چاوشی توی جمجمهام میخواند:
#پروانهها وقتی که میسوختن
تقدیرتو دوختن به تقدیرم
هر وقت دلت میگیره #میسوزم
هر وقت دلت میسوزه میمیرم
کلمههام دوباره بیعرضه شدهاند...
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
.
من این روزها، میناب هستم.
کارگاهی را طراحی کردیم جهت نوشتن از و درباره و برای میناب که منجر به تولید یکی از شمارههای مدام با عنوان میناب شود.
اتفاق قشنگ و فکرشدهای دارد میافتد.
عذرخواهم که اینجا سوتوکور شده. هم بسیار درگیر سفر شدهام و هم از جهت تاثیری که شهر روی آدمیزاد دارد، نمیتوانم برای هرنو چیزی بنویسم.
و حقیقتش، اینکه بیایم و چیزهایی که میبینم و میشنوم را، اینجا سریع منعکس کنم، به گمانم تصمیم درستی نیست. حداقل برای من و هرنو و مخاطب هرنو. نوشتن از میناب، تأمل میخواهد و صبوری و زمان.
لطفا جمع نویسندگان مدام در میناب را دعای خاص کنید که خدا به ذهن و قلمشان برکت بدهد تا بتوانند متون روایی ماندگار و اثرگذار، خلق کنند.
امضا: بابای لنگدرازی که از شدت خجالت از باباهای مینابی، دلش میخواهد حتی سایهاش هم محو شود...
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
با توام جیکِ در نیامدهام
چند وقت است از تو بیدارم
صبح زودی که دیر آمدهای
از تو گنجشکها طلبکارم...
#بهاحترامدیازپام
شبِ یکیماندهبهآخر سفر
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
.
در تمام قطارها مُـردم...
و بالاخره برگشت به تهران.
این سفر یک نقطهٔ عطف بود. برای من، مدام و شاید چند نفر دیگر.
الان که در قطار برگشت هستیم، چند ساعتی از خبر حمله به میناب و بندرعباس گذشته است.
هم خوشحالم و هم ناراحت. خوشحالم که بیست خانمی که همراه ما در سفر بودند، صحیح و سالم در حال برگشت به منزل هستند. و ناراحتم چرا حالا که حمله شده، من آنجا نیستم؟
سحر دیشب که از بیخوابی و فکروخیال به آغوش گفتگو با بابا پناه برده بودم، برایم نوشتند:
«غم
عجب چیزیه»
گونههای مختلفی از غم را در این سفر چشیدم.
و راستش، برای این تنوع و حجم غم، کمظرفیت بودم. و حالا خستهام. خیلی زیاد. کاش میشد هفتادهشتاد ساعت پشت سر هم بخوابم. بدون اینکه به هیچچیزی فکر کنم. چیزهایی که کاش میشد بهشان فکر نکرد.
حالا دوباره شب شده. و مثل تمام پنج شب گذشته، بیدارخوابم...
دانی که از چکیدهٔ عمرم، ثمر چه ماند؟
این غم که با من است؛
همین #غم
که با من است...
این احتمالا آخرین پیام کانال هرنو خواهد بود.
حداقل تا چند ماه.
از همهٔ شمایی که در این حدود سه سال همراه من بودید ممنونم.
پانوشت: عکس را دوست عزیزی در بازار میناب گرفت. دوستش دارم چون نزدیکترین مصطفایی است که میشناسم. بیفاصلهترین حالت ممکن من با خودم.
دعاگو و دعاجو.
آخرین کوپهٔ واگن شمارهٔ هفتم قطار بندرعباس به تهران.
#تشادمکاروتمههپوکنیرخا
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف