هدایت شده از 👇🏻 تبلیغات گسترده ونوس 👇🏻
عقد دختر عمو و پسرعمو رو توی آسمونا بستن.....
به خاطر پدرو مادرم به محمد پسرعموی به شدت مذهبیم جواب مثبت دادم.
اولین باری که اومد دنبالم بریم بیرون ، مثل همیشه مانتو تنگ و آرایشی نسبتا غلیظ رو کردم.اما محمد به جای اخم و دعوا با مهربونی با دستمال دستش آرایشم رو پاک کرد، شالم رو جلوکشید و گفت ، خوشگلیت فقط برای خودمه ها.
نمیدونم چرا آرامش صداش باعث شد نرم بشم.
برام چادر خرید ، دوست داشتم به خاطرش سرم کنم.کم کم محبتش اونقدر توی دلم زیاد شد که یک لحظه هم طاقت دوریشو نداشتم، محمد هم دوستم داشت.
تا روزی که اون اتفاق لعنتی افتاد❌
با محمد بیرون بودیم ، وقتی برگشتیم دم در خونه آرش رو دیدم.
آرش همکلاسی سابق دانشگاهم بود که قبلا قرار بود باهاش ازدواج کنم.
آرش به محمد اشاره کرد از ماشین پیاده شه، یک ساعتی توی خیابون باهم حرف زدن ،آرش از توی گوشیش چیزی به محمد نشون میداد. دل توی دلم نبود.بعد از یک ساعت محمد درحالی که رگ گردنش از عصبانیت بیرون زده بود با دست های مشت شده به سمت ماشین میومد ، تا حالا اینجوری ندیده بودمش ، نشست توی ماشین و گفت......
https://eitaa.com/joinchat/3847160068C1b22445f5a
#عشق_مذهبی_ها_واقعیتره😍😍