ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای
من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداختهای
چند شبها به غم روی تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم
باز دیدم که قوی پنجه درانداختهای
تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد
ز ابروان و مژهها تیر و کمان ساختهای
لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پی او تاختهای
ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراختهای
با همه جلوهٔ طاووس و خرامیدن کبک
عیبت آن است که بیمهرتر از فاختهای
سعدی
مال و منال و ثروتم
جاه و جلال و شوکتم
علم و کمال و کِسوَتم
سارقِ کاردانِ من!
این همه را گذاشتی،
خوابِ مرا ربوده ای؟!
دشت خشكید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچكس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعلهای بود كه لرزید ولی جان نگرفت
جز خودم هیچکسی در غم تنهایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت
دل به هر كس كه رسیدیم سپردیم ولی
قصۀ عاشقی ما سر و سامان نگرفت
هر چه در تجربۀ عشق سرم خورد به سنگ
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است
قصهای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
- فاضل نظری
هدایت شده از کانال مهدی ابراهیمی
بیامتحانمرابهغلامیقبولکن
منخودقبولدارمازاینامتحانردم
🖋| #دست_نویس
@ebrahimi_mahdi110