eitaa logo
شعور .
69 دنبال‌کننده
173 عکس
13 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کانال مهدی ابراهیمی
تمام عالم اگر بخواهند، یکباره از این در وارد بهشت ​​شوند، جا برای کسی تنگ نمی‌شود... 📚| @ebrahimi_mahdi110
هدایت شده از حجره‌ی یک سرباز؛
به روى شانه ها، تابوت مى رفت على زین غم چنان مات ست و مبهوت که دستش را گرفته دست تابوت! شگفتا! از على، با آن دلیرى کند تابوت زهرا، دستگیرى! به مژگان ترش یاقوت مى سُفت سرشک از دیده مى بارید و مى گفت که: اى گل نیستى تا بوت بویم مگر بوى تو از تابوت بویم جدا از تو دل، آرامى ندارد على بى تو دلارامى ندارد
هدایت شده از بی‌نهایت
‌ ‌ ‌ اگه از دلیل کم صبری هام سوال کرده باشی... ✨💛 @binahayat_ir
من در نمازخانه نشستم به فکر تو بیچاره آنکه خواست به من اقتدا کند محمد سجاد سیبویه
هدایت شده از • سی‌و‌دو | فیاض •
به فکر فتح، به میدان عشق رو کردیم تو آمدی، سپر انداختیم، چاره چه بود؟! بسم‌الله... 3⃣2⃣ | @m_fayaz96
ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر خاکستر گداخته را زیر و رو مکن در چشم دیگران منشین در کنار من ما را در این مقایسه بی آبرو مکن راز من است غنچه ی لب های سرخ تو راز مرا برای کسی بازگو مکن دیدار ما تصور یک بی نهایت است با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن - فاضل نظری
گرچه ممکن نیست با تکرار آسانش کنند حیف باشد غم که مشق تازه‌کارانش کنند تازه راضی کرده‌ام دل را به دینداری ولی بیم از آن دارم که دین‌داران پشیمانش کنند ساختن با خانۀ فرسودۀ دل بهتر است گر بنا باشد که در تعمیر ویرانش کنند گرچه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است می‌زند بر میله سر وقتی هراسانش کنند عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟ بر ملاتر می‌شود رازی که کتمانش کنند بستن میخانه از هر خانه‌ای میخانه ساخت می‌تراود نور چون در شیشه پنهانش کنند بادها هرگز نمی‌فهمند گیسوی رها دل‌رباتر می‌شود وقتی پریشانش کنند می‌کشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند - فاضل نظری
شعور .
دیر آمدم .. دیر آمدم .. در داشت می سوخت محراب می نالید؛ منبر داشت می سوخت .. جانکاه، قرآنی که زیر دست ُ و پا بود .. جانکاه تر، آیات ِ کوثر داشت می سوخت ما عشق را پشت ِ در ِ این خانه دیدیم .. زهرا در آتش بود؛ حیدر داشت می سوخت
شعور .
دیشب حسن دست به مویم کشید و گفت : زینب بخواب ، مادرمان خوب می‌شود ..
شعور .
دور از رُخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت .. _ حافظ
هدایت شده از بی‌نهایت