eitaa logo
آنـــاشید | آنانعمتی
1هزار دنبال‌کننده
97 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
• «ساکت‌شو». این نهیب عارفی‌ست که بیش از شصت‌هزار بیت طوفانی در دیوان اشعار خود دارد. شاعری که حرارت کلماتش، قلب را شعله‌ور می‌کند و پند مثنوی‌هایش چنان شیرین است که در لحظه به جان می‌نشیند. اما چرا در اوج سرودن باید به خودش فرمان سکوت بدهد؟ و تخلصش را «خَمُش» بگذارد؟ مگر چه سری در خاموشی‌ست؟ جناب مولانا به درستی درک کرده بود تا وقتی هیاهوی کلمات به پاست، صدای حقیقت شنیده نمی‌شود. باشکوه‌ترین و ناب‌ترین مکاشفه‌ها و زمزمه‌ها، درست در همان ثانیه‌ای رخ می‌دهند که زبانِ کالبد خاموش می‌شود، تا پروردگار سخن بگوید… لب فروبند از سخن، تا آن سخن‌گویِ نهان با تو گوید آنچه در گفتِ زبان ناید همــی… | @ianashid
• اون ذهنی که باهاش تو چهارده سالگی، ۵۶۰ صفحه‌ی الیورتویست رو طی ۲ روز تموم می‌کردم، محاله با ذهن الانم یکی باشه. | @ianashid
• که گفته گل‌ها همیشه از دل خاک می‌رویند؟ من لاله‌هایی را می‌شناسم که در بی‌ثباتی موج دریا ریشه مستحکم کردند و به سربلندیِ قله‌های دنا تا آسمان قد کشیدند... «آنا نعمتی» | @ianashid
آنـــاشید | آنانعمتی
• چرا ادبیات می‌خونم؟ که به‌جای گفتن تو قشنگ‌ترین قسمت زندگیمی، مثل هوشنگ ابتهاج بگم: آری همه باخت
• چرا ادبیات می‌خونم؟ چون به جای گفتن اینکه می‌خوام از فکرای آشفته‌م فرار کنم سمت تو، مثل امید روزبه بگم: کوچ می‌کنم به خاطرات تو، از صداهای بلندِ تو سرم... | @ianashid
• کنار پنجره نشسته‌ام. غبار خزان می‌وزد. تا چشم کار می‌کند سیاهی آسمان است و سایه‌ی بی‌قواره‌ی ساختمان‌ها. عکس ماه افتاده توی فنجان چای یخ‌زده‌ام. کاش می‌شد تمامش را یک‌جا سر بکشم تا شب و این دلتنگی تمام شود... | @ianashid
• آسمان! تو که می‌توانی بباری چرا بغض نگه می‌داری؟ مگر آدمی‌زادی؟ | @ianashid
• امروز با چشمای ابری، زیر بارون از خدا خیلی تشکر کردم. چون از بین همه‌ی چند میلیارد جمعیت کره‌ی زمین، به من اجازه داده که امیرالمومنین‌ش رو دوست داشته باشم. | @ianashid
• شب همه‌ی ماها یکیه. فقط تاریکی‌هامون فرق داره. | @ianashid
• هیچ‌جوره تو ذهنم نمی‌گنجه. هرچی بالا و پایین می‌کنم به هیچ جواب منطقی نمی‌رسم. یعنی جدی‌جدی یه سریا همینجوری که تو خونه غذا درست می‌کنن، به‌جای اینکه از عطر و طعم دستپخت‌شون لذت ببرن و با دیدن آسمون نیمه‌ابری مست بشن و خاطرات قهقهه‌های خونوادگی‌شون رو مرور کنن، تمام فکرشون اینه که چطوری نورِ یکی دیگه رو خاموش کنن؟ واقعا همه‌ی هم و غم شبانه روزشون می‌شه تحقیر بقیه؟ چقدر باید یه قلب تهی باشه که تنها راه بزرگ دیده شدنش، تخریب دیگران باشه! البته که این جنس زیستن و دغدغه، قبل از اینکه آزاردهنده باشه، غم انگیزه... | @ianashid
• شال‌گردنش را با پشت دست بالا می‌کشد تا بخار نفس‌های تندش، صورتش را گرم کند. موهای شقیقه‌‌اش از خیسی عرق بهم چسبیده. خاک سرد است. و سنگین‌تر از همیشه. تیغه‌ی فلزی بیل با صدای خشکی در خاک فرو می‌رود و همزمان سرمایی گزنده‌‌ پیراهنی می‌شود به تنش. سوز سرما با غم درمی‌آمیزد و مثل یک افعی به چشمانش نیش می‌زند. پارچه‌ی سفیدی که کنارش روی زمین افتاده، انگار تمام جانش را در خود پیچیده. نفسی می‌گیرد و با تمام رمقی که ندارد، بیل را به خاک می‌کوبد. چقدر کندن این گودال وحشتناک است؛ کندن گوری برای خاکسپاری. به خواب هم نمی‌دید همچین روزی را. طاقتش طاق می‌شود و به زانو می‌افتد. پارچه‌ی سفید را در نهایت ظرافت باز می‌کند. اشک مثل یک حریر جلوی چشمانش را می‌گیرد. دم و بازدم همیشه آنقدر جان‌فرسا بوده؟ دست‌هایش همیشه آنقدر بی‌جان و ضعیف بوده‌اند؟ کفنِ آرزوهایش را بالاخره باز می‌کند. به مشقت. به عذاب. به درد. نگاهی به چاله می‌اندازد؛ مزاری مهیا کرده برای خاکسپاری یک عهد. بغضِ سنگین و  دلتنگی‌اش را به دمی فرو می‌برد. جسم باریک سبزرنگ را تماما نگاه می‌شود. آن را به سختی درون چاله می‌نشاند. انگار که کوهی را حرکت دهد. چند لحظه‌ی بعد، ریشه‌های سرو میان گودال جاگیر شده. به سرانگشت‌های لرزان، خاک سرد را اطرافش می‌فشارد و صدایی گرم در گوشش می‌خندد: «من عاشق وقتیم که شاخ‌و‌برگاش چتر می‌شن رو سرمون. می‌تونیم از شر این دنیای عشق‌نابلد، زیر سایه‌ش پناه بگیریم و همه‌ی نشدنا رو جا بذاریم پشت پرده‌ی سبزش. یه بیدمجنون باید بکاریم دوتایی. باشه؟» مقاومتش می‌شکند. اشک‌ها یکی پس از دیگری روی خاک می‌افتند و سرو تازه‌ غرس‌شده را آبیاری می‌کند. چقدر آن‌روز خندیده بودند. چقدر دنیا مهربان‌تر بود. چه آرزوها که نداشتند. باد تندی می‌وزد و عطر خنک برگ‌های سوزنی سرو را به صورتش می‌‌زند. پسر به استواریِ درختِ سبز رو به رویش نگاه می‌کند. پیش چشم‌های خیسش، هنوز تاب گیسوان دخترک موج می‌زند. انگار انعکاس لبخند او میان حلقه‌ی اشکش می‌درخشد. بغض مثل طناب دور گلویش پیچیده. آرام پچ‌ می‌زند: «بیدمجنون دلش نازکه. با هر بادی گریه می‌کنه. جلو طوفان دووم نمیاره. برات سرو کاشتم که ببینی قامتم نشکسته. ببینی تو زمستونِ دوری ازت، به امید دیدنت سبز می‌مونم. زمین نخواست. ولی من یقین دارم ریشه‌های ما زیر خاکَم دست همو ول نمی‌کنن...» «آنا نعمتی» | @ianashid
• چرا تئاتر؟ چون یه‌بار زندگی کردن برای این حجم از کنجکاوی خیلی کم بود. چون بهم اجازه داد زندگی‌های مختلف رو تجربه کنم. کاراکترها رو قضاوت نکنم و با تفکر اونا جهان رو بفهمم. | @ianashid
• «روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی...» در کلاس درس سهراب نشسته‌ام و فکرم بین کلماتش پرسه می‌زند. شعر باید بوی بهار بدهد، ولی برای من سوز زمستان دارد. سپید نیست. رنگِ خاک باشد انگار. رنگِ مرگ. رنگِ درد. سپهری قلم در خون زده گویا. بی‌آنکه بخواهم، خبرها خودشان را می‌چپانند بین حروف شعر. «جنگ خونین انار و دندان». ورِ تصویرسازِ ذهنم می‌بیندش. روی زمین، تنها و بی‌دفاع. و تا چشم کار می‌کند کفتارها دوره‌اش کرده‌اند؛ تا بنُِ استخوان مسلح. «جغد در باغ معلق می‌خواند». مستی‌شان هلهله می‌کند. کف می‌زند. تیغ می‌کشد. لکاتگان می‌نوازند و حرامزادگان می‌رقصند. بوی بنزین می‌آید. نفسم می‌گیرد. نبضم از تپش می‌ایستد. ناگاه آسمانِ شب به آتشی روشن می‌شود. سهراب مثل من زانوی غم بغل کرده. سراسر حیرت است و وحشت، از قساوت این قلوب. «شهر من گم شده است...». به کدام شریعتند این‌ها؟ حکم ذبح در مسلک‌شان چیست؟ «من صدای نفس باغچه را می‌شنوم». تنهاست. خس‌خس می‌کند. نفس‌های آخر اوست. عقلم گریبان منطق می‌درد، دلم پیرهن صبر. لااقل جرعه‌ای آب به او دهید! نفسی برای تنفس! اشکی برای ندیدنِ طفلِ نیامده! ثانیه‌ای برای در آرامش جان دادن... «و صدای متلاشی شدن شیشه‌ی شادی در شب» تلفن همراهش را کسی پاسخ داده. بیست و چهارسالگیِ همسرش، پا به ماه است. ناله‌ی مردش را می‌شنود. چند‌ده‌نفر به یک‌نفر را می‌شنود. چِک‌چِکِ تیغ‌ها را می‌شنود. زن به بهت از حال می‌رود. نعره‌ی بدمستی به گوش می‌رسد. خنده‌های لزج و چرک. قلم سهراب گریه می‌کند روی کاغذ. قلبم به نغمه‌ی عود ضجه می‌زند. زن مویه می‌کند. زن فریاد می‌کشد. زن به هق‌هق می‌افتد. کفتارها، پناه و عشق و پدرِ فرزندش را، یک‌جا به دندان تکه‌تکه کردند. سرگیجه امانم را بریده. چشم زن خونابه می‌چکاند. کاش سهراب کمتر روضه بخواند. «واژه‌ها را باید شست...» کدام کلمه توانِ بیانِ این مصیبت را دارد؟ «با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت» که همه‌مان دوش‌در‌دوش، سیاهِ جوانِ اربااربا را به تن داریم و سرخیِ خون‌خواهی‌اش را به دل. جانم به خاکسترِ چشمانِ زن گر می‌گیرد و سهراب به اندوه پلک می‌بندد: «مرگ، پایان کبوتر نیست...» تقدیم به همسر صبور و داغدیده‌ی شهید سیدعلی خشوعی «آنا نعمتی» | @ianashid