eitaa logo
شعور .
64 دنبال‌کننده
230 عکس
18 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌اگر بدانم که شعر ها از کجا می‌آیند به آنجا خواهم رفت ..
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از | حرف دل |
بس که دورم از تو، با آنکه تو نزدیکی به من لایقِ آن لحظه‌یِ شیرینِ این «یاد» نیستم
آن یارِ نکویِ من؛ بگرفت گلویِ من گفتا که «چه می‌خواهی؟» گفتم که «همین خواهم!» جناب مولوی
هدایت شده از فاضل نظری
به جای شکر، گاهی صخره ها در گریه می گویند چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را؟ - فاضل نظری
هدایت شده از عشقِ مذهبی
دل دلی را میبرد دل دل کنان در کوی دل دل دل دلبر که باشد دل رود برسوی دل دل دهم آن دلبری را دل برد از هر دلی دلبری را دل دهم تا دل زند بر خوی دل دل رباید هر دلی را هر دل دلبسته را دل برآن دل می‌نهم تا دل نهد برروی دل گردلی دلخون کنددل را برآن دل دل مبند دل که دلبندش شود بیهوده دل درپوی دل هر دل دلبر نمای دلربا دل می‌برد آن دلی را دل بدان تا دل رود پهلوی دل این دل دلخسته دل دل میکند تا دل دهد عاقبت گم می‌شود در های دل در هوی دل
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند
هدایت شده از ویکتور هوگو
تو می آیی ،کنارم می نشینی ، شعر میخوانی و گاهی اتفاقاتی چنین در خواب ‌ می افتد ...
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول رَسَد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول قرار برده ز من آن دو نرگسِ رَعنا فَراغ برده ز من آن دو جادو‌یِ مَکحول چو بر درِ تو منِ بینوا‌یِ بی زر و زور به هیچ باب ندارم رَهِ خروج و دُخول کجا رَوَم چه کنم چاره از کجا جویم‌؟ که گَشته‌ام ز غم و جورِ روزگار مَلول منِ شکستهٔ بدحال زندگی یابم در آن زمان که به تیغِ غَمَت شَوَم مَقتول خراب‌تر ز دلِ من غمِ تو جای نیافت که ساخت در دلِ تنگم قرار‌گاهِ نزول دل از جواهرِ مِهر‌ت چو صیقلی دارد بُوَد ز زنگِ حوادث هر آینه مَصقول چه جرم کرده‌ام؟ ای جان و دل، به حضرتِ تو که طاعتِ منِ بیدل نمی‌شود مَقبول به دَردِ عشق بساز و خموش کن حافظ رموزِ عشق مَکُن فاش پیشِ اهلِ عقول
هدایت شده از اجتماع سر رسید هایم
من آن ستاره‌ی شب زنده‌دار امیدم که عاشقان تو تا صبح می‌شمارندم چه جای خواب که هر شب محصلان فراق خیال روی تو بر دیده می‌گمارندم هنوز دست نشسته‌ست غم ز خون دلم چه نقش‌ها که ازین دست می‌نگارندم کدام مست، می از خون سایه خواهدکرد که همچو خوشه‌ی انگور می‌فشارندم
هدایت شده از فاضل نظری
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم به خیابان شلوغی که نباید رفتیم می‌شنیدیم صدای قدمش را اما پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم زندگی سرخیِ سیبی است که افتاده به خاک به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی‌ست دربه‌در در پی گم کردن مقصد رفتیم مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم - فاضل نظری
ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم