•
«بلقیس... ای که خدیجهی من بودی و محبوب من. و آتش من. و نور من. بلقیس، ای قدیسهی من...»
دارم از ادبیات عرب شعر میخونم. نکتهی جالب این عاشقانهی نزار قبانی، اینه که همسر مرحومش رو به خدیجه تشبیه میکنه؛ تا اوج وقار و اصالت یک زن رو نشون بده. نام مبارک حضرت خدیجه در فرهنگ عربی، نماد مطلق فداکاری و تکیهگاه بودنه. جانم به قربانِ امالمومنین خدیجه...
| @ianashid
•
نان اگـر پخـت خدیجـه که نبـی میل کنـد
در خمیرش، سر هر وردنه میگفت علی...
| @ianashid
•
دلشان نمیآید. هیچکدامشان. هی دست بلند میکنند به کندنِ ریسهها و جمع کردن گلیمها. بعد لب میگزند و چشم به حیرت و شعف میچرخانند. انگار هنوز طنین دفها در گوششان مانده. حق دارند. حیف است. شأن و منزلت این اتفاق هفت شبانه روز شادمانیست. کم چیزی نیست. بانوی اول قریش، عروسِ امین مکه شده. این شهر، شور عام الفیل را گرفته. انگار که بهجای ریگ و رمل زمخت مکه، از زمین سراسر حریر روییده. انگار تمام چاهها از زمزم سیراب شدهاند. رایحهی یاس در تمام کوی و برزن پیچیده. شبها صدای کفزدن خادمانِ خانه تا آسمان میرسد و ستارگان به هلهله پاسخشان میدهند. و مهتاب کل میکشد مبارکترین پیوند را. این غلامان مشعوف چه میدانند از آینده؟ که اگر میدانستند دیگر هیچ روی زمین بند نمیشدند. نبض هستی به طراوت میتپد. نور مقدسی در این بیت روشن شده که به هیچ طوفانی خاموششدنی نیست...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
من مظلوم واقع شده بودم.
زندگی به من ظلم کرده بود.
📚 مثل خون در رگهای من
| @ianashid
آنـــاشید | آنانعمتی
• چرا ادبیات میخونم؟ که موقعِ خداحافظی بهش بگم: تو جانِ منی، وداعِ جان آسان نیست! | @ianashid
•
چرا ادبیات میخونم؟
که بهجای گفتن تو قشنگترین قسمت زندگیمی، مثل هوشنگ ابتهاج بگم:
آری همه باخت بود سرتاسر عمر...
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم...
| @ianashid
•
- میدونی مهمترین نگرانی من چیه؟ موهای قرمز وحشتناکم!
+ پیشنهاد میدم یه نگرانی مهمِ باارزشتر پیدا کنی.
🎬 آن با ای
| @ianashid
•
تا دیروز فکر میکردم تمام قلههای جهان را میتوانم فتح کنم. تازه امروز فهمیدم چه نفسگیر است بالا رفتن از پلههای خانهای که تو دیگر در آن نیستی...
- عباس معروفی
| @ianashid
•
یادمه ظهر یه روز زمستونی بدون مقدمه وسط تختهی کلاسم نوشتم دختر. و از بچهها خواستم با شنیدن این کلمه، قشنگترین تعریفی که تو ذهنشون میاد رو بگن. با خنده شروع کردن. مستقل، پرنسس، عاشق لوازم آرایش، لوس بابا و... بین بارشِ فکری، یکیشون ازم پرسید: «خانوم! بنظر شما قشنگترین تعریفِ دختر چیه؟» لبخند زدم. از اول منتظر همین سوال بودم. چشمای مشتاق بقیهی کلاس که همراه ما شد، کنار دهتا عنوانی که گفته بودن با خط درشت نوشتم ریحون. چند ثانیه سکوت و ... بنگ. کلاس از خنده منفجر شد.
- آخه خانوم سبزی؟
- مگه ما خوردنیییم؟
- ازین به بعد صدات میکنم ریحوننیلا.
همراه شیطنت و شوخیاشون خندیدم. بعد از کمی خندیدن اینبار خودم پیشقدم شدم: «بنظرتون چرا ریحون؟» خنده و شوخی وسایلاشو جمع کرد و مودب روی یکی از نیمکتا نشست. از سکوت و تفکر بچهها استفاده کردم و ادامه دادم: «ریحون، لطیفترین و خوشعطرترین و حساسترین سبزی خوراکیه. اگه بین بقیهی سبزیا زیاد بمونه و مراقبش نباشی پژمرده میشه. اونقدر ظریفه که با فشارِ کوچیک دوتا انگشت میتونی لهش کنی. بعضیا بهش میگن سبزی اعیونی. چون کنار کوبیده فقط ریحون میچسبه. خلاصه که باید خیلی نازش رو بکشی...» چشماشون پر از علامت سوال بود. عطر خوش ریحون پیچیده بود تو کلاس. انگار دیگه زمستون سرد نبود. لبخند آفتاب رو حس میکردم. ادامه دادم: «تو روزگاری که داشتن دختر بیکلاسی و عیب بود، یه آقایی اومد سیبیل تا سیبیل مردای شهرو جمع کرد و بهشون گفت دختر ریحونه. باید مراقبش باشین. از گل نازکتر بهش نگین. دست روش بلند نکنین. اون آقا شد اولین مدافع حقوق زنان. یه تنه سینه سپر کرد و جلوی همهی تفکرات بیخود وایستاد. ریش گرو گذاشت که من ضمانت میکنم دختر بد نیست. اتفاقا نور خونهست...» حالا چشماشون داشت با ناباوری میخندید. تعجب کرده بودن. حس میکردم نوری که از شعف تکرار این داستان داره تو قلبم میدرخشه، به قلب تکتکشون رسیده. مشتاق شنیدن ادامهش بودن. پرسیدم: «بنظرتون کی این حرفو زده؟ کی برای اولین بار تو دنیا اومد گفت دختراتون رو زیاد ببوسید؟ کی بود که وقتی دختر خودش وارد خونه میشد، حتی جلوی بزرگترین فرماندههاش، تمامقد به احترامش بلند میشد و دستش رو میبوسید؟» الان که اینا رو مینویسم اشک نیش زده به چشمام. قلبم با شور خودشو به استخونای حصارش میکوبه. انگار دارم دوباره اون لحظهها رو زندگی میکنم. هرکسی یه اسمی گفت. نیچه. ارسطو. کوروش کبیر. بین همهی فرضیهها، دخترک ساکت میز دوم با کلی شک و تردید پچ زد: «حضرت محمد؟» آخ که با شنیدن اسمش انگار همهی ستارههای عالم تو وجودم خندیدن. برای بار هزارم دلم گرم شد که من شیعهی مکتبی هستم که معراج رفتن مرد رو از دامان زن میدونه. تولدت بیشتر از همهی خلقت، مبارکِ ما دخترا باشه آقای رحمهللعالمین؛ که ماها حتی نفس کشیدنمون رو هم مدیونِ شماییم. آخ که چه کیفی میده ریحونِ خونه بودن. ریحونِ بابا بودن...
| @ianashid
•
بین توپ و ترقه و مکر و حیلهی روزگار، ای غایب از نظر به خدا میسپارمت...
| @ianashid
•
امروزیها صدایش میزنند تروما. داشتنش گاهی مایهی اداست و کلاس گذاشتن. کاش تمام اداها و کلاسها برای خودشان بود. من نمیخواهمش. چرا؟ پرسیدن دارد؟ چون تا صدای کل میشنوم، بدنم یخ میکند. صدای بوق ماشین میآید، نفس کشیدن یادم میرود. قهقههای مستانه بلند میشود و بهسان برق گرفتهها میلرزم. مدام با خودم تکرار میکنم انشاءالله که خیر است. لابد عروسیست. بعد هم سعی میکنم قلب زبان بستهام را به جرعهای آب آرام کنم. دومین شبیست که صدای کاروان شادی بلند است. خدا به خاکسترِ دلهامان رحم کند و لعنتش را تا قیام قیامت بفرستد بر هلهلهکنندگان نه اسفند...
| @ianashid