صبح تا شب کلاس داشتیم
ولی با تمام خستگی بی خیال شب های خوابگاه نمیشدیم
اولین بار بود که اینهمه دختر خیالاتی کنار هم بودیم
تا صبح شعر میشدیم و زیبایی های شعر همدیگه رو کشف میکردیم... :)
از قشنگی های دیگه این روزها اشنایی با استادهای خیلی خوب بود
از نزدیک دیدن ادم هایی که توی کتاب ها بودن یا مجازی باهاشون ارتباط داشتم حس خوبی داشت :)
روحیات داداش کوچیکم مثل خودمه
خیلی لطیفه... 🌱
بعضی وقتا دلم براش میسوزه
برای اینکه قراره در آینده رنج ها رو با عمق بیشتری درک کنه...