[ هُرنو ]
#جعبه_جنگ پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد یازدهم کتاب #سلفی_با_میرزا نوشتهٔ #طاهره_مشای
.
مطمئن باشم که این پیام رو برای همهٔ اونایی که یا توی خونهشون #نوجوون دارن، یا به نحوی با نوجوونا ارتباط دارن، میفرستید دیگه؟ 😁
روز بیستوسوم جنگ؛ زندگی سوررئال
صبح ساعت ۹ بیدار شدم. خواب ماندم. قرار بود ساعت ۸ به سمت دماوند حرکت کنم. برای کار واجبی باید یک سر میرفتم دماوند و برمیگشتم تهران و دوباره دماوند و برگشت به تهران. رفتم دماوند. تنها. رانندگی برای من یک تفریح محض است. در جاده که دیگر هیچ. اما همین چند ساعتی که در تهران نبودم، انگار از معشوقم دور افتاده بودم. چیستی و کیستی این معشوق را در یادداشت سردبیر شمارهٔ تهران مدام که امیدوارم به زودی چاپ بشود، نوشتهام. حدود ساعت یازده رسیدیم دماوند و دوازده هم رسیدم تهران و نیاز نبود که دوباره برگردم دماوند.
با خانم رحیمی تماس گرفتم و از رئیس خبر. کارستان علیرغم اینکه گفته بودند باز خواهند بود، بسته بوده و جای دیگری مستقر شده بودند. قرار شد ناهار همدیگر را ببینیم. رفتم دنبال همسرم. زحمت نگهداری از دوخواهرون به پدر و مادر همسرم دادیم که خدا حفظشان کند. این روزها، خیلی بیش از آنکه لایقش باشیم همراهند. ساعت دو رسیدم اکباتان و با همسر راهی عمارت سلمان فارسی در خیابان آزادی شدیم. همان رستورانی که در روزهای ماه مبارک، علیرغم تعطیلی رستورانها، درش را باز میکرد و مارش و موسیقی حماسی پخش میکرد. تا خانم رحیمی و رئیس و قائم برسند، با همسرم دربارهٔ فلسطین گپ زدیم. چند تکه از جلد ۳۸ رهنامه را برایش خواندم و...
بقیه آمدند. عباس، پسر کوچک رئیس هم امروز آمده بود تهران و نمک جمع بود. درباره اوضاع و پروژه و روزهای پیشرو صحبت کردیم. رئیس معتقد است هنوز روزهای سخت جنگ نیامده و من در این دو سال، به تحلیلهای سیاسیاجتماعیاش ایمان آوردهام. حدود ساعت پنج از هم جدا شدیم. راستی. دیزیهای خیلی خوبی داشت. پیشنهاد میکنم :)
برگشتیم اکباتان و جمعوجور کردیم و دخترها لباس مهمانی پوشیدند و بعد از اذان مغرب راه افتادیم سمت خانهٔ عمو برای عیددیدنی. دیدار تازه کردیم و حوالی ساعت هشتونیم راه افتادیم سمت میدان تجریش. شش ماشین بودیم با پرچمهای بیرون آمده. یک مسالهای که خیلی توجهم را جلب کرده، تراکم ماشینهای پرچمدار حول میدان هاست. ولی در طول روز خبری از ماشینهای پرچمدار نیست. به گمانم باید حتی اگر خرید میرویم یا عیددیدنی هم پرچمها را بیرون بیاوریم. باعث دلگرمی دیگران میشود. کسانی هم که قبول ندارد، به فکر میافتند. نباید نیتمان کور کردن چشم مخالف باشد. نیت باید تحبیب قلوب باشد. نیت که درست باشد انشاءالله اتفاقات خوب میافتد. یکی نیست بگوید آخوندی، ملایی، عالمی، چه هستی که میروی روی منبر؟ روزنگارت را بنویس بندهخدا.
برای شام ساندویچ هایدا گرفتیم از شعبهٔ قلهک و رفتیم سمت تجریش. خیلی شلوغ بود. اگر سمت ولیعصر پارک میکردیم خیلی بهتر بود. لیلا در ماشین خوابش برد و گذاشتیمش روی کالسکه و هزاران لایه لباس رویش پهن کردیم که سردش نشود. داخل میدان، حسین اصلی و همسرش را دیدیم و دیدار تازه کردیم. دخترخالهٔ همسرم به همراه دو دخترش و همسرش هم آمده بودند. هلیا دختر بزرگشان، چفیهٔ فلسطینیها را روی سرش انداخته بود که خیلی میآمد بهش. تنوع ظاهری آدمها در تجریش بیشتر از میدانهای دیگر است. این تنوع را را باید هم الان و هم بعد از جنگ به رسمیت شناخت و به آن بها داد.
برای نرگس یک بادکنکی که داخلش سه بادکنک سفید و قرمز و سبز بود و دورش چراغ رنگی کوچک داشت خریدم. دلم میخواهد خاطرههای شیرینی از این شبها برایش باقی بماند. قیمتش ۲۵۰هزارتومان بود که چانه زدم و ۳۰هزارتومان تخفیف گرفتم. برگشتیم سمت میدان قدس. تنوع آدمها در کنار تنوع ماشینها واقعا بامزه است. فقط در این شبهاست که میشود بلندگوی ضایعاتی را از پنجرهٔ بامو ایکسوان ۲۰۲۴ ببینیم که بیرون زده و شعار میدهد. همینقدر سوررئال. و البته مگر از این بیستوسهروز، سوررئالتر داریم؟ دخترعموی بزرگم دعوت کرد که برای شام برویم خانهشان. خواب دخترها به هم میریخت. علیرغم میل باطنی خداحافظی کردیم و از جمع جدا شدیم.
ساعت دوازده رسیدیم خانه. پست جعبه جنگ را گذاشتم. حدود دو ساعت مشغول پاسخ دادن به پیامها و صفر کردن شمارندهٔ پیامهای خواندهنشده بودم. ساعت سه شروع کردم به نوشتن یادداشت امروز. در واقع دیروز. و پدافند مشغول است. خدا حفظشان کند. جوانان مردم پای پدافند مشغولند و ممکن است چند دقیقه دیگر شهید شوند تا امثال من بتوانیم پا روی پا دراز کنیم و زندگی...
یک اعتراف: در تمام سالهایی که مشغول داستاننویسی هستم، هیچوقت نتوانسته بودم ۲۳ روز مداوم روزانهنویسی داشته باشم. (و عدم روزانهنویسی برای یک نویسنده در حکم ناسزا است.) اما به برکت جنگ، این اتفاق میسر شد. حالا چیز خاصی هم نمینویسم. خودم میدانم. اما به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل.
روز بیستوسومی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز بیستوچهارم جنگ؛ عنوانی ندارد
صبح که دوخواهرون بیدار شدند، قیافهٔ من و مادرشان از شدت بیخوابی دیدنی بود. شبیه آنهایی شده بودیم که برای عید بلیط تور دبی خریده بودند :) له و لورده. به زور خودمان را بلند کردیم و بساط صبحانه را راه انداختیم. به همسرم گفتم تنها راه فرار از این خستگی بیرون رفتن است. نماز ظهر را خواندیم و به مقصد چهارراه مولوی راه افتادیم. میخواستیم عیدی بچهها را با سه روز تاخیر تهیه کنیم. نرگس ذوق بلدرچین را داشت.
ماشین را کمی جلوتر از چهارراه در خیابان آتشنشانی پارک کردم. پاتوق کارتنخوابها بود و بوی ادرار خشکشده، دماغ را میزد. بچهها را سوار کالسکه کردیم و راه افتادیم سمت چهارراه. مولوی خیلی جای جالبی است. هر بار که میروم انگار نه انگار که پیش از این بارها آنجا رفتهام. از تنوع مغازهها و چیزهایی که میفروشند ذوق میکنم. از انواع اقسام مخلفات مربوط به دخانیات تا حبوبات و پرندههای زنده. اگر کمی به پسکوچهها سرک بکشی که چیزهای دیگری هم پیدا میکنی.
مولوی خیلی شلوغ بود. هم مردم بودند و هم نیروهای نظامی در میان چهارراه. همزیستی مردم و نیروهای نظامی در این روزها خیلی بامزه شده. چهارراه را کمی رفتیم پایین تا رسیدیم به بساط مرغ و خروس فروشها. یک بلدرچین نر و یک بلدرچین ماده به قیمت ۱۵۰هزارتومان خریدیم. یک کیلو دانهٔ پارس ریز هم از یک حبوباتفروشی خریدیم. مغازهای قفس میفروخت. یک قفس چوبی یک طبقهای کوچک هم گرفتم که زنوشوهر بیخانه نباشند. از همان مغازه مولتیویتامین زوج عزیز را هم گرفتیم. قفس را داخل ماشین گذاشتیم و برگشتیم سمت بازار حضرتی. خریدی هم آنجا داشتم و راه افتادیم. مامان تماس گرفتند که خوبید؟ خوب بودیم. گویا دوباره حمله هوایی شده بود.
برگشتیم سمت خانه. دخترها خوابشان برد و آوردیمشان بالا. تا آمدیم کمی خودمان هم بخوابیم، بیدار شدند و ما را خمار نیمساعت خواب گذاشتند. آمدند سراغ بلدرچینها. در قفس را داخل اتاق باز کردم و کمی چرخیدند لای دستوپای بچهها. لیلا نترستر است و عین خیالش نیست. آبودون زوج جدید را دادیم و آمادهٔ عزیمت سمت منزل خالهٔ پدرم شدیم. مادر شهید هستند و بزرگ فامیل و بسیار دوستداشتنی.
بعد از عیددیدنی، بقیه راهی میدان شهدا شدند و ما به خاطر خواب بچهها تصمیم گرفتیم با پرچم، خیابانگردی کنیم. نزدیک یک ساعت طول کشید تا بچهها بخوابند و کلی در خیابان چرخیدیم. میدان سپاه و میدان ونک و میرداماد و قلهک و پاسداران و نوبنیاد و آخرسر هم برگشتیم خانه.
میل به شام نداشتیم. چای خوردیم و دونات. دوناتی که دیشب در میدان تجریش ایستگاه صلواتی بهمان داده بود. حدود یک ساعتونیم مشغول پاسخ به پیامها بودم و بعدش برای اعضای گروه مثل امید، چند نمونه خوب از روزنگارنویسی گذاشتم. اتفاق عجیب و غریبی دارد میافتد. امیدوارم که محصول نهایی هم بتواند این همکاری و همدلی را جبران کند.
مردک بشکه هم امروز مثل باقی روزهای پیش، حرف مفت زده برای خودش. کاش روزی که این شیطان به هلاکت میرسد را ببینم.
پانوشت: روزنگار امروز آنطور که باید، نشد. خودم میدانم و نمیدانم. در هر حال شما ببخشید.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز بیستوچهارمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
دیگر هیچ لیموی مینابی، بیتلخی نیست.
هر چیزی و هر ایرانیای که با میناب کوچکترین نسبتی را دارد، تا همیشه یک تلخی جاودانه همراهش هست.
ما از این به بعد هر روز، باید میناب را به خودمان یادآوری کنیم؛
به جهان یادآوری کنیم؛
به وطنفروشها که خون شهدای این جنگ گردن آنها هم هست یادآوری کنیم؛
به دشمن یادآوری کنیم؛ و نگذاریم یک خواب خوش داشته باشد.
میناب، باید کلیدواژهٔ کابوسهای هر شب دشمن بشود.
#تا_خرمنت_نسوزد_تشویش_ما_ندانی
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
چند ساعتی است که فیلمی منتشر شده در تعقیب جنگنده F-14 ایرانی به دنبال F-35 رژیم صهیونیستی. 💪🏼
در پایان این درگیری، جنگندهٔ F-35 با مانورهای سنگین و درخواست کمک از F-15ها موفق به فرار شده و تامکت F-14 ایرانی نیز به آشیانه برگشته. 🇮🇷
یک وجود و اعتقاد و و مایه و جگر و آن چیز دیگر را میخواهد که با جنگندهٔ ۵۰سال پیش به مصاف جنگندهٔ روز دنیا بروی و آن را فراری دهی.
من پیش آن خلبان عزیز و غیرتمند و باوجود ایرانی هیچم. هیچِ هیچ. لات بمیری مرد.
#چقــــــــدر سوژههای بکر و ناب و درخشان در همین ۲۵روز تولید شده که بار سنگین تولید آثار هنریاش به دوش هنرمندان و نویسندههاست. و کاش از پسش بربیاییم.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز بیستوششم جنگ؛ خدا هم شوخیاش گرفته
صبح تا حوالی ساعت یک بیرون از خانه کاری داشتم. نزدیک بود خواب بمانم که همسر بیدارم کرد. باید جایی میرفتم و مشغول بودم. در گروه سهکتاب فهمیدم که آقای شکریان و خانم مهدانیان، یکروزه از مشهد آمدهاند تهران شب هم برمیگردند. ما هر وقت مشهد میرویم خیلی زحمت این خانواده و چند دوست دیگر میدهیم . قرار شد برای ناهار قدم روی چشمان ما بگذارند.
دیدن آشنایان در جنگ خیلی حال آدم را خوب میکند. با آقای شکریان دربارهٔ جنگ پیشبینی او صحبت کردیم. لیلا کمی سرماخورده و «طفلی» شده. حوالی ساعت چهار آقای شکریان و خانم مهدانیان از پیش ما رفتند. گفتند هی گفتید تهران صدای جنگنده و حمله میآید! پس چه شد؟ تازه هوا هم تمیز است و یکسره باران میآید و شهر هم بدون ترافیک. بساط خنده به پا بود.
پویش جدیدی که دکتر صفاییپور دبیرش هستند، دارد شکل میگیرد. اتفاق خیلی مهمی است. به زودی دربارهاش اینجا هم مینویسم. با حمیدرضا هم دو باری درباره پویش و جزییات پیشرو تلفنی صحبت کردیم.
عصر بچهها را حمام بردم و بعد از غروب خوابیدند. از حوالی ساعت نه، دلدردی که آشنای چند ماه اخیر است دوباره سراغم آمد. یک درد ناگهانی و گسترده میآید و زمینگیرم میکند. حتی نمیگذارد راه بروم. همهجایم از شدت درد شکم، شروع به عرق ریختن میکند. یا باید چهاردستوپا حرکت کنم و یا گوشهای چمباتمه بزنم. بعد از چند دقیقه رها میکند و دوباره از اول. الان که مینویسم درد دوباره شروع شده. به همین دلیل تمرکز زیادی ندارم که امروز چطور و با چه جزییاتی گذشت.
حدود یک ساعتی است که خدا هم شوخیاش گرفته. رعدوبرقهایی برایمان میفرستد که از صدای جنگنده و حملهٔ هوایی هم مهیبتر است. و شکر خدا که امروز خیلی باران آمد. الحمدلله الحمدلله الحمدلله.
اگر درد امان بدهد، باید خلاصهبرداری کتاب فلسطین را تمام کنم. کاش بشود. (چقدر مظلومنمایی کردم:/ )
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز بیستوششمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
#خدا دارد این وعدههای نقد را تحقق میبخشد؛ فقط شرطش این است که من و شما که در این راه سربازان پیشروِ این حرکت در دوران معاصر بودیم، #قدممان_را_سست_نکنیم، #حواسمان_جای_دیگر_نرود.
در دانشگاه افسری امام حسین (ع) | ۱۳۹۰/۰۳/۱۴
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
[ هُرنو ]
#خدا دارد این وعدههای نقد را تحقق میبخشد؛ فقط شرطش این است که من و شما که در این راه سربازان پیشر
.
در حال خواندن و خلاصهبرداری جلد ۳۸ از مجموعهٔ رهنامه با موضوع #فلسطین هستم.
این جملات بریدهای از همین کتاب است.
انشاءالله به زودی در جعبه جنگ جدید این کتاب را معرفی میکنم.
عجالتا فعلا دوباره برویم سراغ جناب آقای #یان_تیرسن عزیزم. 👇
23.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم سینمایی Amelie را که احتمالا دیده باشید.
اگر نه، به احتمال خیلی بیشتر، موسیقی متنش را شنیدهاید.
شاهکاری است از یان تیرسن، آهنگساز فرانسوی.
🎧 حالا اجرای قطعهٔ PALESTINE را از بند این آهنگساز ببینید و بشنوید و بامداد جمعه را هنرمندانه آغاز کنید. :)
.
از ۷اکتبر، این قطعهٔ یان تیرسن، زنگ موبایل من است.
انشاءالله تا روز مرگ یا موعود.
نسبت انسان معاصر با فلسطین،
نسبت اوست با شرافت و حلاللقمگی.
پانوشت: این اجرا البته برای چندین سال پیش است.
#یان_تیرسن
#فلسطین
#Palestine
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
Yann Tiersen4_5936165108295139611.mp3
زمان:
حجم:
10.8M
🇵🇸
نام موسیقی: فلسطین
آهنگساز، نوازنده و خواننده: جنابِ #یان_تیرسن
سال انتشار: ۲۰۱۰
(نسخه آلبوم #جاده_غبارآلود)
در سال ۲۰۰۹ به دنبال سفری به غزه، این موزیسین جهانی، #جناب_یان_تیرسن، نامهای کوتاه در فیسبوکش منتشر کرد:
remembering the smiles and the warmth you gave me when i played in Gaza city two years ago, Palestinian citizens there is no days without praying the end of the nightmare you leave in for 60 years now.
But to every nightmare there's an awakening, and i'm sure i will land in your country one day and will see on the airport's wall those big letters "WELCOME TO PALESTINE"
Yann Tiersen
Sunday, 11 January 2009
با این مضمون:
بچههای غزه! اینجا روزی نیست بدون یادآوری لبخندهای شما و گرمایی که وقتی دو سال پیش در غزه مینواختم بهم دادید. شهروندان فلسطینی! اینجا هیچ روزی وجود ندارد بدون دعا برای پایان کابوسی که شصت سال است برای شما باقی مانده.
اما از پس هر کابوسی یک بیداری است؛ و من مطمئنم یک روز به کشور شما میآیم و بر دیوار فرودگاه با عباراتی درشت میبینم «به فلسطین خوش آمدید!»
یان تیرسن
یکشنبه، ۲۲ دی ۱۳۸۷
🔰 حسن صنوبری عزیز، سالها پیش در وبلاگش مفصل دربارهٔ یان تیرسن نوشتهاست. مطالعهٔ این مطلب را پیشنهاد میکنم.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز بیستوهفتم جنگ؛ چقدر هیچچیزم شبیه شهدا نیست...
نیمههای شب بالاخره دلدرد را با قرص فاموتیدین ساکت کردم. صبح حوالی ساعت هشت بیدار شدیم. ساعت هشتونیم یک جلسهٔ تلفنی با دکتر صفاییپور و خانم نیکنام و حمیدرضا داشتیم. من کمی دربارهٔ پویش ابهام داشتم و یک پیشنهاد برای فرد جایگزین خودم. جلسهٔ خیلی خوبی بود فضا برای من شفافتر شد. خیلی اتفاق خوبی دارد میافتد. صبحانه را آماده کردیم و حدود ساعت یک راهی خانهٔ عمو شدیم برای دورهمی و ناهار. میخواستیم بساط ناهار را به پارک ببریم که ناپایداری آبوهوا ما را راهی خانهٔ عمو کرد. همگی جمع شدیم و باز هم میگویم که چقدر دیدن آدمها خوب است. آدم توی جنگ بیشتر میفهمد که چقدر عزیزانش را فارغ از نگاهی که دارند، دوستشان دارد. تا عصر دورهم بودیم.
برای ساعت پنجونیم قرار بود برویم منزل شهید صاحبدل و مزاحم خانوادهشان بشویم. دیروز نشد که همراه رفقای مبنایی خدمتشان برسیم. با قائم و خانم س راهی شدیم. تصور میکردم که نیمساعتی مینشینیم و رفع زحمت میکنیم. اما دیدار، خیلی طولانیتر شد و به واقع، آن ساعات، جزو عمرم حساب نمیشود.
همسر شهید، از شهید بزرگوارشان گفتند. ما شنیدیم و شنیدیم و شنیدیم و سیر نمیشدیم...
در حین شنیدنها، دائم توی سرم میآمد که تو چقدر زیاد شبیه این آدم نیستی. نه کارهایی را که مقید بوده بکند، مقید هستی که انجام بدهی و نه برعکس. واقعا انگار برای شهید شدن، باید شهید زندگی کرد... نماز جماعت را به امامت آقا رجا اقامه کردیم که در نوع خودش معجزهای بود. :) کاش میشد از جزییات امشب بیشتر بنویسم...
از حضور خانوادهٔ محترم صاحبدل با شرمندگی زیاد بابت زحمتی که داده بودیم خداحافظی کردیم. از قائم و همسرش هم خداحافظی کردیم و راهی انقلاب شدیم. دخترها خوابشان برد. انقلاب از همیشهاش کمی خلوتتر بود که به خاطر باران بود احتمالا. چایی خوردیم. من در ماشین ماندم و همسرم رفت برای تجمع مقابل سردر. با محمد اسدی تلفنی صحبت کردم و دربارهٔ پویش توضیح دادم و پیشنهادم را مطرح کردم و پذیرفت. همسرم برگشت و عازم خانه شدیم. گفت که آقای قاسمیان سخنران بوده و از جنگ حنین گفته. و اینکه این روزها خطر غرور خیلی ما را تهدید میکند و باید دائم استغفار کنیم.
حدود ساعت دهونیم رسیدیم خانه. نشستم به خلاصهبرداری کتاب فلسطین و بالاخره تمام شد. فردا باید صوتش را ضبط کنم. حجم زیادی پیام نخوانده داشتم که همه را صفر کردم.
این روزها ترامپ هیچ امیدی به پیروزی واقعی ندارد. پذیرش عدم پیروزی هم برای آمریکا یعنی پایان تاریخ. پس حتما در روزهای پیشرو جنگ و بمباران شهرها را تشدید میکند. حمله به زیرساختها را جدیتر ادامه میدهد و بعید هم نیست که حماقت کند و با نیروی زمینی حمله کند. چرا؟ تا ما روحیهمان را ببازیم.
جنگ از این لحظه جنگ اراده هاست. باید صبوری کنیم. هفتهٔ پیشرو به احتمال زیاد سختترین روزهای جنگ خواهد بود. باید آمادهاش باشیم و انشاءالله پیروزی برای ماست.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز بیستوهفتمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف