eitaa logo
شعور .
69 دنبال‌کننده
174 عکس
13 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
منم آن غزل که حافظ بسرد وصف رخ یار و همان قطره باران که زنم ضربه به گلبان منم ان سرخی گل که بربد قلب و دل یار منم آن خاک بر رخ که بر آن سنگ بر راه منم آن خط و نوشته که برد نامه دلدار منم آن کاغذ و زنگار که برم بانگ نبردان منم آن شبنم بوته که خورد خاک بر آن برگ منم آنچه که نباید نیم آن چیز که باید
دنیا اگرچه کوچک و بی‌قدر و قیمت است کوته‌نظر مباش بزرگی به همت است
گفت ما اول فرشته بوده‌ایم راه طاعت را بجان پیموده‌ایم سالکان راه را محرم بدیم ساکنان عرش را همدم بدیم پیشهٔ اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل بیرون شود در سفر گر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن ما هم از مستان این می بوده‌ایم عاشقان درگه وی بوده‌ایم ناف ما بر مهر او ببریده‌اند عشق او در جان ما کاریده‌اند روز نیکو دیده‌ایم از روزگار آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار نی که ما را دست فضلش کاشتست از عدم ما را نه او بر داشتست ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم در گلستان رضا گردیده‌ایم بر سر ما دست رحمت می‌نهاد چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد وقت طفلی‌ام که بودم شیرجو گاهوارم را کی جنبانید او از کی خوردم شیر غیر شیر او کی مرا پرورد جز تدبیر او خوی کان با شیر رفت اندر وجود کی توان آن را ز مردم واگشود گر عتابی کرد دریای کرم بسته کی گردند درهای کرم اصل نقدش داد و لطف و بخششست قهر بر وی چون غباری از غشست از برای لطف عالم را بساخت ذره‌ها را آفتاب او نواخت فرقت از قهرش اگر آبستنست بهر قدر وصل او دانستنست تا دهد جان را فراقش گوشمال جان بداند قدر ایام وصال گفت پیغامبر که حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است آفریدم تا ز من سودی کنند تا ز شهدم دست‌آلودی کنند نه برای آنک تا سودی کنم وز برهنه من قبایی بر کنم چند روزی که ز پیشم رانده‌ست چشم من در روی خوبش مانده‌ست کز چنان رویی چنین قهر ای عجب هر کسی مشغول گشته در سبب من سبب را ننگرم کان حادثست زانک حادث حادثی را باعثست لطف سابق را نظاره می‌کنم هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم ترک سجده از حسد گیرم که بود آن حسد از عشق خیزد نه از جحود هر حسد از دوستی خیزد یقین که شود با دوست غیری همنشین هست شرط دوستی غیرت‌پزی همچو شرط عطسه گفتن دیر زی چونک بر نطعش جز این بازی نبود گفت بازی کن چه دانم در فزود آن یکی بازی که بد من باختم خویشتن را در بلا انداختم در بلا هم می‌چشم لذات او مات اویم مات اویم مات او چون رهاند خویشتن را ای سره هیچ کس در شش جهت از ششدره جزو شش از کل شش چون وا رهد خاصه که بی چون مرورا کژ نهد هر که در شش او درون آتشست اوش برهاند که خلاق ششست خود اگر کفرست و گر ایمان او دست‌باف حضرتست و آن او
شعور .
🥺❤️
شعور .
دنیا اگرچه کوچک و بی‌قدر و قیمت است کوته‌نظر مباش بزرگی به همت است #فاضل‌نظری
خاقانی از آن ریزشِ همت که توراست جستن ز فلک ریزهٔ روزی نه رواست بهروزی و روزی ز فلک نتوان خواست کان ریزه کشی از در روزی‌ده ماست _خاقانی
هدایت شده از تأملات | تولايى
پیش چشمان باغبان؛ پاییز تبرش را به جان تاکِ انداخت قد و بالای دیدنی ات را چشم شور عرب به خاک انداخت... @m_a_tavallaie |
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست من در این جایْ همین صورت بی‌جانم و بس دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست تنم اینجاست سَقیم و دلم آنجاست مُقیم فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست درد دل پیش که گویم؟ غم دل با که خورم؟ روم آنجا که مرا مَحرم اسرار آنجاست نکند میلْ دل من به تماشای چمن که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست سعدی این منزل ویران چه کنی؟ جای تو نیست رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست -سعدی
ای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟ منزلِ آن مَهِ عاشق‌کُشِ عَیّار کجاست؟ شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش آتشِ طور کجا موعدِ دیدار کجاست؟ هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟ آن‌کس است اهلِ بشارت که اشارت داند نکته‌ها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟ هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و مَلامت‌گرِ بی‌کار کجاست؟ باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش کاین دلِ غم‌زده سرگشته گرفتار کجاست؟ عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مُشکین کو؟ دل ز ما گوشه گرفت ابرویِ دلدار کجاست؟ ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیّاست ولی عیش بی‌یار مُهیّا نشود یار کجاست؟ حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج فکرِ معقول بفرما گُلِ بی‌خار کجاست؟ -حافظ