eitaa logo
شعور .
69 دنبال‌کننده
174 عکس
14 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
به چنگ آورده‌ام گیسوی معشوقی خیالی را خدا از ما نگیرد نعمت آشفته‌حالی را خدا را شُکر امشب هم حریفی پیشِ رو دارم که با او می‌توان نوشید ساغرهای خالی را مرا در بر بگیر ای مهربان هر چند می‌دانم ندارم طاقت آغوش یک دریا زلالی را ز مستی فاش می‌گویم تو را بوسیده‌ام اما کسی باور ندارد حرف مست لااُبالی را من آن خاکم که روزی بستر رودی خروشان بود کنار چشمه بشکن بغض این ظرف سفالی را . نظری
مرا ببخش اگر ، نداده‌ام ثمر .
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست، می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست. می‌نشینی روبه‌رویم خستگی در می‌کنی، چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست. باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟ با می‌خندم که خیلی؛ گرچه می‌دانی که نیست. شعر می‌خوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند، یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست. چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی، دست‌هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟ وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو، پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست. می‌روی و خانه لب‌ریز از نبودت می‌شود؛ باز تنها می‌شوم، با یاد مهمانی که نیست. رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است؛ باور این‌که نباشی، کار آسانی که نیست.
در راه رسیـدن بــه تـــو گـیـرم کــه بـمـیـــــــرم اصـلا بــه تـــو افـتـــاد مـسـیـرم کــه بـمـیـــــرم یـک قـطـره ی آبــــم کــ ه در انـدیـشـه ی دریــــا افـتـادم و بـــایـد بـپـذیــرم کـــــه بـمـیـــــــــــرم یا چـشـــــم بـپـوش از من و از خـویـش برانــــــم یــا تـنــگ در آغــــــوش بـگـیـرم کــــه بـمـیــــرم ایـن کـوزه تـرک خـورد چـه جـای نـگـرانـیـسـت؟! مــن سـاخـتـه از خـــــــاک کـویـرم کــه بـمـیــرم خــامـوش نـکـن آتـــــــــــش افــروخـتـــــه ام را بـگـذار بـمـیــرم کــه بـمـیــرم کــــه بـمـیــــرم !
خوب میدانم بہ او اصرار ڪردن سادہ نیست عشق را اینگونہ هم اقرار ڪردن سادہ نیست   اینڪہ درگیر ِ سپاهِ  گیسوانش باشے و ... پیش چشم ِ دشمنان انڪار ڪردن سادہ نیست ڪاش میفهمید آن    آهوے دشتِ عاشقی... شیر را‌ با یڪ نِگه‌  اَفسار ڪردن سادہ نیست عشق آخر قلب ما را هم ‌بہ رسوایے ڪشید... خویش را سرلُوحه  ے ِ اخبار ڪردن‌سادہ نیست عاشقان سر را براے عشق ارزان مے دهند خویش را با دست خود بَردار ڪردن سادہ نیست بعد او باهیچڪس دل ،،،، رنگِ  آرامش ندید.. خویشتن را اینچنین هَم خار ڪردن سادہ نیست بعد دیدارَش شُدم  تنهاتَر  و عزلَت نِشین... قلب  راهم صحبت ِ دیوار ڪردن سادہ نیست فهمِ  اینڪہ عشق درمن میخَرامد سادہ است با تظاهر خویش را بیزار ڪردن سادِہ نیست...
ز پیله بافتنم خسته‌ام ولی چه کنم؟ امیدوارم و زندان آدمی‌ست امید
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود...(:
من ابر شدم گریه شدم شانه شدی تو؟ یک شانه ی بی منتِ مردانه شدی تو؟ آشفتگیِ خاطرِ من هیچ، اقلاً... گیسوی پریشانِ مرا شانه شدی تو؟ مجنون نشدی، هرچه که لیلا شدم از عشق آواره یِ کوی تو شدم، خانه شدی تو؟ حوایِ تو بودم نشدی آدمِ قصه... از شوق شدم بلبل تو، دانه شدی تو؟ تاریک شدی، نور شدم در شبِ تارت... شمعت شدم و ماهِ تو، دیوانه شدی تو؟ من شانه شدم تا تو بباری غم خود را... آن وقت که من گریه شدم شانه شدی تو؟