•
- دارم میرم زیارت.
+ حتما لایقش بودی که دعوتت کردن.
- نه! خدا زیادی مهربونه...
| @ianashid
•
چقدر لباسِ سیاه به تو میآید!
اگر میدانستم، زودتر میمردم...
📚 گوزن در بوران شدید
| @ianashid
•
گفتنیهایِ زيادی بود. ولی راهی برای بيانش وجود نداشت. گریستمش.
| @ianashid
•
گاهی بر سکوت اصرار میکنیم.
زیرا چیزهایی وجود دارد
که کلمات نمیتوانند از عهده آنها برآیند.
- جبران خليل جبران
| @ianashid
•
تو دلنشینی
مثلِ لباسمحلیِ آذربایجان و حنای رو دستِ زنای جنوب.
| @ianashid
•
- کی فهمیدی دوسش داری؟
+ اونجا که دیدم حیاتِ قلمم، بسته به احوالشه.
| @ianashid
•
گفتند: چونی؟
گفت: چگونه باشد کسی که بامداد برخيزد
و نداند که تا شبانگاه خواهد زيست يا نه؟
📚 تذکرة الاولیاء
| @ianashid
•
«بچهمحل»
میخندید و میگفت: خدا وقت خلقتم، خاکِ منو از مشهد برداشته. من بچه محل امام رضام. منتها موقعِ فرود، نقص فنی پیش اومد و چشمامو که باز کردم، دیدم تو تهرونم.
بعدم میچرخید سمتِ چپ و لوتی سلامعلیک میکرد: عرض ارادت آسدرضا.
راست میگفت. جلدِ امام رضا بود. تا اسم مشهد میومد چشماش پر میشد.
روز ولادتی تا کفشای کل هیئت و برق نمینداخت و دیگا رو نمیشست، خیالش راحت نمیشد. میگفت مگه چندتا تولدِ آقا زندهم؟
هرکی از هرجای شهر قرار بود راهی حرم شه، بِدو خودشو میرسوند و یه قطره اشک و دو تومن پول میذاشت پرِ شالِ زائر آقا و کف دستشو میبوسید که: مشتی امانتیای منو برسون به حرم.
عمرش کفاف نداد با چشماش طلاییِ گنبد و ببینه. لحظههای آخرش میگفت دیدی نتونستم ببینمت. تو به زائرات قول دادی سه بار میای دیدنشون. پس منی که یه عمر تو حسرت ندیدنت سوختم چی؟
نفساش به شماره افتاد. چشماش رفت.
حاج تقی بالای سرش داشت تلقین میخوند. یهو گل از گلش شکفت. خندید. بلند گفت: میدونستم با اینهمه فاصله منم دیدی. من که گفتم بچه محلتم! بچهمحلا هوای همو دارن. کسی باور نمیکرد...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
پاشو همین الان دوتا سجدهٔ شکر بخاطر نعمت بزرگ وجود این مرد به جا بیار.
خدا حفظت کنه برای جهان، علویتبار.
| @ianashid
•
زن غزل است.
نفس که میکشد ترانه میسراید.
پلک بر هم میزند و قافیه میبافد.
چه نغزِ لطیفی آفریده خدایِ نور و ریحان...
«آنا نعمتی»
| @ianashid