هدایت شده از تأملات | تولايى
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برادرهای یوسف میپرستیدند یوسف را
اگر امالبنین میپروراند آن یازده تا را
من این امالبنین را کمتر از مریم نمیدانم
اگر مریم نباشد که نمیآرد مسیحا را...
@m_a_tavallaie | #حسینیه_تأملات
هدایت شده از به وقت شاعری
دیوانگیم کم نیست آشفته وسرمستم
هرچه دگران گویند من باز همین هستم
بیچاره وحیرانم در وصف تو میخوانم
من جز تو نمیدانم رفته دلم از دستم
#عاشقانه
هدایت شده از به وقت شاعری
امشب دوباره آمدم در محفل مهمانیت
بنگر که با پای خودش بیرون شده قربانیت
من را بِکش در چاه خود من را بُکش در راه خود
بنگر به روی ماه خود مجنون شود زندانیت
#عاشقانه
هدایت شده از به وقت شاعری
خسته ام امشب ولی یادت امانم برده است
آرزو دارم ولی قلب مزارم مرده است
کاش امیدم بفهمد نا امیدی واقعی است
کاش میدیدی عزیزم این دلم افسرده است
هدایت شده از به وقت شاعری
جهان بی تو را دیدم و به غیر تو بخشیدم
تو گفتی باز عاشق شو و من این بار خندیدم
شبانه دردهایم را به روی دوش میگیرم
و از این درد میمیرم که از عشق تو رنجیدم
#عاقلانه
.
شاعران توصیف ها کردند از چشمت، ولی
آنچه من دیدم فراتر بوده از تفهیمها
سهمم از زیباییات تنها تماشا کردن است
کشوری هستم که گیرافتاده در تحریمها !
حسیندهلوی
گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتی اگر به دیده ی رویا ببینی ام
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام
شاعر شنیدنی است، ولی میل، میل توست
آماده ای که بشنوی ام، یا ببینی ام
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با اینهمه، مخواه که تنها ببینی ام
مبهوت می شوی اگر از روزنت شبی
بی خویش، در سماع غزل ها ببینی ام
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود، که ناگزیری، دریا ببینی ام
شب های شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام
_محمدعلی بهمنی
شاهرگهای زمین از داغ باران پر شدهست
آسمانا! کاسهی صبر درختان پر شدهست
زندگی چون ساعت شمّاطهدار کهنهای
از توقفها و رفتنهای یکسان پر شدهست
چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای مینوشم ولی از اشک فنجان پر شدهست
بس که گلهایم به گور دسته جمعی رفتهاند
دیگر از گلهای پرپر خاک گلدان پر شدهست
دوک نخریسی بیاور، یوسف مصری ببر!
شهر از بازار یوسفهای ارزان پر شدهست
شهر گفتم؟! شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شدهاست...
فاضلنظری
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
بشنودم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز "بیش مَرَنجان مرا، برو"
آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست
وآن دفع گفتنت که "برو، شَه به خانه نیست"
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قُراضههاست
آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ، چو سیل است بیوفا
من ماهیام، نهنگم و عُمّانم آرزوست
یعقوبوار وا اَسَفاها همی زنم
دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سستعناصِر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست
زین خلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول
آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل امّا ز رَشک عام
مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند "یافت مینشود، جُستهایم ما"
گفت "آن چه یافت مینَشوَد، آنم آرزوست"
هرچند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد
کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد
کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جَعد یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
میگوید آن رَباب که مُردم ز انتظار
دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست
من هم رَباب عشقم و عشقم رُبابی است
وآن لطفهای زخمهٔ رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مَفخَر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست