eitaa logo
شعور .
70 دنبال‌کننده
172 عکس
13 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
جز ردّ قدم‌های تو اینجا اثری نیست این قلّه که جولان‌گه هر رهگذری نیست یک لحظه در این معرکه از پا ننشستی گفتی سفر عشق به جز دربِدری نیست یک عمر شهیدانه سفر کردن و رفتن هم‌قافله با عشق و جنون کم هنری نیست دنبال شهادت همه‌ی عمر دویدی گفتی که در این عالم خاکی، خبری نیست آن‌قدر سبک بار سفر کردی از این خاک آن‌قدر که بر پیکر پاک تو سری نیست تو کشته‌ی این عشق، نه، تو زنده‌ی عشقی بر تربت تو جای غم و نوحه‌گری نیست باید که به حال دل خود نوحه بخوانیم سهم منِ جامانده به جز خون‌جگری نیست از خود نگذشتم که به یاران نرسیدم جز خویش در این بین حجاب دگری نیست
امشب مداح شعری خوند که مکالمه بین حضرت زهرا و حضرت زینب بود. خیلی بادل‌ها بازی کرد دخترم، ارثیه‌ی غربتِ مادر مال تو پر کشیدن مال من، این دو سه تا پر مال تو داغ من مال علی، داغ علی هم مال من حسنین و غم این دو تا برادر مال تو خطبه خونی، توی مسجد مدینه مال من خطبه خوندن، توی کوفه مثل حیدر مال تو خنده ی همسایه ها، تو راه کوچه مال من صدای هلهله و خنده ی لشگر مال تو این سه تا کفن، واسه من و علی و مجتبا زینبم، پیرهن حسین بی سر مال تو قصه ی میخ در و کشتن محسن مال من غصه ی سه شعبه و حنجر اصغر مال تو بوسه های بی رمق؛ این دم آخر مال من بوسه های لب گودال برادر مال تو زخم بستر مال من، اشکای حیدر مال من یک هزار و چندتا زخمِ تنِ بی سر مال تو قتل و غارت مال تو، رخت اسارت مال تو دیدن بزم شراب و می و ساغر مال تو شاعر: امیر عظیمی ✍حسین‌دارابی 👈 عضوشوید @hosein_darabi
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند فریاد که در رهگذر آدم خاکی بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند همت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند چون خلق درآیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی از دامگه خاک بر افلاک پریدند - فروغی بسطامی
گفت ما اول فرشته بوده‌ایم راه طاعت را بجان پیموده‌ایم سالکان راه را محرم بدیم ساکنان عرش را همدم بدیم پیشهٔ اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل بیرون شود در سفر گر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن ما هم از مستان این می بوده‌ایم عاشقان درگه وی بوده‌ایم ناف ما بر مهر او ببریده‌اند عشق او در جان ما کاریده‌اند روز نیکو دیده‌ایم از روزگار آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار نی که ما را دست فضلش کاشتست از عدم ما را نه او بر داشتست ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم در گلستان رضا گردیده‌ایم بر سر ما دست رحمت می‌نهاد چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد وقت طفلی‌ام که بودم شیرجو گاهوارم را کی جنبانید او از کی خوردم شیر غیر شیر او کی مرا پرورد جز تدبیر او خوی کان با شیر رفت اندر وجود کی توان آن را ز مردم واگشود گر عتابی کرد دریای کرم بسته کی گردند درهای کرم اصل نقدش داد و لطف و بخششست قهر بر وی چون غباری از غشست از برای لطف عالم را بساخت ذره‌ها را آفتاب او نواخت فرقت از قهرش اگر آبستنست بهر قدر وصل او دانستنست تا دهد جان را فراقش گوشمال جان بداند قدر ایام وصال گفت پیغامبر که حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است آفریدم تا ز من سودی کنند تا ز شهدم دست‌آلودی کنند نه برای آنک تا سودی کنم وز برهنه من قبایی بر کنم چند روزی که ز پیشم رانده‌ست چشم من در روی خوبش مانده است کز چنان رویی چنین قهر ای عجب هر کسی مشغول گشته در سبب من سبب را ننگرم کان حادثست زانک حادث حادثی را باعثست لطف سابق را نظاره می‌کنم هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم ترک سجده از حسد گیرم که بود آن حسد از عشق خیزد نه از جحود هر حسد از دوستی خیزد یقین که شود با دوست غیری همنشین هست شرط دوستی غیرت‌پزی همچو شرط عطسه گفتن دیر زی چونک بر نطعش جز این بازی نبود گفت بازی کن چه دانم در فزود آن یکی بازی که بد من باختم خویشتن را در بلا انداختم در بلا هم می‌چشم لذات او مات اویم مات اویم مات او چون رهاند خویشتن را ای سره هیچ کس در شش جهت از ششدره جزو شش از کل شش چون وا رهد خاصه که بی چون مرورا کژ نهد هر که در شش او درون آتشست اوش برهاند که خلاق ششست خود اگر کفرست و گر ایمان او دست‌باف حضرتست و آن او
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد که بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد و شِکر کز سخنم می‌ریزد اجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند همّتِ حافظ و انفاسِ سحرخیزان بود که ز بندِ غمِ ایّام نجاتم دادند
یک باره دلم گفت که بنویس کلامی در وصف بلند مرتبه و شاه مقامی دستی به روی سینه نهادم و نوشتم از من به حسین بن علی عرض سلامی
_قفس از تو تندیس هوا و هوسی ساخته‌اند بدل از اصل تو ای عشق بسی ساخته‌اند چند گنجشک که بر سرو بلندی در باغ لانه بر شاخۀ در دسترسی ساخته‌اند چه غم‌انگیز که از ترس اسارت مردم قفسی در قفسی در قفسی ساخته‌اند غایت فلسفۀ هستی خود را بشناس عشق را جز تو برای چه کسی ساخته‌اند؟ مطمئن باش برای تو و من هم جایی همدمی خواسته و همنفسی ساخته‌اند
مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست تا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست
تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقص همه پیمان ها
باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست باران که شدى، پياله ها را نشمار جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست باران ! تو که از پيش خدا مى آیی توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست... بر درگه او چونکه بيفتند به خاک شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست اين بى خردان،خويش ، خدا مى دانند اينجا سند و قصه و افسانه يکيست از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست گر درک کنى خودت خدا را بينى درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکیست
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم می‌رود وآن دل که با خود داشتم، با دل‌سِتانم می‌رود من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون پنهان نمی‌ماند که خون، بر آستانم می‌رود مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود او می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشان دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل، نشانم می‌رود برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم می‌رود با آن همه بیداد او، وین عهد بی‌بنیاد او در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می‌رود بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین! کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می‌رود شب تا سحر می‌نَغنَوَم، واندرز کس می‌نَشنَوَم وین ره نه قاصد می‌روم، کز کف عنانم می‌رود گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِل وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می‌رود صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم می‌رود در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بی‌وفا! طاقت نمی‌آرم جفا، کار از فغانم می‌رود
پر می‌کشی و وای به حال پرنده‌ای ... کز پشت میلۀ قفسی عاشقت شده‌ست - فاضل ‌نظری