آخرین نامه، ۴ سپتامبر ۲۰۲۱.
تو رو توی رویای خاکستری رنگم، قرار دادم.
حتی با اینکه همه باور کردن تو دیگه نیستی، حتی با اینکه میدونم دیگه نمیتونم دستهات رو بگیرم و بغلت کنم، اما تو باز هم توی رویای خاکستری منی حتی اگر تو رفته باشی و برای همیشه از دستت داده باشم.
من باز هم تو رو جایی لا به لای نگاه ها و اشکهام پنهان میکنم.
تو رویای من تو درست همین جایی؛
کنارم میخندی و با شکوفه های بهار نارنج برای من تاج گل درست میکنی.
توی رویاهام هنوز هم تو رو در آغوش میگیرم و اشک روی گونه هات رو پاک میکنم.
من هیچوقت رنگ آسمونی رو که باهم تماشا کردیم و خاک جاده ای که توی اون قدم زدیم رو فراموش نکردم.
اشتباه از من بود...
رهات کردم و گذاشتم پرواز کنی، اما نفهمیدم که بالهای خونی و نیمه شکسته تو، هیچوقت اوج نمیگیرن.
حالا من با اشک هایی که پشت بارون پنهونشون میکنم، درست همین لحظه تو رو توی رویای خاکستریم نگه میدارم!
تو رویای من، هیچوقت دستهات رو رها نمیکنم و تو رو همیشه کنار خودم نگه میدارم.
یعنی توی ی زندگی دیگه، میتونم لبخند روی لبهات رو ببینم؟
میدونم خیلی سردته، خیلی سرد
من متاسفم، واقعا متاسفم.
نمیدونم عزیزم، فکر کنم یه بخشی از وجودم همیشه بابتش ازت متنفر میمونه.
بعضی وقتا واقعا لازمه روی آدما ی گالن آب سرد ریخته بشه تا بفهمن دارن با زندگیشون چیکار میکنن.