1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز بیستویکم جنگ؛ درهمتنیدگی احوالات و احساسات متناقض آدمیزاد
صبح که بیدار شدیم دیدیم نرگس مریض شده و تب دارد. هر بار طفلک مریض میشود روزی چندبار از خدا میخواهم خوبش کند و من را به جایش مریض کند. بسکه مظلوم و طفلی میشود. نرگسی که سخت میخوابد، تا شب سه بار خودش سرش را گذاشت زمین و خوابید. حدود ساعت هشتونیم بیدار شدیم. نرگس حوالی ساعت نه و ربع دوباره خوابید. همسرم پیش نرگس دراز کشید که اگر بیدار شد تنها نباشد و دوباره خوابش ببرد. لیلا هم دیشب را بد خوابیده بود. کلا چندین شب است که در طول شب زیاد بیدار میشود. نه گرسنه است و نه تشنه و ما هم کنارش هستیم و اضطراب جدایی هم ندارد. نمیدانیم چرا اینطور شده.
برای لیلا تخممرغ آبپز گذاشتم و صبحانه خورد و کمی بازی کردیم و چون دیشب بد خوابیده بود، روی دوشم خوابید. روی تختش گذاشتم. با موبایلم صدای سشوار را پخش کردم که اگر پدافند شروع کرد یا حملهٔ هوایی شروع شد، بیدار نشود. خودم هم مشغول خواندن رمانی شدم که احتمالا برای #جعبه_جنگ پیشنهادش خواهم داد. حدود ساعت دهوچهل دقیقه چشمان خودم هم گرم شد. خواب دیدم. پسزمینهٔ خواب داشت قطعهٔ «پرستو» از منوچهر سخایی پخش میشد. منوچهر سخایی برادر همان سرهنگ سخایی معروف است که در تهران خیابانی هم به نامش داریم. این قطعه را در رثای برادرش خوانده. (اگر تور ادوارد براون را دوباره راه بیاندازم، از این خیابان عبور میکنیم و داستانش را آنجا تعریف میکنم.) کمی که گذشت دیدم منوچهر سخایی در خوابم نیست که آواز میخواند. بیدار شدم. نرمافزار موسیقی موبایلم از حالت تکرار آهنگ درآمده بود و صدای سشوار به انتها رسیده بود و رفته بود آهنگ بعدی :) رفتم بالای سر لیلا و دیدم با تعجب بیدار شده و دارد به صدای منوچهر خان سخایی گوش میکند. سریع صدا را قطع کردم و دوباره بغلش کردم و خوابید.
نرگس هم حدود ساعت یازده بیدار شد. هنوز بیجان بود. خانه را جمعوجور کردیم. لیلا هم بیدار شد و با خواهرش مشغول بازی شد. این سن و سالی که کمکم بچهها بلد میشوند با هم بازی کنند، واقعا درخشان است. کمی به تو فرصت میدهند که به خودت برسی. ناهارشان را که خوردند بردمشان حمام. بعدش دوباره خوابیدند. از حوالی ساعت دوونیم تا چهار. ساعت چهار رفتم بیرون تا یک اسباببازی ساده و ارزان برای عیدی دوخواهرون بگیرم. بلدرچین که فعلا گیرمان نیامد. دمپایی دستشویی هم مدتی بود که کمی پاره شده بود و یک جفت دمپایی هم خریدم. دمپاییه، برای دستشویی بیش از حد خوشگل و راحت بود. حیفم میآید داخل دستشویی بگذارمش :)
یک ساعتی که تا سال تحویل ماندهبود را جلوی تلویزیون گذراندیم. همسرم هم قرآن میخواند. پیش از سال تحویل یک کلیپ پخش کردند از بریدههای دعای تحویل سال که آقای شهید در سالهای مختلف خوانده بود. گریهمان گرفت. هنوز داغیم و نمیفهمیم چه بر سرمان آمده... سال که تحویل شد، کنار سفرهٔ هفتسین عکس یادگاری گرفتیم. به پدر و مادر همسرم زنگ زدیم و تبریک سال نو گفتیم. پیام رهبر که پخش شد، کیف کردیم. یک تفاوت خیلی مهمی که آقا مجتبی با پدرش دارد و خیلی جالب دارد کاراکتر خودش را در ذهن مخاطب میسازد، جزئیاتی است که در پیامها میگوید. از اینکه به عید نوروز و دیدوبازدید و تذکر برقراری عروسیها اشاره کرد خیلی خوشم آمد. نه که بخواهم تأیید کنم. من چه کسی باشم اصلا. منظورم این است که خیلی جالب و دقیق بود.
افطار پایین بودیم. دیدم بابا چراغانی در کوچه را هم روشن کردهاند. گفتند: «همهٔ همسایهها میدونن ما انقلابی هستیم» و تکهٔ دومی که به قرینهٔ معنوی نگفتند این بود: «پس میدونن که سوگواریم و در عین سوگواری عید نوروز و عید فطر هم برایمان مهم است». ته دلم قند آب شد. مامان برای افطاری خیلی زحمت افتاده بودند. کشکوبادمجان و تهچین. جای شما خالی. :)
نرگس حالندار بود و قرار شد امشب تجمع را برخلاف میلمان نرویم. با خواهرهام و علی و همسرم، جالیز بازی کردیم. این درهمتنیدگی سوگ و برگزاری نوروز و بازی کردن و صدای همان حوالی حین سال تحویل و اشک ریختن با شنیدن صدای آقا، خیلی حسوحال عجیبی است. انگار زندگی همین باشد. در جالیز خیلی فرصت تقلب داشتم که واقعا سخت بود جلوی خودم را بگیرم. تا ساعت یازده بازی کردیم و بعدش خداحافظی کردیم و برگشتیم بالا. بچهها که خوابیدند، پاسخ سوالات اعضای گروه مثل امید را دادم. در این چند روز کلی پیام میآید. من اصلا آدمی نیستم که بتوانم با افراد زیادی گفتگو کنم. اصلا به روحیهام نمیخورد. حتی همین روزنوشتهای اینجا را هم به سختی مینویسم. خواهرم میگفت حس میکنم فرق کردهای. گفتم نه هنوز هم درونگرا هستم و تعامل برایم سخت است. اما چارهای نیست. باید کار را پیش برد.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز بیستویکمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
#همیشه بنای ما این است که در کنار برادران فلسطینی خود بایستیم و هر وقت #قدرت پیدا کنیم، همانطوری که آنها از حقشان دفاع میکنند، ما هم مثل برادر با آنها همدوش و #همرزم خواهیم بود.
مصاحبهٔ امام خمینی با روزنامهٔ لبنانی النهار | ۱۳۵۷/۰۸/۲۰
چه افقی داشته این مرد...
این شبا چه کیفی دارن میکنن از بهشت :)
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز بیستودوم جنگ؛ اولین عید فطرِ بدون او
صبح قرار بود ساعت ششونیم با بابا و مامان برویم مصلی. شب ساعت سه خوابیدم و خواب ماندم و از قرار هم جا ماندم. حدود ساعت هفت ماشین را برداشتم و رفتم سمت مصلی. خانهٔ ما به مصلی نسبتا نزدیک است. سیدخندان تا مصلی دو ایستگاه اتوبوس فاصله دارد. حدود دو کیلومتر. سالهای قبل، آنهایی که برای نماز میآمدند ماشین را گاهی حوالی سیدخندان پارک میکردند و باقی مسیر را یا پیاده میرفتند یا با ونهای شهرداری. امسال ولی ماشین را تا جلوی مصلی بردم و کنار اتوبان شهید سلیمانی پارک کردم. خیلی از پارسال خلوتتر بود. بالاخره باید کمکم بود و نبود آقا خودش را نشان بدهد... مسیر ورود را هم تغییر داده بودند. روزی که مسئولان مصلی بتوانند یک نماز عید فطر را بیدردسر و تمیز دربیاورند من واقعا خوشحال میشوم.
در طول مسیر رسیدن تا شبستان، دو گیت پشت سر هم برای بررسی نمازگزاران گذاشته بودند. عرض خیابان با حدود بیست متر باید وارد یک کانکس پنج متری میشد. چرا مثلا چند تا از این کانکسها نمیآورند؟ توی صف بودیم که با خودم گفتم «برای چی دیگه میگردی؟ اونی که نباید چیزیش میشد، شهید شد...»
هر سال آقا راس ساعت هشت نماز را شروع میکردند. امسال اما هشتونیم شروع شد. بعد از نماز هم خطبهها و اعلام کردند که قرار است برای سردار شهید نایینی نماز خوانده شود و بعدش هم تشییع. از اواخر خطبهٔ اول از بابا و علی خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خروجی شبستان. داشتم کفش میپوشیدم که ماشینی که پیکر شهید را حمل میکرد جلوی من ایستاد. من بودم دو سه نفر دیگر. خیلی حال عجیبی بود. چند دقیقهای ایستادم و فاتحه خواندم و راه افتادم سمت خروجی. همسرم و دخترها خانه تنها بودند. دکتر سعید لیلاز را هم دیدم و سلام کردم. کنار در خروجی مصلی، شهرداری نهال رایگان هدیه میداد و مردم صف کشیده بودند. خیلی ایدهٔ خوبی بود.
رسیدم به ماشین و رفتم میدان پالیزی. یک بطری آب پرتقال گرفتم برای نرگس. نان بربری تازه هم خریدم و برگشتم خانه. نرگس بیدار شده بود و لیلا هم در شرف بیدارشدن بود. خداروشکر نرگس بهتر شده بود. حس میکنم تبش برای بدخوابی این چند وقت و کمخوراکیاش باشد. برای صبحانه املت مصطفاپز درست کردم. #قول میدهم اگر در همین جنگ رمضان نتانیاهو به درک واصل شد، یکی از جمعههای بعدش، جای وسیعی را هماهنگ کنم و به همهٔ شما یک املت مصطفاپز بدهم😋.
صبحانه خوردیم و مشغول جمعوجور کردن شدیم. در همین حین هم به بزرگان فامیل زنگ میزدیم و سال نو را تبریک میگفتیم. امسال اولین سالی بود که از تماس گرفتن با بزرگان فامیل حس وظیفهٔ صرف نداشتم و واقعا دوست داشتم تماس بگیرم و صدایشان را بشنوم. حدود ساعت دو حرکت کردیم سمت اکباتان. سر راه دنبال مادر همسرم رفتیم و بعدش هم رفتیم خانه. ناهار روز عید را خوردیم و دوخواهرون عیدی گرفتند و کلی ذوق کردند. بهقدری خوابم میآمد که داشت ایستاده چشمانم بسته میشد. عذرخواهی کردم و رفتم طبقهٔ بالا که بخوابم.
ساعت چهار خوابیدم و هشت بیدار شدم. عین یک فیلم زخمی بیهوش شدم! عمیقترین خواب این سه هفته را داشتم. وقتی بیدار شدم شرمندهٔ دیگران بودم که تا این حد طولانی خوابیده بودم. اما واقعا بدنم نیاز داشت. شام بچهها را دادیم. من سیر سیر بودم. نماز را خواندم و حدود ساعت ده راه افتادیم. دخترها را روی صندلی ماشین گذاشتیم. اول ستاری را تا انتها بالا رفتیم و بعدش جنتآباد و دوباره برگشتیم پایین و رفتیم سمت آزادی و بعدش هم انقلاب. نیمههای راه دوخواهرون خوابیدند. از کوچهپسکوچههای انقلاب ماشین را تا جلوی سردر بردیم. همسرم به خانم سین زنگ زد که اگر دانشگاه هستند، هم را ببینیم. نبودند. چای خوردیم و برگشتیم سمت اکباتان.
دخترها را آوردیم بالا. کمکم بقیه هم خوابیدند و من به رسم ساعات خلوتی آخر شب، مشغول جواب دادن به حجم زیاد پیامهای اعضای گروه مثل امید شدم. هر زمان دیگری بود از این حجم پیام دیوانه میشدم. اما الان احساس میکنم تنها کاری که از من برمیآید همین است. این روزها من زیادی خوشم. یک خوشی ناشی از دور بودن از جنگ. ما نه در خانواده شهید داشتهایم، نه خانهمان آسیب دیده، نه حتی انفجار خیلی نزدیکی را تجربه کردیم. نهایت کاری که کردهایم حضور شبانه بوده در تجمعات که بیشتر دوردور است و خوشگذرانی. آنهایی که شهید دادهاند و خانههایشان آسیب دیده کجا و منِ الکیخوش کجا؟
پاسخ دادن به پیامها که تمام شد، حوالی ساعت یک مشغول خلاصهبرداری جلد ۳۸ رهنامه شدم. موضوعش فلسطین است و برای این روزهایمان مهم. حدود ساعت دو هم مشغول نوشتن یادداشت امروز شدم.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز بیستودومی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
#جعبه_جنگ
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی
پیشنهاد یازدهم
کتاب #سلفی_با_میرزا
نوشتهٔ #طاهره_مشایخ
❓ چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟
🔻 پیشنهاد میکنم این سوالات را از نوجوانی که نزدیکتان هست، بپرسید (حتی از خودتان...)؛ اگر جوابش را میدانست (یا میدانستید) که هیچ. اما اگر نمیدانست (یا نمیدانستید) که حداقل دربارهٔ نوجوانتان به احتمال زیاد اینطور است، آنوقت تازه عمق فاجعه مشخص میشود.
۱. میرزاکوچکخان کیست؟ (فقط و فقط بتواند ۴جملهٔ کوتاه پاسخ بدهد...)
۲. میرزاکوچکخان در چه دورهٔ تاریخی زندگی میکردهاست؟
۳. چرا به او لقبِ جنگلی دادهاند؟
۴. میرزاکوچکخان با چه کسانی مبارزه میکرده است؟
۵. عاقبت نهضت میرزا چه شد؟
🟠 از منی که دوازده سال با نوجوانان یک مدرسهٔ غیرانتفاعی مذهبی (که تازه نمونهٔ میانگین جامعه نیستند و از جهت دانش اطلاعات این چنینی از میانگین بالاترند) در تعامل بودهام، بپذیرید که درصد خیلی خیلی زیادی این سوالات را بلد نیستند. حتی همین الان هم غالب نوجوانان نمیدانند که بحرین، روزی خاک ایران بوده و...
🇮🇷 چارهٔ این روزها در کنار شور انقلابی، #فهم_تاریخی است. ما باید به نوجوانان، #تصویر_قهرمانان_واقعی_تاریخی خودمان را نشان بدهیم. کوتاهی ما معلمان و والدین، نتیجهاش بیهویتی نسل جدید میشود.
🎧نسخهٔ صوتی کتاب، در طاقچه موجود است. با یک گویندگی قابلقبول و دوستداشتنی که بهانهٔ خوبی است برای شنیدن در مسیرهای عیددیدنی روزانه و تجمعات شبانهٔ این ایام.
پیشنهادات #جعبه_جنگ را برای دیگران هم ارسال کنید. ✌️
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
[ هُرنو ]
#جعبه_جنگ پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد یازدهم کتاب #سلفی_با_میرزا نوشتهٔ #طاهره_مشای
.
مطمئن باشم که این پیام رو برای همهٔ اونایی که یا توی خونهشون #نوجوون دارن، یا به نحوی با نوجوونا ارتباط دارن، میفرستید دیگه؟ 😁
روز بیستوسوم جنگ؛ زندگی سوررئال
صبح ساعت ۹ بیدار شدم. خواب ماندم. قرار بود ساعت ۸ به سمت دماوند حرکت کنم. برای کار واجبی باید یک سر میرفتم دماوند و برمیگشتم تهران و دوباره دماوند و برگشت به تهران. رفتم دماوند. تنها. رانندگی برای من یک تفریح محض است. در جاده که دیگر هیچ. اما همین چند ساعتی که در تهران نبودم، انگار از معشوقم دور افتاده بودم. چیستی و کیستی این معشوق را در یادداشت سردبیر شمارهٔ تهران مدام که امیدوارم به زودی چاپ بشود، نوشتهام. حدود ساعت یازده رسیدیم دماوند و دوازده هم رسیدم تهران و نیاز نبود که دوباره برگردم دماوند.
با خانم رحیمی تماس گرفتم و از رئیس خبر. کارستان علیرغم اینکه گفته بودند باز خواهند بود، بسته بوده و جای دیگری مستقر شده بودند. قرار شد ناهار همدیگر را ببینیم. رفتم دنبال همسرم. زحمت نگهداری از دوخواهرون به پدر و مادر همسرم دادیم که خدا حفظشان کند. این روزها، خیلی بیش از آنکه لایقش باشیم همراهند. ساعت دو رسیدم اکباتان و با همسر راهی عمارت سلمان فارسی در خیابان آزادی شدیم. همان رستورانی که در روزهای ماه مبارک، علیرغم تعطیلی رستورانها، درش را باز میکرد و مارش و موسیقی حماسی پخش میکرد. تا خانم رحیمی و رئیس و قائم برسند، با همسرم دربارهٔ فلسطین گپ زدیم. چند تکه از جلد ۳۸ رهنامه را برایش خواندم و...
بقیه آمدند. عباس، پسر کوچک رئیس هم امروز آمده بود تهران و نمک جمع بود. درباره اوضاع و پروژه و روزهای پیشرو صحبت کردیم. رئیس معتقد است هنوز روزهای سخت جنگ نیامده و من در این دو سال، به تحلیلهای سیاسیاجتماعیاش ایمان آوردهام. حدود ساعت پنج از هم جدا شدیم. راستی. دیزیهای خیلی خوبی داشت. پیشنهاد میکنم :)
برگشتیم اکباتان و جمعوجور کردیم و دخترها لباس مهمانی پوشیدند و بعد از اذان مغرب راه افتادیم سمت خانهٔ عمو برای عیددیدنی. دیدار تازه کردیم و حوالی ساعت هشتونیم راه افتادیم سمت میدان تجریش. شش ماشین بودیم با پرچمهای بیرون آمده. یک مسالهای که خیلی توجهم را جلب کرده، تراکم ماشینهای پرچمدار حول میدان هاست. ولی در طول روز خبری از ماشینهای پرچمدار نیست. به گمانم باید حتی اگر خرید میرویم یا عیددیدنی هم پرچمها را بیرون بیاوریم. باعث دلگرمی دیگران میشود. کسانی هم که قبول ندارد، به فکر میافتند. نباید نیتمان کور کردن چشم مخالف باشد. نیت باید تحبیب قلوب باشد. نیت که درست باشد انشاءالله اتفاقات خوب میافتد. یکی نیست بگوید آخوندی، ملایی، عالمی، چه هستی که میروی روی منبر؟ روزنگارت را بنویس بندهخدا.
برای شام ساندویچ هایدا گرفتیم از شعبهٔ قلهک و رفتیم سمت تجریش. خیلی شلوغ بود. اگر سمت ولیعصر پارک میکردیم خیلی بهتر بود. لیلا در ماشین خوابش برد و گذاشتیمش روی کالسکه و هزاران لایه لباس رویش پهن کردیم که سردش نشود. داخل میدان، حسین اصلی و همسرش را دیدیم و دیدار تازه کردیم. دخترخالهٔ همسرم به همراه دو دخترش و همسرش هم آمده بودند. هلیا دختر بزرگشان، چفیهٔ فلسطینیها را روی سرش انداخته بود که خیلی میآمد بهش. تنوع ظاهری آدمها در تجریش بیشتر از میدانهای دیگر است. این تنوع را را باید هم الان و هم بعد از جنگ به رسمیت شناخت و به آن بها داد.
برای نرگس یک بادکنکی که داخلش سه بادکنک سفید و قرمز و سبز بود و دورش چراغ رنگی کوچک داشت خریدم. دلم میخواهد خاطرههای شیرینی از این شبها برایش باقی بماند. قیمتش ۲۵۰هزارتومان بود که چانه زدم و ۳۰هزارتومان تخفیف گرفتم. برگشتیم سمت میدان قدس. تنوع آدمها در کنار تنوع ماشینها واقعا بامزه است. فقط در این شبهاست که میشود بلندگوی ضایعاتی را از پنجرهٔ بامو ایکسوان ۲۰۲۴ ببینیم که بیرون زده و شعار میدهد. همینقدر سوررئال. و البته مگر از این بیستوسهروز، سوررئالتر داریم؟ دخترعموی بزرگم دعوت کرد که برای شام برویم خانهشان. خواب دخترها به هم میریخت. علیرغم میل باطنی خداحافظی کردیم و از جمع جدا شدیم.
ساعت دوازده رسیدیم خانه. پست جعبه جنگ را گذاشتم. حدود دو ساعت مشغول پاسخ دادن به پیامها و صفر کردن شمارندهٔ پیامهای خواندهنشده بودم. ساعت سه شروع کردم به نوشتن یادداشت امروز. در واقع دیروز. و پدافند مشغول است. خدا حفظشان کند. جوانان مردم پای پدافند مشغولند و ممکن است چند دقیقه دیگر شهید شوند تا امثال من بتوانیم پا روی پا دراز کنیم و زندگی...
یک اعتراف: در تمام سالهایی که مشغول داستاننویسی هستم، هیچوقت نتوانسته بودم ۲۳ روز مداوم روزانهنویسی داشته باشم. (و عدم روزانهنویسی برای یک نویسنده در حکم ناسزا است.) اما به برکت جنگ، این اتفاق میسر شد. حالا چیز خاصی هم نمینویسم. خودم میدانم. اما به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل.
روز بیستوسومی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز بیستوچهارم جنگ؛ عنوانی ندارد
صبح که دوخواهرون بیدار شدند، قیافهٔ من و مادرشان از شدت بیخوابی دیدنی بود. شبیه آنهایی شده بودیم که برای عید بلیط تور دبی خریده بودند :) له و لورده. به زور خودمان را بلند کردیم و بساط صبحانه را راه انداختیم. به همسرم گفتم تنها راه فرار از این خستگی بیرون رفتن است. نماز ظهر را خواندیم و به مقصد چهارراه مولوی راه افتادیم. میخواستیم عیدی بچهها را با سه روز تاخیر تهیه کنیم. نرگس ذوق بلدرچین را داشت.
ماشین را کمی جلوتر از چهارراه در خیابان آتشنشانی پارک کردم. پاتوق کارتنخوابها بود و بوی ادرار خشکشده، دماغ را میزد. بچهها را سوار کالسکه کردیم و راه افتادیم سمت چهارراه. مولوی خیلی جای جالبی است. هر بار که میروم انگار نه انگار که پیش از این بارها آنجا رفتهام. از تنوع مغازهها و چیزهایی که میفروشند ذوق میکنم. از انواع اقسام مخلفات مربوط به دخانیات تا حبوبات و پرندههای زنده. اگر کمی به پسکوچهها سرک بکشی که چیزهای دیگری هم پیدا میکنی.
مولوی خیلی شلوغ بود. هم مردم بودند و هم نیروهای نظامی در میان چهارراه. همزیستی مردم و نیروهای نظامی در این روزها خیلی بامزه شده. چهارراه را کمی رفتیم پایین تا رسیدیم به بساط مرغ و خروس فروشها. یک بلدرچین نر و یک بلدرچین ماده به قیمت ۱۵۰هزارتومان خریدیم. یک کیلو دانهٔ پارس ریز هم از یک حبوباتفروشی خریدیم. مغازهای قفس میفروخت. یک قفس چوبی یک طبقهای کوچک هم گرفتم که زنوشوهر بیخانه نباشند. از همان مغازه مولتیویتامین زوج عزیز را هم گرفتیم. قفس را داخل ماشین گذاشتیم و برگشتیم سمت بازار حضرتی. خریدی هم آنجا داشتم و راه افتادیم. مامان تماس گرفتند که خوبید؟ خوب بودیم. گویا دوباره حمله هوایی شده بود.
برگشتیم سمت خانه. دخترها خوابشان برد و آوردیمشان بالا. تا آمدیم کمی خودمان هم بخوابیم، بیدار شدند و ما را خمار نیمساعت خواب گذاشتند. آمدند سراغ بلدرچینها. در قفس را داخل اتاق باز کردم و کمی چرخیدند لای دستوپای بچهها. لیلا نترستر است و عین خیالش نیست. آبودون زوج جدید را دادیم و آمادهٔ عزیمت سمت منزل خالهٔ پدرم شدیم. مادر شهید هستند و بزرگ فامیل و بسیار دوستداشتنی.
بعد از عیددیدنی، بقیه راهی میدان شهدا شدند و ما به خاطر خواب بچهها تصمیم گرفتیم با پرچم، خیابانگردی کنیم. نزدیک یک ساعت طول کشید تا بچهها بخوابند و کلی در خیابان چرخیدیم. میدان سپاه و میدان ونک و میرداماد و قلهک و پاسداران و نوبنیاد و آخرسر هم برگشتیم خانه.
میل به شام نداشتیم. چای خوردیم و دونات. دوناتی که دیشب در میدان تجریش ایستگاه صلواتی بهمان داده بود. حدود یک ساعتونیم مشغول پاسخ به پیامها بودم و بعدش برای اعضای گروه مثل امید، چند نمونه خوب از روزنگارنویسی گذاشتم. اتفاق عجیب و غریبی دارد میافتد. امیدوارم که محصول نهایی هم بتواند این همکاری و همدلی را جبران کند.
مردک بشکه هم امروز مثل باقی روزهای پیش، حرف مفت زده برای خودش. کاش روزی که این شیطان به هلاکت میرسد را ببینم.
پانوشت: روزنگار امروز آنطور که باید، نشد. خودم میدانم و نمیدانم. در هر حال شما ببخشید.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز بیستوچهارمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
دیگر هیچ لیموی مینابی، بیتلخی نیست.
هر چیزی و هر ایرانیای که با میناب کوچکترین نسبتی را دارد، تا همیشه یک تلخی جاودانه همراهش هست.
ما از این به بعد هر روز، باید میناب را به خودمان یادآوری کنیم؛
به جهان یادآوری کنیم؛
به وطنفروشها که خون شهدای این جنگ گردن آنها هم هست یادآوری کنیم؛
به دشمن یادآوری کنیم؛ و نگذاریم یک خواب خوش داشته باشد.
میناب، باید کلیدواژهٔ کابوسهای هر شب دشمن بشود.
#تا_خرمنت_نسوزد_تشویش_ما_ندانی
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
چند ساعتی است که فیلمی منتشر شده در تعقیب جنگنده F-14 ایرانی به دنبال F-35 رژیم صهیونیستی. 💪🏼
در پایان این درگیری، جنگندهٔ F-35 با مانورهای سنگین و درخواست کمک از F-15ها موفق به فرار شده و تامکت F-14 ایرانی نیز به آشیانه برگشته. 🇮🇷
یک وجود و اعتقاد و و مایه و جگر و آن چیز دیگر را میخواهد که با جنگندهٔ ۵۰سال پیش به مصاف جنگندهٔ روز دنیا بروی و آن را فراری دهی.
من پیش آن خلبان عزیز و غیرتمند و باوجود ایرانی هیچم. هیچِ هیچ. لات بمیری مرد.
#چقــــــــدر سوژههای بکر و ناب و درخشان در همین ۲۵روز تولید شده که بار سنگین تولید آثار هنریاش به دوش هنرمندان و نویسندههاست. و کاش از پسش بربیاییم.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز بیستوششم جنگ؛ خدا هم شوخیاش گرفته
صبح تا حوالی ساعت یک بیرون از خانه کاری داشتم. نزدیک بود خواب بمانم که همسر بیدارم کرد. باید جایی میرفتم و مشغول بودم. در گروه سهکتاب فهمیدم که آقای شکریان و خانم مهدانیان، یکروزه از مشهد آمدهاند تهران شب هم برمیگردند. ما هر وقت مشهد میرویم خیلی زحمت این خانواده و چند دوست دیگر میدهیم . قرار شد برای ناهار قدم روی چشمان ما بگذارند.
دیدن آشنایان در جنگ خیلی حال آدم را خوب میکند. با آقای شکریان دربارهٔ جنگ پیشبینی او صحبت کردیم. لیلا کمی سرماخورده و «طفلی» شده. حوالی ساعت چهار آقای شکریان و خانم مهدانیان از پیش ما رفتند. گفتند هی گفتید تهران صدای جنگنده و حمله میآید! پس چه شد؟ تازه هوا هم تمیز است و یکسره باران میآید و شهر هم بدون ترافیک. بساط خنده به پا بود.
پویش جدیدی که دکتر صفاییپور دبیرش هستند، دارد شکل میگیرد. اتفاق خیلی مهمی است. به زودی دربارهاش اینجا هم مینویسم. با حمیدرضا هم دو باری درباره پویش و جزییات پیشرو تلفنی صحبت کردیم.
عصر بچهها را حمام بردم و بعد از غروب خوابیدند. از حوالی ساعت نه، دلدردی که آشنای چند ماه اخیر است دوباره سراغم آمد. یک درد ناگهانی و گسترده میآید و زمینگیرم میکند. حتی نمیگذارد راه بروم. همهجایم از شدت درد شکم، شروع به عرق ریختن میکند. یا باید چهاردستوپا حرکت کنم و یا گوشهای چمباتمه بزنم. بعد از چند دقیقه رها میکند و دوباره از اول. الان که مینویسم درد دوباره شروع شده. به همین دلیل تمرکز زیادی ندارم که امروز چطور و با چه جزییاتی گذشت.
حدود یک ساعتی است که خدا هم شوخیاش گرفته. رعدوبرقهایی برایمان میفرستد که از صدای جنگنده و حملهٔ هوایی هم مهیبتر است. و شکر خدا که امروز خیلی باران آمد. الحمدلله الحمدلله الحمدلله.
اگر درد امان بدهد، باید خلاصهبرداری کتاب فلسطین را تمام کنم. کاش بشود. (چقدر مظلومنمایی کردم:/ )
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز بیستوششمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
#خدا دارد این وعدههای نقد را تحقق میبخشد؛ فقط شرطش این است که من و شما که در این راه سربازان پیشروِ این حرکت در دوران معاصر بودیم، #قدممان_را_سست_نکنیم، #حواسمان_جای_دیگر_نرود.
در دانشگاه افسری امام حسین (ع) | ۱۳۹۰/۰۳/۱۴
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف