتر روشن کنید مثلا اگر میشه تجمع خانواده یه نقطه باشه که لامپهای متعدد در جاهای مختلف روشن نباشه. وسایل گرمایشی برقی، وحشتناک پرمصرفن مثل هیترها و بخاریها و شوفاژ های برقی اونها رو این روزها استفاده نکنید. انشاءالله از این گردنه هم با سربلندی خارج بشیم به توفیق الهی.»
ما توی این جنگ داخل نشیمن میخوابیم. از اتاقها سردتره. الان روی دخترها پتوی بیشتری میکشم و هیتر پارسخزرمون رو خاموش میکنم. این از کمترین کاری که میتونستم بکنم. ✋
شما هم علیعلی بگید که همین همدلیها و اقدامات کوچیک ولی بابرکته که دشمن داره خوار و خفیف میشه و نمیفهمه چرا نمیتونه پیروز بشه.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
#جعبه_جنگ
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی
پیشنهاد دهم
کتاب #بازشناختن_غریبه
نشر #اطراف
❓ چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟
🔻 محمود درویش به ما میگوید: «غزه آدمها را به تأمل سرد نمیخواند؛ غزه آدمها را به انفجار و #سرشاخشدن_با_حقیقت وامیدارد.»
🔻 بازشناختن غریبه، یک تفاوت جدی با همهٔ کتابهایی که تا الان دربارهٔ مسألهٔ فلسطین خواندهام دارد. نویسنده، در قالب یک سخنرانی از #دریچهٔ_ادبیات سراغ آدمهای درگیر در ماجرای فلسطین رفته است. و این ایدهای درخشان است. کتاب قرار نیست پاسخهای سوالات مخاطب را دربارهٔ چیستی مسالهٔ فلسطین برطرف کند. کتابهای دقیقی در این زمینه وجود دارد.
🔻بازشناختن غریبه، از «لحظهٔ آهان» حرف میزند. لحظهای که انسان به فهم و شناخت حق و باطل میرسد.
کاش تا دیر نشده، لحظهٔ بازشناختن مان را درست دریابیم.
✅ مناسب برای در یک نشست خواندن است و البته خیلی راحتخوان نیست. نمیدانم مشکل از ترجمه است یا متن اصلی هم کمی سنگین است. اما به طور کلی مطالعهٔ این کتاب را به دو دسته خیلی پیشنهاد میکنم: داستاننویسان و آنانی که علاقمند به تماشای اسرائیل از زاویهای جدید هستند.
نسخهٔ الکترونیک کتاب، در طاقچه موجود است.
✏️ فهرست کتابهای پیشنهادی #جعبه_جنگ در #بهخوان، تکمیل و بهروز میشود.
پیشنهادات #جعبه_جنگ را برای دیگران هم ارسال کنید. ✌️
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
بسمالله
حالا شد دو روز که گروه چندصدنفرهٔ #مثل_امید به طور رسمی کار خودش را شروع کرده. از دیروز با یک تیم بیستوچندنفره مشغول بایگانی روزنگارهای اعضای گروه هستیم. در همین ۲۴ساعت، شگفتزده شدهایم.
انشاءالله قرار است تولید یک اثر مکتوب بینظیر را آغاز کنیم. کیفیت این اثر، در گروی تنوع کسانی است که روزنگارنویسی میکنند. نه قرار است نویسنده باشید و نه نزدیک به جنگ و نه حتی داخل ایران. تنها این مهم است که در برابر دشمن بچهخوار و بچهکش ایستاده باشید و دلتان برای ایران بطپد.
اگر علاقمند هستید به جمع ما اضافه شوید، به این پست کانال مراجعه کنید.
در ادامه چند نمونهٔ کوچک و بسیار بسیار اندک از روزنگارهایی که تا الان بایگانی شده را با شما به اشتراک میگذارم:
.
✏️ خانم ف.ا
روز پنجم
ایران_اصفهان
۲۸ ساله
امشب یه مامان بهم گفت:
مثل هری پاتر جلوی ولدمورت
مثل لوفی توی نبردهای دریایی
سخته ولی طولانی نخواهد بود
مطمئن باش
و من مطمئنم این نبرد روشنایی علیه تاریکیه
امروز به غزل میگفتم، بالاخره خیر پیروز میشه
جهان نیاز به تعادل داره، و در برابر هر شری خیری هست.
خوشحالم که در جبهه خیر هستیم.
و ایران نامش دوباره در تاریخ درخشیدن گرفته است.
✏️ آقای ا.پ
روز پانزدهم جنگ رمضان
ایران، تهران
۸ ساله
ساعت یازده شب
امشب هیأت خیلی خیلی شور داشت.
امروز صبح در کلینیک دندانپزشکی یک مردی داشت از اسرائیل تعریف میکرد. او میگفت: اسرائیل خیلی خوب است. و بعد همه ازش دور شدند حتی دوستانش.
✏️ آقای م.ص
روز شانزدهم جنگ
ایران،اصفهان
۱۲ ساله
امروز ساعت 10 از خواب بیدار شدم.رفتم صبحانه خوردم و بعد هم ناهارم را خوردم.ساعت 1 شد و نشستم سر کلاسم. وقتی کلاس مدرسه ام تمام شد دوباره نشستم سر کلاس زبانم تا ساعت 3:30 .بعد از همهی کا هایی که انجام دادم رفتم توی کوچه و با دوستانم فوتبال بازی کردم . وقتی بازی تمام شد برادرم من را برد به مبارکه تا با دختر خاله ام و مادرم و خاله ام در بازار راه برویم.مثل پارسال بود که ماهی قرمز و سبزه آورده بودند.به من و عسل یعنی دختر خاله ام خیلی خوش گذشت.و اینطور یک روز دیگر را به اتمام رساندم.
✏️ خانم ط.ف
روز دهم
ایران، چالوس
۲۰ساله
مردم (نه همه) از اینکه رهبر دارند و رهبرشان پسر رهبر قبلی است خوشحال هستند. اینکه تکلیف بلاخره مشخص شد خوب است.
امشب بعد از تقریبا دو هفته میخواهم بروم بیرون. پاساژ آدینه احتمالا. برای تنوع و شاید چیزکی بخرم. معلوم نیست.
کمی کتاب میخوام. یک کتاب شعر مربوط به جنگ تمام کردم و حالا یک رمان نوجوان مربوط به جنگ دفاع مقدس میخوانم. (کارخانه اسلحهسازی داود داله)
تلویزیون یک محله را نشان میدهد که مخروبه شده. امدادرسان میگوید جنازهای را پیدا کردند که قابل تشخیص نیست که زن است یا مرد. تلخ تلخ تلخ
اگر علاقمند هستید به ما دست یاری بدهید و در بایگانی منظم روزنگارنویسی جنگ در حین جنگ کمک کنید و در تولید یک اثر مکتوب چندصدنفره همراه شوید، بدانید که با ذوق چشمانتظار حضور شما هستیم. ✌🏻✊🏻
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز بیستم جنگ؛ جورابشلواری، بلدرچین و اف۳۵
امروز دیگر واقعا شب عید محسوب میشد. صبح یک سر رفتم بانک سپه که ببینم بالاخره سیستمشان وصل شده تا پول کفشهای کودکان خراسان شمالی را بریزم یا نه. نرگس هم همراهم آمد. بانک قطع بود و ناچار شدم واریز پول را بگذارم برای بعد از عید. لذا اگر این پیام را میخوانید و هنوز دوست دارید در این خیر جمعی شریک شوید، فرصت هست. بعد با نرگس رفتیم افق کوروش. رفتم آخر کد ملی من ۹ است و کالابرگ این ماه دیرترین نوبت بود برایم. همهٔ کالابرگ را خرید کردیم و برگشتیم خانه. دوتاییهای پدردختری من و نرگس خیلی بامزه است.
برای دخترها باید جوراب شلواری جدید میخریدیم که برای عید آماده باشند. چند تکه لباس توخانهای هم باید برایشان میگرفتیم. با مامان هماهنگ کردیم. ساعت یازده دوخواهرون را گذاشتیم پیش مامان. با همسرم رفتیم سمت جمهوری، پاساژ همایون، بورس لباس کودک. مدتها بود این ساعت از روز دونفری تنها نشده بودیم. خدا مامانها را حفظ کند برایمان. حدود دو ساعتی در پاساژ بودیم. ماهها بود که لباسی برایشان نخریده بودیم و بالاخره فرصت شد. نرگس از صبح سفارش داده بود حالا که تنها میخواهید بروید خرید و من را نمیبرید، برایم یک پیراهن صورتی توخانهای بگیرید. جمهوری خیلی شلوغ بود. از خیابان فلسطین که وارد جمهوری شدم یک حال متناقضی برایم شکل گرفت.از آدمی که سه هفته پیش کمی جلوتر همراه خانوادهاش در خانهاش شهید شده بود خجالت میکشیدم که آمدهام و برای دخترانم میخواهم لباس عید بخرم. اما گمان میکنم زندگی همین است. ترکیبی از احوالات متناقض. حوالی ساعت دو برگشتیم خانه.
همسرم را رساندم و نمازم را خواندم و رفتم سمت دفتر. چند کار باقیمانده داشت برای مجله و شماره تهران. هارد را هم باید برمیداشتم که چند روز اول که کارستان تعطیل است، کارها را از خانه پیش ببرم. جمعوجور کردم و راه افتادم. خریدی داشتم حوالی بهارستان و بعدش رفتم سمت میدان امام حسین. گوشهٔ میدان امام حسین، سر خیابان شهرستانی، آقایی هست به اسم محمدحسین که مرغ و خروس زنده میفروشد. میخواستم برایم عیدی دخترها، دو تا بلدرچین بگیرم که در تراس نگهداری کنیم و سرگرم شوند. تمام کرده بود و گفت هفتهٔ دوم عید میآورد. پرسیدم جای دیگری سراغ نداری که امروز بتوانم بخرم؟ گفت شاید سمت مولوی پیدا کنی. حال و احوال میدان امام حسین، کاملا عیدانه بود. آدمها در حال خرید شب عید. انگار نه انگار جنگ است. و این به نظرم اصلا بد نیست. دشمن دقیقاً میخواهد که ما ناامید شویم و زندگی را تعطیل کنیم. کور خوانده. از دور میدان، سیبزمینی و گوجهفرنگی و موز خریدم و رفتم سمت ماشین.
راه افتادم سمت مولوی. حوالی ساعت پنجونیم عصر. از امام علی وارد محلاتی شدم و بعدش هفده شهریور و بلوار قیام. به میدان قیام که رسیدم، پلیس سر خیابان مولوی را بست. دو تا ماشین جلوتر رد شدند و نگذاشت من رد شوم. دیدم انگار قسمت نیست امروز بلدرچین بخرم. (کسی جایی در تهران سراغ دارد که #بلدرچین بفروشد؟😅) چند دقیقه مانده به افطار رسیدم خواجه عبداله. ماشین را پارک کردم که سبزی و خرما بخرم. در صف میوهفروشی استاد قزوه را دیدم. عین فیلمها :) سلام کردم و عرض ادب. برای افطار رسیدم خانه و بعد از سه روز دوش گرفتم. نظم همهچیزمان به هم ریخته.
بعد از افطار به همسرم پیشنهاد کردم که بچهها را بخوابانیم و من بمانم پیششان و او با مامان و بابا برود تجمع. چند شبی است که خواب دخترها کم و نامنظم شده و در طول روز کسل هستند. به سختی پذیرفت. نگران این است که نباشد و بمب توی سر پا بخورد و تنها بشود. اینجور وقتها جان میدهد که طرف مقابل را اذیت کنی و حرصش بدهی :) ساعت نُه با مامان و بابا و خواهرم راهی میدان انقلاب شدند.
حدود ساعت یازده، بلند شدم و بساط املت را راه انداختم. املتهای مصطفاپز، واقعا درجه یک است. آنهایی که خوردهاند میدانند که بلوف نمیزنم. تا همسرم برسد، شام هم آماده بود و شمایل یک مرد خوب را سعی کردم تا حد امکان خوب رعایت کنم. امروز توانستیم به لطف خدا یک جنگنده اف۳۵ را مورد هدف قرار دهیم. وقتی خبرش را خواندم، حالم شبیه شبی شد که بیرانوند پنالتی رونالدو را گرفت. امروز قطعهٔ «بزن که خوب میزنی» مهدی رسولی، بیشترین چیزی بود که گوش دادم. برای همین دائما در پسزمینهٔ مغزم این صدا دارد تکرار میشود. فردا سال تحویل است. اینکه سال تحویل و افطار روی هم باشند، عید فطر و اول فروردین هم همینطور، خیلی قشنگ است. فردا هم مثل سالهای قبل، سفرهٔ هفتسین میچینیم و با سوگ، عصبانیت و خشمی که از دشمن داریم زندگی را محکمتر از همیشه ادامه میدهیم.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز بیستمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا