eitaa logo
[ هُرنو ]
1.2هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
61 ویدیو
120 فایل
📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مصطفا جواهری معلم و سردبیر مجلهٔ مدام @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حُفره
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونا که باید دم دستمون باشه و زیاد نگاه کنیم.... @hofreee
. خنده‌های مرا باز از این فاصله کُشت... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز نوزدهم جنگ؛ خدایا، ما صبر موسی و هارون را نداریم! امروز دوخواهرون، محبت کردند و دیرتر بیدار شدند. اولین روزی بود در ماه مبارک که توانستم هشت ساعت پشت سر هم بخوابم. خداروشکر. ساعت ده‌ونیم بیدار شدم. همان اول کار، عذاب وجدان دیر بیدار شدن و وقت تلف کردن، جای لذت زیاد خوابیدن را گرفت :) جمع‌وجور کردم و راه افتادم سمت دفتر مجله. خانم رحیمی از من زودتر رسیده بود و مشغول پروژهٔ جدید بود. کمی دربارهٔ پروژه صحبت کردیم. یک پیشنهاد تولیدی جدید هم داشتم‌. درباره‌اش گپ زدیم. از وقتی مسئول سوشال قبلی مدام رفته، هنوز در سوشال به جایی که دوست دارم نرسیده‌ایم. یکی از دوستان زحمت ادمینی کانال‌ها را به عهده گرفته‌ است اما هنوز در تولید محتوا خیلی کار داریم. فعلا دوتایی داریم سوشال را پیش می‌بریم. باید تبلیغات فروش اشتراک مدام را بیشتر کنیم. از طرفی واقعا در روزهای خوبی برای فروش اشتراک نیستیم. آدم‌ها در مضیقهٔ مالی هستند، کسب‌وکارها خوابیده و خیلی‌ها هنوز حقوق نگرفته‌اند. اما چاره‌ای نیست. باید ادامه داد. ساعت یک‌وربع راه افتادیم سمت متروی دروازه شمیران که برویم تشییع شهید لاریجانی و شهدای ناو دنا. شهادت دکتر لاریجانی خیلی برای همه سنگین بود. صلابت و استواری و متانتی که ایشان داشت واقعا دلگرم‌کننده بود. خوشا به سعادتش. جمعیت خیلی زیادی آماده بودند. این مردم واقعا عجیبند. هر چقدر بیشتر عزیز از دست می‌دهند، خستگی‌ناپذیرتر می‌شوند و مصمم‌تر. پویانفر در میدان انقلاب مداحی‌اش را اینطور شروع کرد: «آقای دکتر، حلالمون کن...» و گریه‌ام گرفت... حدود ساعت سه برگشتم دفتر. کارهای مجله مانده بود. رئیس هم به جمع‌مان اضافه شد و دربارهٔ ایده‌ها صحبت کردیم. با سیداحمد تلفنی صحبت کردم. خیلی دلتنگش هستم. در شورای مدام تصمیم گرفتیم چون چاپ شماره تهران، عقب افتاد، شمارهٔ خانه را بگذاریم برای یک شماره دیرتر. یعنی شماره دهم همان تهران باشد و بعدش به جای خانه، شمارهٔ بعدش را کار کنیم که حقیقتا موضوع سخت و درخشان و جذابی دارد. به زودی فراخوانش را باید اعلام کنیم. ساعت شش از دفتر زدیم بیرون. قائم را دیدیم و سلام و خداحافظی. این روزها چقدر زود آدم‌ها به نزدیک می‌شوند و علقه می‌گیرند. از نانوایی سنگک خیابان ابن‌سینا پنج نان خریدم. با کیسه‌اش شد صدوسی‌هزار تومان. کیسهٔ پارچه‌ای را جا گذاشته بودم خانه. رسیدم خانه و یک نان هم به مامان‌این‌ها دادم. نرگس پایین بود و نیامد بالا. افطار را نسبتا سریع خوردیم و آماده شدیم. قرار بود ساعت یک‌ربع‌به‌نه برویم منزل استاد فیاض‌بخش جهت عرض تسلیت. خیلی از اهالی فامیل آمده بودند. استاد از غریبی دکتر لاریجانی گفتند. از اینکه سال‌ها دروغ‌ها به ایشان نسبت دادند و ایشان سکوت می‌کردند و در جواب می‌گفتند که «انقلاب مهم است. برای حفظ انقلاب باید وحدت داشت.» از ماجرای رد صلاحیت‌ها و... . حرف‌های دیگری هم گفتند که الان وقتش نیست و بماند برای بعد از جنگ... روضهٔ مختصری در منزل استاد خوانده شد. انگار همه‌مان منتظر بودیم که فرصتی بشود تا کمی گریه کنیم. بعضی‌ها را می‌دانستم که در این نوزده روز، یک اشک درست‌وحسابی نریخته بودند. استاد هنگام دعا، از آیهٔ ۸۹ سورهٔ یونس نکته‌ای گفتند. که وقتی موسی و هارون در مقابل ستم فرعون به درگاه پروردگار دعا می‌کنند، پرودگار در جواب می‌گوید: «دعای شما دو نفر اجابت شد (قال قد اُجیبت دعوتکما)». استاد ادامه دادند که در روایت آمده این اجابت در دعای موسی و هارون، ده سال طول کشیده! استاد دعا کردند و ما هم آمین گفتیم که «خدایا اجابت در دعای ما را ده سال طولانی نکن و تا همین عید فطر پیروزی جبهه اسلام و ایران را مقدر کن.» شما هم که دارید می‌خوانید آمین بگویید :) تهران و ایران به ستون همین اولیای الهی ایستاده و خدا حفظشان کند. خداحافظی کردیم و برگشتیم. کمی با پرچم چرخیدیم. تجمع‌ها تمام شده بود و کاروان‌های ماشینی برقرار بودند. دخترها خوابیدند و حدود ساعت یازده رسیدیم خانه. دشمن حرامی، امشب سمت سیدخندان را زده بود و ما خانه نبودیم. از همه‌جا پیام احوال پرسی بود که می‌آمد. گویا ناپاک‌زاده‌ها، بیمارستان زده‌اند دوباره. برای شام آماده می‌شدیم که صدای انفجار نسبتا نزدیک دیگری بلند شد. زیر صدای پدافند مشغول پاسخ دادن به سوالات اعضای روزنگارنویسی جمعی شدم. امروز دریافت و بایگانی مطالب را شروع کردیم. در همین روز اول متن‌های عجیبی جمع شده. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز نوزدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
پیام یک از دوستان‌مون: «سلام دوستان برادر همسرم که شاغل در پالایشگاه عسلویه هستن، از ما خواستن، من هم از شما می‌خوام، تا جایی که می‌تونیم برق کمتر مصرف کنیم که فشار روی پالایشگاه‌ها کمتر بشه. وسایلی مثل ظرفشویی لباسشویی اتو و کلا وسایل پرمصرف رو با خست بیشتری استفاده کنید، لامپها رو تاجایی که می‌تونید کمتر روشن کنید مثلا اگر میشه تجمع خانواده یه نقطه باشه که لامپهای متعدد در جاهای مختلف روشن نباشه. وسایل گرمایشی برقی، وحشتناک پرمصرفن مثل هیترها و بخاریها و شوفاژ های برقی اونها رو این روزها استفاده نکنید. ان‌شاءالله از این گردنه هم با سربلندی خارج بشیم به توفیق الهی.» ما توی این جنگ داخل نشیمن می‌خوابیم. از اتاق‌ها سردتره. الان روی دخترها پتوی بیشتری می‌کشم و هیتر پارس‌خزرمون رو خاموش می‌کنم. این از کمترین کاری که می‌تونستم بکنم. ✋ شما هم علی‌علی بگید که همین هم‌دلی‌ها و اقدامات کوچیک ولی بابرکته که دشمن داره خوار و خفیف می‌شه و نمی‌فهمه چرا نمی‌تونه پیروز بشه. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد دهم کتاب نشر چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟ 🔻 محمود درویش به ما می‌گوید: «غزه آدم‌ها را به تأمل سرد نمی‌خواند؛ غزه آدم‌ها را به انفجار و وامی‌دارد.» 🔻 بازشناختن غریبه، یک تفاوت جدی با همهٔ کتاب‌هایی که تا الان دربارهٔ مسألهٔ فلسطین خوانده‌ام دارد. نویسنده، در قالب یک سخنرانی از سراغ آدم‌های درگیر در ماجرای فلسطین رفته است. و این ایده‌ای درخشان است. کتاب قرار نیست پاسخ‌های سوالات مخاطب را دربارهٔ چیستی مسالهٔ فلسطین برطرف کند. کتاب‌های دقیقی در این زمینه وجود دارد. 🔻بازشناختن غریبه، از «لحظهٔ آهان» حرف می‌زند. لحظه‌ای که انسان به فهم و شناخت حق و باطل می‌رسد. کاش تا دیر نشده، لحظهٔ بازشناختن مان را درست دریابیم. ✅ مناسب برای در یک نشست خواندن است و البته خیلی راحت‌خوان نیست. نمی‌دانم مشکل از ترجمه است یا متن اصلی هم کمی سنگین است. اما به طور کلی مطالعهٔ این کتاب را به دو دسته خیلی پیشنهاد می‌کنم: داستان‌نویسان و آنانی که علاقمند به تماشای اسرائیل از زاویه‌ای جدید هستند. نسخهٔ الکترونیک کتاب، در طاقچه موجود است. ✏️ فهرست کتاب‌های پیشنهادی در ، تکمیل و به‌روز می‌شود. پیشنهادات را برای دیگران هم‌ ارسال کنید. ✌️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
بسم‌الله حالا شد دو روز که گروه چندصدنفرهٔ به طور رسمی کار خودش را شروع کرده. از دیروز با یک تیم بیست‌وچندنفره مشغول بایگانی روزنگارهای اعضای گروه هستیم. در همین ۲۴ساعت، شگفت‌زده شده‌ایم. ان‌شاءالله قرار است تولید یک اثر مکتوب بی‌نظیر را آغاز کنیم. کیفیت این اثر، در گروی تنوع کسانی است که روزنگارنویسی می‌کنند. نه قرار است نویسنده باشید و نه نزدیک به جنگ و نه حتی داخل ایران. تنها این مهم است که در برابر دشمن بچه‌خوار و بچه‌کش ایستاده باشید و دلتان برای ایران بطپد. اگر علاقمند هستید به جمع ما اضافه شوید، به این پست کانال مراجعه کنید. در ادامه چند نمونهٔ کوچک و بسیار بسیار اندک از روزنگارهایی که تا الان بایگانی شده را با شما به اشتراک می‌گذارم: . ✏️ خانم ف.ا روز پنجم ایران_اصفهان ۲۸ ساله امشب یه مامان بهم گفت: مثل هری پاتر جلوی ولدمورت مثل لوفی توی نبردهای دریایی سخته ولی طولانی نخواهد بود مطمئن باش و من مطمئنم این نبرد روشنایی‌ علیه تاریکیه امروز به غزل می‌گفتم، بالاخره خیر پیروز میشه جهان نیاز به تعادل داره، و در برابر هر شری خیری هست. خوشحالم که در جبهه خیر هستیم. و ایران نامش دوباره در تاریخ درخشیدن گرفته است. ✏️ آقای ا.پ روز پانزدهم جنگ رمضان ایران، تهران ۸ ساله ساعت یازده شب امشب هیأت خیلی خیلی شور داشت. امروز صبح در کلینیک دندانپزشکی یک مردی داشت از اسرائیل تعریف می‌کرد. او می‌گفت: اسرائیل خیلی خوب است. و بعد همه ازش دور شدند حتی دوستانش. ✏️ آقای م.ص روز شانزدهم جنگ ایران،اصفهان ۱۲ ساله امروز ساعت 10 از خواب بیدار شدم.رفتم صبحانه خوردم و بعد هم ناهارم را خوردم.ساعت 1 شد و نشستم سر کلاسم.‌ وقتی کلاس مدرسه ام تمام شد دوباره نشستم سر کلاس زبانم تا ساعت 3:30 .بعد از همه‌ی کا هایی که انجام دادم رفتم توی کوچه و با دوستانم فوتبال بازی کردم . وقتی بازی تمام شد برادرم من را برد به مبارکه تا با دختر خاله ام و مادرم و خاله ام در بازار راه برویم.مثل پارسال بود که ماهی قرمز و سبزه آورده بودند.به من و عسل یعنی دختر خاله ام خیلی خوش گذشت.و اینطور یک روز دیگر را به اتمام رساندم. ✏️ خانم ط.ف روز دهم ایران، چالوس ۲۰ساله مردم (نه همه) از اینکه رهبر دارند و رهبرشان پسر رهبر قبلی است خوشحال هستند. اینکه تکلیف بلاخره مشخص شد خوب است. امشب بعد از تقریبا دو هفته می‌خواهم بروم بیرون. پاساژ آدینه احتمالا. برای تنوع و شاید چیزکی بخرم. معلوم نیست. کمی کتاب می‌خوام. یک کتاب شعر مربوط به جنگ تمام کردم و حالا یک رمان نوجوان مربوط به جنگ دفاع مقدس می‌خوانم. (کارخانه اسلحه‌سازی داود داله) تلویزیون یک محله را نشان می‌دهد که مخروبه شده. امدادرسان می‌گوید جنازه‌ای را پیدا کردند که قابل تشخیص نیست که زن است یا مرد. تلخ تلخ تلخ اگر علاقمند هستید به ما دست یاری بدهید و در بایگانی منظم روزنگارنویسی جنگ در حین جنگ کمک کنید و در تولید یک اثر مکتوب‌ چندصدنفره همراه شوید، بدانید که با ذوق چشم‌انتظار حضور شما هستیم. ✌🏻✊🏻 @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز بیستم جنگ؛ جوراب‌شلواری، بلدرچین و اف‌۳۵ امروز دیگر واقعا شب عید محسوب می‌شد. صبح یک سر رفتم بانک سپه که ببینم بالاخره سیستم‌شان وصل شده تا پول کفش‌های کودکان خراسان شمالی را بریزم یا نه. نرگس هم همراهم آمد. بانک قطع بود و ناچار شدم واریز پول را بگذارم برای بعد از عید. لذا اگر این پیام را می‌خوانید و هنوز دوست دارید در این خیر جمعی شریک شوید، فرصت هست. بعد با نرگس رفتیم افق کوروش. رفتم آخر کد ملی من ۹ است و کالابرگ این ماه دیرترین نوبت بود برایم. همهٔ کالابرگ را خرید کردیم و برگشتیم خانه. دوتایی‌های پدردختری من و نرگس خیلی بامزه است. برای دخترها باید جوراب شلواری جدید می‌خریدیم که برای عید آماده باشند. چند تکه لباس تو‌خانه‌ای هم باید برایشان می‌گرفتیم. با مامان هماهنگ کردیم. ساعت یازده دوخواهرون را گذاشتیم پیش مامان. با همسرم رفتیم سمت جمهوری، پاساژ همایون، بورس لباس کودک. مدت‌ها بود این ساعت از روز دونفری تنها نشده بودیم. خدا مامان‌ها را حفظ کند برایمان. حدود دو ساعتی در پاساژ بودیم. ماه‌ها بود که لباسی برایشان نخریده بودیم و بالاخره فرصت شد. نرگس از صبح سفارش داده بود حالا که تنها می‌خواهید بروید خرید و من را نمی‌برید، برایم یک پیراهن صورتی تو‌خانه‌ای بگیرید. جمهوری خیلی شلوغ بود. از خیابان فلسطین که وارد جمهوری شدم یک حال متناقضی برایم شکل گرفت.از آدمی که سه هفته پیش کمی جلوتر همراه خانواده‌اش در خانه‌اش شهید شده بود خجالت می‌کشیدم که آمده‌ام و برای دخترانم می‌خواهم لباس عید بخرم. اما گمان می‌کنم زندگی همین است. ترکیبی از احوالات متناقض. حوالی ساعت دو برگشتیم خانه. همسرم را رساندم و نمازم را خواندم و رفتم سمت دفتر. چند کار باقی‌مانده داشت برای مجله و شماره تهران. هارد را هم باید برمی‌داشتم که چند روز اول که کارستان تعطیل است، کارها را از خانه پیش ببرم. جمع‌وجور کردم و راه افتادم. خریدی داشتم حوالی بهارستان و بعدش رفتم سمت میدان امام حسین. گوشهٔ میدان امام حسین، سر خیابان شهرستانی، آقایی هست به اسم محمدحسین که مرغ و خروس زنده می‌فروشد. می‌خواستم برایم عیدی دخترها، دو تا بلدرچین بگیرم که در تراس نگه‌داری کنیم و سرگرم شوند. تمام کرده بود و گفت هفتهٔ دوم عید می‌آورد. پرسیدم جای دیگری سراغ نداری که امروز بتوانم بخرم؟ گفت شاید سمت مولوی پیدا کنی. حال و احوال میدان امام حسین، کاملا عیدانه بود. آدم‌ها در حال خرید شب عید. انگار نه انگار جنگ است. و این به نظرم اصلا بد نیست. دشمن دقیقاً می‌خواهد که ما ناامید شویم و زندگی را تعطیل کنیم. کور خوانده. از دور میدان، سیب‌زمینی و گوجه‌فرنگی و موز خریدم و رفتم سمت ماشین. راه افتادم سمت مولوی. حوالی ساعت پنج‌ونیم عصر. از امام علی وارد محلاتی شدم و بعدش هفده شهریور و بلوار قیام. به میدان قیام که رسیدم، پلیس سر خیابان مولوی را بست. دو تا ماشین جلوتر رد شدند و نگذاشت من رد شوم. دیدم انگار قسمت نیست امروز بلدرچین بخرم. (کسی جایی در تهران سراغ دارد که بفروشد؟😅) چند دقیقه مانده به افطار رسیدم خواجه عبداله. ماشین را پارک کردم که سبزی و خرما بخرم. در صف میوه‌فروشی استاد قزوه را دیدم. عین فیلم‌ها :) سلام کردم و عرض ادب. برای افطار رسیدم خانه و بعد از سه روز دوش گرفتم. نظم همه‌چیزمان به هم ریخته. بعد از افطار به همسرم پیشنهاد کردم که بچه‌ها را بخوابانیم و من بمانم پیش‌شان و او با مامان و بابا برود تجمع. چند شبی است که خواب دخترها کم و نامنظم شده و در طول روز کسل هستند. به سختی پذیرفت. نگران این است که نباشد و بمب توی سر پا بخورد و تنها بشود. اینجور وقت‌ها جان می‌دهد که طرف مقابل را اذیت کنی و حرصش بدهی :) ساعت نُه با مامان و بابا و خواهرم راهی میدان انقلاب شدند. حدود ساعت یازده، بلند شدم و بساط املت را راه انداختم. املت‌های مصطفاپز، واقعا درجه یک است. آن‌هایی که خورده‌اند می‌دانند که بلوف نمی‌زنم. تا همسرم برسد، شام هم آماده بود و شمایل یک مرد خوب را سعی کردم تا حد امکان خوب رعایت کنم. امروز توانستیم به لطف خدا یک جنگنده اف‌۳۵ را مورد هدف قرار دهیم. وقتی خبرش را خواندم، حالم شبیه شبی شد که بیرانوند پنالتی رونالدو را گرفت. امروز قطعهٔ «بزن که خوب می‌زنی» مهدی رسولی، بیشترین چیزی بود که گوش دادم. برای همین دائما در پس‌زمینهٔ مغزم این صدا دارد تکرار می‌شود. فردا سال تحویل است. اینکه سال تحویل و افطار روی هم باشند، عید فطر و اول فروردین هم همینطور، خیلی قشنگ است. فردا هم مثل سال‌های قبل، سفرهٔ هفت‌سین می‌چینیم و با سوگ، عصبانیت و خشمی که از دشمن داریم زندگی را محکم‌تر از همیشه ادامه می‌دهیم. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز بیستمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
نه هوای تازه و نه لباس نو می‌خوام هفت‌سین من من فقط تو رو می‌خوام... بماند از سخت‌ترین نوروز... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
سال نو به همهٔ شمایی که ایرانی هستید و روبروی دشمن ایستاده‌اید مبارک. ❤️ امشب و فردا هم خیلی دعاجو هستم. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«این روزها، مثل همون روزهاست... ازش استفاده کنیم.» به وقت ۱:۲۰ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز بیست‌و‌یکم جنگ؛ درهم‌تنیدگی احوالات و احساسات متناقض آدمیزاد صبح که بیدار شدیم دیدیم نرگس مریض شده و تب دارد. هر بار طفلک مریض می‌شود روزی چندبار از خدا می‌خواهم خوبش کند و من را به جایش مریض کند. بس‌که مظلوم و طفلی می‌شود. نرگسی که سخت می‌خوابد، تا شب سه بار خودش سرش را گذاشت زمین و خوابید. حدود ساعت هشت‌ونیم بیدار شدیم. نرگس حوالی ساعت نه و ربع دوباره خوابید. همسرم پیش نرگس دراز کشید که اگر بیدار شد تنها نباشد و دوباره خوابش ببرد. لیلا هم دیشب را بد خوابیده بود. کلا چندین شب است که در طول شب زیاد بیدار می‌شود. نه گرسنه است و نه تشنه و ما هم کنارش هستیم و اضطراب جدایی هم ندارد. نمی‌دانیم چرا اینطور شده. برای لیلا تخم‌مرغ آب‌پز گذاشتم و صبحانه خورد و کمی بازی کردیم و چون دیشب بد خوابیده بود، روی دوشم خوابید. روی تختش گذاشتم. با موبایلم صدای سشوار را پخش کردم که اگر پدافند شروع کرد یا حملهٔ هوایی شروع شد، بیدار نشود. خودم هم مشغول خواندن رمانی شدم که احتمالا برای پیشنهادش خواهم داد. حدود ساعت ده‌وچهل دقیقه چشمان خودم هم گرم شد. خواب دیدم. پس‌زمینهٔ خواب داشت قطعهٔ «پرستو» از منوچهر سخایی پخش می‌شد. منوچهر سخایی برادر همان سرهنگ سخایی معروف است که در تهران خیابانی هم به نامش داریم. این قطعه را در رثای برادرش خوانده. (اگر تور ادوارد براون را دوباره راه بیاندازم، از این خیابان عبور می‌کنیم و داستانش را آنجا تعریف می‌کنم.) کمی که گذشت دیدم منوچهر سخایی در خوابم نیست که آواز می‌خواند. بیدار شدم. نرم‌افزار موسیقی موبایلم از حالت تکرار آهنگ درآمده بود و صدای سشوار به انتها رسیده بود و رفته بود آهنگ بعدی :) رفتم بالای سر لیلا و دیدم با تعجب بیدار شده و دارد به صدای منوچهر خان سخایی گوش می‌کند. سریع صدا را قطع کردم و دوباره بغلش کردم و خوابید. نرگس هم حدود ساعت یازده بیدار شد. هنوز بی‌جان بود. خانه را جمع‌وجور کردیم. لیلا هم بیدار شد و با خواهرش مشغول بازی شد. این سن و سالی که کم‌کم بچه‌ها بلد می‌شوند با هم بازی کنند، واقعا درخشان است. کمی به تو فرصت می‌دهند که به خودت برسی. ناهارشان را که خوردند بردمشان حمام. بعدش دوباره خوابیدند. از حوالی ساعت دو‌ونیم تا چهار. ساعت چهار رفتم بیرون تا یک اسباب‌بازی ساده و ارزان برای عیدی دوخواهرون بگیرم. بلدرچین که فعلا گیرمان نیامد. دمپایی دستشویی هم مدتی بود که کمی پاره شده بود و یک جفت دمپایی هم خریدم. دمپاییه، برای دستشویی بیش از حد خوشگل و راحت بود. حیفم می‌آید داخل دست‌شویی بگذارمش :) یک ساعتی که تا سال تحویل مانده‌بود را جلوی تلویزیون گذراندیم. همسرم هم قرآن می‌خواند. پیش از سال تحویل یک کلیپ پخش کردند از بریده‌های دعای تحویل سال که آقای شهید در سال‌های مختلف خوانده بود. گریه‌مان گرفت. هنوز داغیم و نمی‌فهمیم چه بر سرمان آمده... سال که تحویل شد، کنار سفرهٔ هفت‌سین عکس یادگاری گرفتیم. به پدر و مادر همسرم زنگ زدیم و تبریک سال نو گفتیم. پیام رهبر که پخش شد، کیف کردیم‌. یک تفاوت خیلی مهمی که آقا مجتبی با پدرش دارد و خیلی جالب دارد کاراکتر خودش را در ذهن مخاطب می‌سازد، جزئیاتی است که در پیام‌ها می‌گوید. از اینکه به عید نوروز و دیدوبازدید و تذکر برقراری عروسی‌ها اشاره کرد خیلی خوشم آمد. نه که بخواهم تأیید کنم. من چه کسی باشم اصلا. منظورم این است که خیلی جالب و دقیق بود. افطار پایین بودیم. دیدم بابا چراغانی در کوچه را هم روشن کرده‌اند. گفتند: «همهٔ همسایه‌ها می‌دونن ما انقلابی هستیم» و تکهٔ دومی که به قرینهٔ معنوی نگفتند این بود: «پس می‌دونن که سوگواریم و در عین سوگواری‌ عید نوروز و عید فطر هم برایمان مهم است». ته دلم قند آب شد. مامان برای افطاری خیلی زحمت افتاده بودند. کشک‌وبادمجان و ته‌چین.‌ جای شما خالی. :) نرگس حال‌ندار بود و قرار شد امشب تجمع را برخلاف میلمان نرویم. با خواهرهام و علی و همسرم، جالیز بازی کردیم. این درهم‌تنیدگی سوگ و برگزاری نوروز و بازی کردن و صدای همان حوالی حین سال تحویل و اشک ریختن با شنیدن صدای آقا، خیلی حس‌وحال عجیبی است. انگار زندگی همین باشد. در جالیز خیلی فرصت تقلب داشتم که واقعا سخت بود جلوی خودم را بگیرم. تا ساعت یازده بازی کردیم و بعدش خداحافظی کردیم و برگشتیم بالا. بچه‌ها که خوابیدند، پاسخ سوالات اعضای گروه مثل امید را دادم. در این چند روز کلی پیام می‌آید. من اصلا آدمی نیستم که بتوانم با افراد زیادی گفتگو کنم. اصلا به روحیه‌ام نمی‌خورد. حتی همین روزنوشت‌های اینجا را هم به سختی می‌نویسم. خواهرم می‌گفت حس می‌کنم فرق کرده‌ای. گفتم نه هنوز هم درونگرا هستم و تعامل برایم سخت است. اما چاره‌ای نیست. باید کار را پیش برد. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز بیست‌ویکمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد.
بنای ما این است که در کنار برادران فلسطینی خود بایستیم و هر وقت پیدا کنیم، همان‌طوری که آنها از حقشان دفاع می‌کنند، ما هم مثل برادر با آنها هم‌دوش و خواهیم بود. مصاحبهٔ امام خمینی با روزنامهٔ لبنانی النهار | ۱۳۵۷/۰۸/۲۰ چه افقی داشته این مرد... این شبا چه کیفی دارن می‌کنن از بهشت :) @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف