eitaa logo
[ هُرنو ]
1.2هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
61 ویدیو
120 فایل
📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مصطفا جواهری معلم و سردبیر مجلهٔ مدام @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
چاوشی توی جمجمه‌ام می‌خواند: وقتی که می‌سوختن تقدیرتو دوختن به تقدیرم هر وقت دلت می‌گیره هر وقت دلت می‌سوزه می‌میرم کلمه‌هام دوباره بی‌عرضه شده‌اند... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
. من این روزها، میناب هستم. کارگاهی را طراحی کردیم جهت نوشتن از و درباره و برای میناب که منجر به تولید یکی از شماره‌های مدام با عنوان میناب شود. اتفاق قشنگ و فکرشده‌ای دارد می‌افتد. عذرخواهم که اینجا سوت‌وکور شده. هم بسیار درگیر سفر شده‌ام و هم از جهت تاثیری که شهر روی آدمیزاد دارد، نمی‌توانم برای هرنو چیزی بنویسم. و حقیقتش، اینکه بیایم و چیزهایی که می‌بینم و می‌شنوم را، اینجا سریع منعکس کنم، به گمانم تصمیم درستی نیست. حداقل برای من و هرنو و مخاطب هرنو. نوشتن از میناب، تأمل می‌خواهد و صبوری و زمان. لطفا جمع نویسندگان مدام در میناب را دعای خاص کنید که خدا به ذهن و قلم‌شان برکت بدهد تا بتوانند متون روایی ماندگار و اثرگذار، خلق کنند. امضا: بابای لنگ‌درازی که از شدت خجالت از باباهای مینابی، دلش می‌خواهد حتی سایه‌‌اش هم محو شود... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
با توام جیکِ در نیامده‌ام چند وقت است از تو بیدارم صبح زودی که دیر آمده‌ای از تو گنجشک‌ها طلبکارم... شبِ یکی‌مانده‌به‌آخر سفر @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
. در تمام قطارها مُـردم... و بالاخره برگشت به تهران. این سفر یک نقطهٔ عطف بود. برای من، مدام و شاید چند نفر دیگر. الان که در قطار برگشت هستیم، چند ساعتی از خبر حمله به میناب و بندر‌عباس گذشته است. هم خوشحالم و هم ناراحت. خوشحالم که بیست خانمی که همراه ما در سفر بودند، صحیح و سالم در حال برگشت به منزل هستند. و ناراحتم چرا حالا که حمله شده، من آنجا نیستم؟ سحر دیشب که از بی‌خوابی و فکروخیال به آغوش گفتگو با بابا پناه برده بودم، برایم نوشتند: «غم عجب چیزیه» گونه‌های مختلفی از غم‌ را در این سفر چشیدم. و راستش، برای این تنوع و حجم غم، کم‌ظرفیت بودم.‌ و حالا خسته‌ام. خیلی زیاد. کاش می‌شد هفتادهشتاد ساعت پشت سر هم بخوابم. بدون اینکه به هیچ‌چیزی فکر کنم. چیزهایی که کاش می‌شد بهشان فکر نکرد. حالا دوباره شب شده. و مثل تمام پنج شب گذشته، بیدارخوابم... دانی که از چکیدهٔ عمرم، ثمر چه ماند؟ این غم که با من است؛ همین که با من است‌... این احتمالا آخرین پیام کانال هرنو خواهد بود. حداقل تا چند ماه. از همهٔ شمایی که در این حدود سه سال همراه من بودید ممنونم. پانوشت: عکس را دوست عزیزی در بازار میناب گرفت. دوستش دارم چون نزدیک‌ترین مصطفایی است که می‌شناسم. بی‌فاصله‌ترین حالت ممکن من با خودم. دعاگو و دعاجو. آخرین کوپهٔ واگن شمارهٔ هفتم قطار بندرعباس به تهران. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف