هدایت شده از 「 ایــھامـ」
○
•
گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد
در شعر شاعران همه گشتم که مصرعی
در شأن چشمهای تو پیدا کنم، نشد
گفتند عاشق که شدی ؟ گریهام گرفت
میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد...
Ͳ_ᏀᎻᎪᏞᎪᎷ♥
بچه که بودم بعضی وقتا رو بالکن میخوابیدیم
من و آبجیم تا نصف شب به آسمون خیره میشدیم و یه ستاره برای خودمون انتخاب میکردیم
سعی میکردیم ستارهای رو انتخاب کنیم که بیشتر از بقیه بدرخشه
حتی بعضی وقتا سر تصاحب ستارهی پرنور دعوا میشد
اون وقت ها خیلی بچهتر از این بودیم که بدونیم، ستارهای که به زمین نزدیکه هر چقدر هم کوچک و کمنور باشه بهخاطر فاصله کمش درخشنده به نظر میرسه
شاید اون ستارههای کم نوری که من و خواهرم هیچ وقت سعی نکردیم تصاحبشون کنیم بزرگتر و پرنورتر از بقیه ستاره ها بودن...