اگر میتونستم احساساتم رو هم صرفا مثل یک نامه مچاله کنم
اونوقت میتونستم کنارت راحت تر باشم؟
سونگ هیو؛
نمیدونم تاحالا همچین حسی رو تجربه کردید یا نه اما دوست دارم توضیحش بدم چون خیلی وقته حسش نکردم و نمیگم دلتنگشم، به هیچ عنوان دلتنگش نیستم. عشق یک کلمه ایئه که خیلی قدرتمنده از قدیمی ترین دوران تا به الان قدرت زیادی با خودش داشته و از خدایان به ما منتقل شده.
عشق برای خدایان بی قید و شرط بوده و بدون جنسیت.
ممکن بود لحظه ای باشه و یا پایدار و محکم.
میگفتن انسان ها اولش چهار دست و چهار پا داشتن اما زئوس از قدرت عشق انسان میترسیده، نمیتونسته انسان رو زوج ببینه میترسیده قدرت خدایان در برابر همچین چیز پاکی کمتر شه و از بین بره. اومد قلب انسان ها رو دو نیم کرد و نیمه های گمشده رو از هم جدا کرد، برای همینه همیشه یک احساس توخالی تو وجودمون احساس میکنیم.
وقتی خیلی خوشحالیم و از اون لحظه زندگیمون داریم لذت میبریم به خودمون میایم و میبینیم هزاران دلیل وجود داره که این لحظه برنمیگرده، نمیدونم هر بهانه ای میتونه باشه اما اون لحظه هیچوقت به صورت صد درصدی خوشحال کننده نیست، حتی اگر ۹۹/۹ باشه همون اون یک دهم درصد وجود داره.
احساس ناکافی که انسان نسبت به خودش داره همه این ها به خاطر اینه که نیمهی دیگهت گمشده. اما وقتی با یک فردی آشنا میشی و احساساتت نسبت بهش بیشتر از حد معمول میشه و کم کم به این نتیجه میرسی ازش خوشت میاد کم کم این احساس باز بیشتر میشه و دیگه مطمئنی یک حس زودگذر نیست تو واقعاً عاشق شدی.
وقتی انسان عاشق میشه همهی حس هارو باهم احساس میکنه.
میتونه خوشحال باشه در کنارش ناراحت باشه، میتونه از داشتنش و کنارش بودن لذت ببره و در عین حال حس حسادت خودش رو داشته باشه.
میتونه احساس خوشبختی کنه، هم میتونه احساس شکستگی رو تجربه کنه. میتونه قلبش شاد باشه و از خوشحالی به تپش بیوفته، ممکنه قلبش از شدت ناراحتی بشکنه.
وقتی عاشق میشی اون حس توخالی ای که تو خودت احساس میکنی، اون حفره پر میشه، تو از احساسات لبریز میشی. همهی حس هارو باهم تجربه میکنی.
بعضی ها قلبشون طاقت این موضوع رو داره و بعضی های دیگه ترجیح میدن اون حفره خالی رو تو زندگیشون نگه دارن چون عشق سنگینه.
〢 🌟 ~ you dont have to look back , i'll definitely be behind you this time.
نوت هایی از عشق مینوشت مثل حرکت ابرها به همان آرامی، همان اندازه سبك.
عشق در رگ هایش جریان داشت.
عشق را در قلمی که با آن مینوشت، در گیتاری که با آن مینواخت احساس میکرد، او تمام دنیا را سرشار از عشق خود میدید، شاید حسي که اکنون داشت از عشق نیز بیشتر بود، او حاضر بود کابوس های عشقش را به دوش بکشد تا فقط او در رویا زندگی کند، چون عشق او لایق بهترین ها بود.