هدایت شده از افگار
بیدار میشی میبینی هیچی یادت نیست با خودت میکنی من کیم اینجا کجاست و مثلا توی یه کلبه قدیمی وسط یه جنگل چشماتو باز میکنی میری بیرون یه نفسی میکشی و خداروشکر میکنی
تَپِشْ
بیدار میشی میبینی هیچی یادت نیست با خودت میکنی من کیم اینجا کجاست و مثلا توی یه کلبه قدیمی وسط یه جن
بعدش بیدار شی بری سمت پنجره، باز کنی و سبزه ها رو ببینی که انگار دارن پرواز میکنن همونجا یه باد خنکبه صورتت میخوره و اون باریکهی نور غروب آفتاب مثل ماهی روی صورتت حرکت میکنه بعدش میری سمت کتابخونه قهوه دم میکنی و میشینی و اینجاست که یهویی زارت یادت میاد تو خیالاتی