ذره ذره آب شد قلبم ؛ تماشا میکنی؟!
شاعر شوریده حالت را تبرا میکنی؟!
اخم هایت را برای «من» به صورت میکشی
هر که را رد می شود با خنده اغوا میکنی؟!
از کنارم بی تفاوت رد شدی امروز هم ...
عشقِ در چشمان من را خوب حاشا میکنی !
من تو را هر روز و هر شب در دعایم خوانده ام
تو که را ای بی وفا هر دم تقاضا می کنی ؟!
کوه را کندم برایت ؛ کام تو شیرین نشد!
استخوان خوارا ، مرا فرهادِ رسوا میکنی؟!!
زخمی عشق تو بودم ؛ حکم تبعیدم زدی
با رقیبان مهر می ورزی ، مدارا میکنی؟!
واجب الفتوا شدی ؛ از بس که با چشمان خود
فتنه بر پا میکنی ؛ در شهر غوغا میکنی
مطمئنا هیچ راهی بهتر از اقرار نیست
تو چگونه مهر خود را بر دلم جا میکنی؟!
با همه اوصاف ظلمت، می تپد در سینه ام
قلب محزونی که آن را مست و شیدا میکنی
بعد عمری آمدی؛ از نو شکوفا شد غزل
تو شب تار مرا مغروق رویا میکنی
هدایت شده از بینهایت
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بیرنگتر از نقطهی موهـومی بود
این دایـرهی کبـود اگر عشق نبود
از آینهها غبار خاموشی را
عکس چهکسی زُدود، اگر عشق نبود؟
در سینهٔ هر سنگ، دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بی عشق دلم جز گِرِهی کور چه بود؟
دل چشم نمیگشود، اگر عشق نبود!
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
✍🏻قیصر امینپور
♾ @binahayat_ir
هدایت شده از کانال مهدی ابراهیمی
مَرگ من آن دَم است که...
🖋| #دست_نویس
@ebrahimi_mahdi110
هدایت شده از سکوت.
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد
هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد
از دِماغِ مَنِ سرگشته خیالِ دَهَنَت
به جفایِ فلک و غُصهٔ دوران نرود
در ازل بست دلم با سرِ زلفت پیوند
تا ابد سر نَکشَد، وز سرِ پیمان نرود
هر چه جز بارِ غمت بر دلِ مسکینِ من است
برود از دلِ من وز دلِ من آن نرود
آن چُنان مِهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود، از دل و از جان نرود
گر رَوَد از پِی خوبان دلِ من معذور است
درد دارد چه کُنَد کز پِی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پِی ایشان نرود
-حافظ
فرستادم اگر با هر نفس لعنت به تنهایی
خطا کردم، ندادم لحظه ای فرصت به تنهایی
تمام عمر با وابستگی ها زندگی کردم
ولی ای کاش تنها داشتم عادت به تنهایی
بدون هیچ منت روزگارم را عوض می کرد
اگر بخشیده بودم مدتی مهلت به تنهایی
شکوه عشق مجنون چیست؟ خلوت در بیابان ها
برای عاشقی دارد جهان حاجت به تنهایی
میان جمع بی شک هر کسی اندازه ی پلکی
تماشا می کند با دیده ی حسرت به تنهایی
به جایی می رسد آدم که بعد از گریه می گوید:
میان این همه بیگانه صد رحمت به تنهایی
-امیرعلی سلیمانی
وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی است
و دوستت می دارم رازی است
که در میان حنجره ام دق می کند
وقتی تو نیستی
من فکر می کنم تو آنقدر مهربانی
که توپ های کوچک بازی
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی
از دوری تو رنج می برند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند
و انعکاس لهجه شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد!
حسین منزوی
آنچنان محو تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای مناند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی