eitaa logo
آنـــاشید | آنا نعمتی
1.1هزار دنبال‌کننده
76 عکس
6 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا؛ مربی و ایده‌پرداز 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید...🙏🏻 @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
• محرم امسال فابک للحسین، این‌بار به نیابت از سیدحسنِ عزیز، حاجی‌زاده و سلامی و باقری فابک للحسین، حالا به یاد تمام آن چندصد نفری که خونِ پاکشان از زمین به آسمان رفت... تمامِ آن نظامی‌ها و غیرنظامی‌های هموطن... | @ianashid
• اولین باری که صدای انفجار شنیدم و بعد اعلان رسمی جنگ، تمومِ جونم لرزید. که محرم؟ که شب‌قدر؟ که شعبان؟ که روضه؟ که کربلات؟ که اگه بار آخر بوده باشن چی؟ آقای امام‌حسین چه منتی به سرم گذاشتی که یه محرم دیگه رو هم ببینم... | @ianashid
• سالهاست که مثل امشبی بابا پرچمِ سه‌گوش یاحسینُ آویزون می‌کنه سر در خونه. مامان گوشواره گردنبندای طلامونو رو جمع می‌کنه و می‌ذاره بالای طاقچه. احمدآقا گونیای برنج ایرانی رو میاره تو حیاط مادرجون, که نذریِ شب اول محرم و بار بذاره. و دلم نوحه می‌خونه:اربابِ خوبم، ماه عزاتو عشقه... | @ianashid
• هر حادثه‌ای‌ گذشت؛ الّا غمِ ‌تو... | @ianashid
و چون نماز گزارده شد در [روى] زمين پراكنده گرديد... (۱۰ / جمعه) ذهنِ روضه‌خوانم پر می‌گیرد تا روز عاشورا. تمامشان بعدِ آن نماز جماعتِ چند ده نفره، خوب به حرف خدا گوش دادند. پراکنده شدند روی زمین. لاله‌گون شد صحرا. سر یک جا و دست جایی دیگر، تو گویی صد و یک دانه‌ی تسبیح در دشت ریخته باشد... (شب زیارتی سیدالشهدا، سوره جمعه رو فراموش نکنید. التماس دعا) | @ianashid
بسم‌الله الرحمن الرحیم اول خدا؛ و اما بعد منم مسلم بن عقیل بن ابی طالب و خدا را سپاس، آن پادشاه حق آشکار که گردنکشان متجاوز، خود را در برابر عظمتش ناچیز شمارند. منم برادرزاده‌ی حیدر و شیر درنده و شمشیر برنده‌ای که جانم را در راه یاری خدا و حجت خدا می‌بخشم تا مرگ من فرا رسد. من زاده‌ی شرافتم. و غیرت در سیمای من است و «فقط حیدر امیرالمومنین است»، روی چشمانم ترسیم شده. خون گلویم نذر فرزندان حضرت زهراست و به کوری چشم حسودان می‌گویم شیعه، برای همیشه‌ی تاریخ سربلند است. هان ای مردم! از من به شما نصیحت. که امامِ عصرتان را بشناسید. درک کنید و بفهمید. امامتان را و نائب بر حقش را. که امام، به یارِ فهیم خود دلخوش است. والسلام | @ianashid
• من اما به داستان دست‌ها فکر می‌کنم. امشب بیشتر به آن دستی که، در صفین به حق و برای یاریِ امیرالمومنین بلند شد. و از حریمش دفاع کرد. و سال‌ها بعد روی چشم گذاشته شد و صاحبش گفت: اطاعت امر. به کوفه می‌روم. خبر از من. و شمشیر گرفت و افسار اسب را. که به شکرانه‌ی رسیدنِ دستِ بیعت حسین، کوچه کوچه رمه بود که قربانی می‌شد و مشت مشت اسپند دور سرش دود. که دستِ یاریِ هجده هزار نفر را پذیرفت و قلم گرفت و به خطِ خوش نوشت: آب دستت داری زمین بگذار و بیا. این‌ها با تواند. در رفت و آمدِ سلام نماز بود هنوز که دستِ خیانت از پشت به جگرش خنج کشید. تیغ شد و بر جانش نشست. خار شد و بر گلویش. دستِ کوفی جماعت هیچ‌گاه بر عهد خود نمانده. انگار دستانِ مردم این شهر تا ابدالآباد حسودند به دستی که در غدیر بالا رفت و فوق ایدیهم شد. و به نسلش نیز. قبضه‌ی شمشیر گرفت و در تاریکای کوفه‌ی همیشه‌ی خائن به کوچه زد. من به حال آن دست‌ها فکر می‌کنم. به درهم تنیده شدنِ مدامشان. به مشت شدنشان. به اضطرارشان. به شرمگینی‌شان. که آن‌ها نوشتند مرد بیاید. که هرچند فردایش در راه حسین شمشیر زدند و کاسه‌ی آبی را که خون شدند پس دادند، اما شرمساریِ بیا گفتنِ به پسرعمویی که از قضا امام بود، تا قیامِ قیامت بر جانشان است. شاید آن دست‌ها به عبیدالله التماس کردند که ببندینمان، بعد از بام دارالعماره به پایین اندازید. ببندینمان که دفاع نباشیم برای این جانِ پر تشویش. که ما گفتیم. ما نوشتیم. که کاش در صفین مثل عمویمان جعفر به خاک افتاده بودیم و مثل امروزی، به قتلگاه نمی‌خواندیمشان. من فکر می‌کنم به چشم دواندن آن دست‌ها. که می‌گشت در کاخ. بینِ تمامِ ابریشم‌ها و طلاهایی که مزین کرده بودند. که دستِ مردی پیدا می‌شود که دوکلام بنویسد؛ پسر عمو نیا...؟ «آنا نعمتی» | @ianashid
بیعتِ دستم شکست و کوفه ماند و غربتم*
از انقلاب تا آزادیمان فاصله‌ای نبود، جز پیکر‌‌های شهدایمان. •|فاطمه بسحاق @amvvaj
بسم‌الله الرحمن الرحیم اول خدا؛ و اما بعد منم سکینه بنت الحسین بن علی بن ابی طالب سپاس خدای را به تعداد ریگ‌‌ها و سنگ‌‌ها. که ستایشش می‌کنم و به او ایمان دارم و توکلم به اوست. شهادت می‌‌دهم که خدا یکی است و بی‌شریک است و محمّد صلی‌الله بنده و پیغمبر اوست و علی امیرمومنان، وصی بر حقش. گواهی می‌دهم که فرزندان او را کنار فرات سر بریدند، بی‌‌آنکه خونی از آنان طلبکار باشند. چه کسانی کشتند؟ آن مردمانی که به زبان مسلمان و در دل کافر بودند! که هلاکت باد بر آنان. ای اهل کوفه! که اهل نیرنگ و خدعه‌اید! ما گنجینه‌ی علم و فهم و حکمت خداییم و به سبب محمد بر بسیاری از بندگانش برتریم. شما خشنود نباشید از غارت اموال‌مان و ریختن خونمان و اسیر کردن زن‌هامان که خداوند بر این مصائب آگاه است و او برای انتقام عجله نمی‌کند... نزدیک است روزی که در آتش جهنم بسوزید. و وعده‌ی خدا قطعا صادق است. والسلام | @ianashid
• من اما به داستانِ دست‌ها فکر می‌کنم. امروز بیشتر، به آن دستی که بلند شد تا راه کاروان را ببندد. همان دستی که سد شد، اما خط‌شکنِ عاشورا هم. که اول‌ْدستی شد که به دفاع برخاست. امروز تمامِ فکرم همراه دستانِ مردانه‌ی سروها، علمدار و موذن، روی خاکِ تبدار صحرا خیمه برپا می‌کند. مشک پر می‌کند. ناز دختر می‌کشد. بلند می‌شود تا آسمان. تا کنارِ گوش خورشید. که عقیله را از مرکب پیاده کند. با احترام. مغزم بساط روضه‌اش را می‌برد در سومین خیمه‌ی افراشته. خیمه‌ی زینب. می‌نشیند و دست‌های بالارفته‌ی دعا را تماشا می‌کند. به آرامشِ این دست‌ها نمی‌آید که لحظاتی پیش تمام دشت را کاویده‌ باشند. زینب است. چه انتظاری؟ دست‌هایی که ارث علی‌ست، چشم به دستِ پسران دوخته‌اند که خیمه چطور برپا می‌شود. شکر، گویا سخت نبوده که بعد فکر کرده‌اند اگر خیمه‌ی سوخته‌ای را بخواهند علم کنند، کدام بهتر است. بزرگ باشد آن‌قدری که همه جا شوند. بعد پنجاه سالگیِ آن دست‌های لطیفِ بهشتی که بوسه‌گاه خیبرشکن بوده و سرمه به چشمِ حسن کشیده و شانه به ابریشمِ زلف حسین، بهم نگاهی انداخته‌اند و مسیر فرات تا خیمه‌گاه را کاویده‌اند. که چندمشک و چند بار رفت و آمد نیاز است که هشتاد و چهار زن و بچه سیراب شوند. خوب که مسیر را نگاه کردند، روی زانوها کوبیده‌اند. خوب است. الحمدالله قوتِ این‌همه رفت و آمد را دارد و تابِ آوردن مشک‌های سنگین. فکر می‌کنم به دستِ آن موذنِ رشیدِ محمدی. که در همین اثنا کنار گوشش رسید و بانگِ الله‌اکبر را چونان کاسه‌ی آبی نشاند بر گلوی خشک صحرا. صدایش به جهان حیات بخشید. من فکر می‌کنم به آن عقیقِ یمانی که هنوز در دست راست است. به النگوهایی که هنوز جرینگ جرینگ صدا می‌دهد در دویدن و بازی دخترکان. رد طناب نَشسته جایشان. ظرافت دارند و سالم‌اند. مشتِ کوچکِ شش‌ماهه‌ای چنگ می‌شود بر سینه‌ی مادر برای طلب شیر‌. صدای چکمه‌ی علم به دستی، آرامشِ جانِ اهل کاروان است. دست‌های حیدری‌اش، هنوز بر تن‌اند و دلِ دختران به قوت‌شان قرص... «آنا نعمتی» | @ianashid
• روضه‌ی امروزِ دست‌ها پدرانه است. مردانه است. چون تمامِ عشقِ باباها، بوسیدن دست دخترهاشان است. کوچک که باشند،‌ بیشتر. من فکر می‌کنم به آن نیم‌وجب دستی که دور انگشت‌های عمو حلقه می‌شد و کهکشانِ چشمانش را می‌سپرد به آبی آسمان. و نسیم می‌دوید در نخ به نخِ عبا و معجرش. برق النگوهایش، چشمِ خورشید را می‌زد و لطافت پوستش به گلبرگ می‌خندید. شبنم با طراوتش وضو می‌گرفت و ابر به سرزندگی‌اش اقتدا می‌کرد. بعد هر نماز روی پای بابا می‌نشست و انگار که از مستحبات باشد، محاسن بابا را به دست‌های نقلی‌اش شانه می‌زد. برف‌ها را می‌تکاند و شب‌ها را می‌بافت. انگشت‌هایش شمار جوگندمی‌های بابا را داشت. من فکر می‌کنم به هیجان آن دست‌ها. وقتی به سمتِ ماه‌ترین سروِ دنیا بلند می‌شدند و لحظاتی بعد، قلمدوش سردارِ کربلا بودند. قلمدوشِ عموعباس. و از آن‌جا با کوه‌ها قد می‌گرفتند و ستاره می‌چیدند. من فکر می‌کنم به دست‌هایی که بی‌رمق توی خیمه کنار گهواره افتاده بودند. که به بهارشان خزان زده بود. که صبح روز دهم زیوری از طلا داشتند و شبش زیوری از آهن. دست‌هایی که گره از کارِ جهان می‌گشود، با طناب بهم تنیده شده بود. به جایِ دست‌های بابا، خار و خاشاک نوازششان می‌کردند. آه بمیرم... یک دستِ سه‌ساله مگر چقدر جان دارد؟ از کجا بخوانم؟ ذهنِ آشفته‌ام را کجای ماجرا جمع کنم؟ قلمم دارد جان می‌دهد. که بابای در طبق را که برایش آوردند، با دستی که بالا نمی‌آمد، با بازویی که شکسته بود، مستحباتِ نماز عشق را به جا آورد. قیام و رکوعش چهل منزل زمان برده بود و حالا دست‌ها رسیده بودند به سجده. بر تربتِ بابا. دست روی صورتش گذاشت. شمارشش بهم خورده بود. به هر جان‌کندنی بود دست‌ها را رساند تا پیشانی. ورم‌ها و کبودی‌ها را نوازش کرد. چشم‌های سرمه کشیده‌ی بابا را. دست می‌کشید و کشف می‌کرد: چقدر ترکیبِ صورتِ بابا عوض شده! یا دست‌های من غریبه‌ شده‌اند؟ نه. در امتداد جوگندمی‌های بابا گردنِ کشیده‌اش بود. چیست این‌ها؟ ترک لب چیست؟ شکاف ابرو؟ پیشانی شکسته؟ من می‌گویم سه‌سالگی دست‌هایش تاب نیاورد بابا این‌همه عوض شده باشد. من می‌گویم قبل از اینکه صدایش قطع شود، دست‌هایش از کار افتادند. کاوش، جانشان را گرفت. آه... بمیرم برای نازکای آن دستی که تیغ چشید و سنگ خورد و آتشِ زنجیر و خنجِ پیرزنی را تاب آورد، اما به صورتِ بابا که رسید تاب نیاورد و دق کرد... «آنا نعمتی» | @ianashid