حرف دل
هعی...
این اولین روز پیاده روی بود
سالهای قبل که مادر و پدرم بودند اگر سرما میخوردم انواع داروها را ردیف میکردند
اما امسال درد های زیادی به سراغم امدند که دیگر سرماخوردگی فراموشم شد
شب اخر پیاده روی در حالی که موقع راه رفتن عملا لنگ میزدم نمیدانستم به حال خودم گریه کنم یا به شکل راه رفتنم بخندم
این دقیقا زمانی بود که یک عده از اعضای کاروان عقب مانده بودند و مسیر محل اسکان را بلد نبودند و حالشان هم بدتر از من بود
و من باید در اینجا نقش لیدرشان را ایفا میکردم🥲
اینکه با چه سختی به کربلا رسیدیم بماند
اما من تمام دنیا را با لذت لحظه ای که چشمم به گنبد افتاد عوض نمیکنم🤍
-و اما از بدترین چالش های دنیا اینه که
باید تصمیمهای مهم رو تو سن کم و در اوج بیتجربگی بگیری🚶🏻♀
در اصل شما نیاز به پرورش طبع و قریحه تون به وسیله خوندن شعر خوب
و یادگیری فن عروض و قافیه دارید🌿