«مثل شب بر خاک افتادهام ولی به ستارههایم نمیرسم. فقط آسمانم را تاریک کردهام. اما نمیدانم در روشنی چطور میتوان ستارهها را دید تا چه رسد به اینکه به آنها دست یافت.»
«کنارِ جاده نشستهام
راننده چرخی را عوض میکند
از آنجا که میآیم دلی خوش ندارم
به آنجا که میروم نیز میل چندانی ندارم
پس چرا بیصبرانه
به عوض کردن چرخ نگاه میکنم؟»
«یاد روزهای دوردست خودم افتادم ولی همه این یادبودها به طرز افسون مانندی از من دور شده بود و آن یادگارها با هم زندگی مستقلی داشتند. درصورتی که من شاهد دور و بیچارهای بیش نبودم و حس میکردم که میان من و آنها گرداب عمیقی کنده شده بود.»