eitaa logo
آنـــاشید | آنا نعمتی
1.1هزار دنبال‌کننده
76 عکس
6 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا؛ مربی و ایده‌پرداز 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید...🙏🏻 @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
آنـــاشید | آنا نعمتی
• چه خوب مردمی هستید! چه شریف و غیور و دلیر! فردوسی اگر شما را می‌دید، شاهنامه چند جلد بیشتر می‌شد.
• استقامت کوه‌ را دارند و خروش دریا. وحیِ ولایت بر جان تک به تک‌شان منزل شده. چه نیکو ملت مبعوث شده‌ای هستید ای زادگان نجابت و غیرت. ایرانیانِ همیشه سربلندِ تاریخ... | @ianashid
• نزدیک به هزار ساعته دارم فکر می‌کنم خدا شما رو از ما گرفت، که بیشتر از همیشه‌ی تاریخ مضطر بشیم و دست به دعا برداریم برای فرج. که علاج حقیقیِ زخمِ عمیق ظلم، فقط و فقط ظهور آقاست... | @ianashid
• یعنی او هم؟ جانماز آب‌کشیده‌های کوفه می‌پرسیدند و دهانشان به حیرت باز مانده بود که مگر علی نماز هم می‌خوانده؟ علی! همان که خورشید برایش صبر کرد تا قامت ببندد. عجب نبود که سر در چاه می‌کرد و راز می‌گفت. فرمانروایی که سرِ هدایت امتش، تیغ در گلو داشت و سکوت می‌کرد... تاریخ اگر خوانده باشی، دستی این روزها را رونویسی کرده. خانه‌اش بود؟ مگر پناهده‌ی روسیه نبود؟ مگر در مجهزترین پناهگاه‌هایی که در پایین‌ترین طبقات زمین است، با بیمارستان خصوصی و چه و چه و چه پنهان نشده بود؟ مگر بدل نبود؟ چه تهمت‌ها و ناسزاهایی را فریاد زدند و دیکتاتورش خواندند و او، پدرانه و مهربان لبخند زد و گفت همه‌تان را دعا می‌کنم. همه‌ی شما فرزندان ایران هستید. عفوِ رهبری، پیشانی تمامی‌شان را بوسید. گفت جوان‌اند و فریب خورده. لکن فرزندانِ همین خاک‌اند. کوهِ اقتداری که شیطان اکبر اسمش را که می‌آورد به لکنت می‌افتاد. از جان ناقابل و جسم ناقص و اندک آبرویش گفت و گفت که همه برای شماست. تقدیم امنیت‌تان می‌کنم. و کرد. حالا آن‌ها که همه‌ی این سال‌ها تحت تاثیرِ فریبِ ابوسفیان‌ها و معاویه‌ها، همان دستِ توانمندی که در دستِ جناب ابالفضل العباس بود را به سخره گرفته بودند، پی حلالیت گرفتن افتادند. پرده‌ها کنار رفته انگار. قیامتی به پاست. آسوده باشید که او همه‌تان را بخشیده. در نمازشب‌هایش برای همه‌تان دعا کرده. در تمام سال‌های زندگی‌اش اول به فکر تک تک شما بوده. عمری نمکِ کنایه روی زخم‌هایش پاشیدند و مومنانه سکوت کرد. بماند که هنوز هم نطفه‌های حرام نفهمیدند. ملیجکان آنقدر در گوششان هلهله کردند، که تا قیامت هم نخواهند فهمید. اما او از تمام حرف‌ها راحت شد. این‌همه سال برای عزتِ ما، چه تیغی در گلویش بود و سکوت می‌کرد... «آنا نعمتی» | @ianashid
• با چه ذوق و سلیقه‌ای خرگوش صورتی رو از بین همه‌ی عروسکا گلچین کردی. یحتمل تو فکرت بوده با پدرش چه مدل عکسی بگیرین که یادگاری بمونه و وقتی سنش به بغل کردن عروسک قد داد، عکسا رو نشونش بدی و بگی ما اینجا فهمیده بودیم خدا تو رو بهمون هدیه داده و بعد حسابی از دیدن لپای سرخش دلت ضعف بره. احتمالا به بغل کردنشم خیلی فکر می‌کردی. روزا رو بی‌طاقت می‌شمردی و لباسای کوچولوشو دونه دونه می‌بوسیدی تا برسه اون روزی که عطر تنش رو نفس بکشی. اگه دستِ ظالم دنیا نذاشت اون عکس فوق‌العاده رویایی که تو ذهنت بود رو ثبت کنی، من همین عکس خاکی رو به همه‌ی آدما نشون میدم. که تو و هدیه‌ی خدا، الان باهم تو بغلِ خدایین... «آنا نعمتی» | @ianashid
مگر می‌شود دلِ شیعیانِ امیرالمومنین بلرزد؟*
• هروقت که پریشون باشم و رگ به رگم برای زیارت تنگ شده باشه، این حدیثِ شما آبی می‌شه روی آتیش دلم و ابرِ شعف و سعادت توی آسمون چشمام می‌باره. که فرمودی: اگر خانه‌ات به ما دور است و دلتنگ مایی، با اشاره به سمت قبور ما سلام کن. ما می‌شنویم. و بعد نزدیکِ تو می‌آییم که پاسخت دهیم... (تلفیق دو روایتِ نقل شده از رئیس مکتب شیعه) | @ianashid
روزی، در جایی از تاریخ که من هرگز نبودم‌، مردی به محضرتان رسید و ما بینِ‌تان صحبتی در گرفت. به خیالم می‌آید که شاید با شگفتیِ ممزوجِ به تأکیدِ شیرینی از ایشان پرسیدید: می‌نشینید دور هم، از ما صحبت کرده و مسائلِ ما را مطرح می‌کنید؟ ایشان "بله"ی مؤکدی گفته، سر به زیر انداخت و گوشه‌ی پیراهنِ تا خورده اش را مرتب کرد. شما لبخند زدید. دلِ‌تان گرم شد. به گمانم حتما احساسِ شفقت کردید! چرا که پس از آن، دلِ محبینتان را دست گرفته و نوازش کردید وقتی فرمودید: دوست دارم این مجالس را.. به یادِ امام جعفر‌بن‌محمد‌الصادق، رئیسِ عزیز و سالخورده‌‌ی مکتبِ تشیع.. |فاطمه‌کاشانی| ° ° @naahiit
• - اگه ایرانی نبودی، دوست داشتی اهل کدوم کشور باشی؟ + دوست داشتم به دنیا نیام... | @ianashid
• حس و حالش همان است؛ طراواتِ دیدارش در خنکایِ صبحِ جمعه‌ی بهار، دقیقا همان لحظه‌ی دیدار آن پیرِ سیدِ سفیدپوش است که عرق‌چینِ سبزرنگش را به سر گذاشته و در نهایت متانت، تکیه زده بر درختِ هزارساله‌ی آبادی و قرآن می‌خواند. آفتاب به ملاحت می‌تابد و برگ‌ها دست به دست هم سایه‌ی سرش شده‌اند. ریش‌های سفید و یکدستِ مرتبش، عصایِ چوبی خوش نقش و نگارش و عطرِ ملیحِ مشک و عنبرش، با چهچه‌ی بلبلان و قل‌قل چشمه‌ها و هوهویِ ملایم نسیم آمیخته است. پیرمرد مشتی نقل و نبات تعارفت می‌کند و تو سر بر زیلویِ کوچکش، همانطور که به آبیِ آسمان خیره‌ای، «یا راد یوسف» دلنشینش را می‌شنوی. چه قابِ رویاییِ لبریز از آرامشی! حالا تو بگو. دیدارِ حضرت عبدالعظیم حسنی، چنین حسی ندارد؟ «آنا نعمتی» | @ianashid
• عطر هل و گلاب است که می‌آید و در مشامش جا خوش می‌کند. زن سیاهِ پیغمبرش را به تن دارد و پیشانی طفل در آغوشش را هم به تربتِ حسینِ پیامبر تبرک کرده. که پیشانی‌ات محلِ سجده‌های طولانی باشد مادر. لب به گوشِ پسرک می‌چسباند و با هر کلمه رایحه‌ی نجف است که به جانِ نوزاد می‌نشیند. چنان که نمی‌دانی از شنیدن صدای مادر لبخند زده یا استشمامِ عطرِ امیرالمومنین. زن به نجابتِ مادرانه خوش‌آمد می‌گوید قدمِ نورسیده‌ را: «اسمت را علی گذاشتم. نامت بلند باد عزیز مادر. بر قله‌های زمین و در ممالک دور. روی بیرق‌های عرب و عجم. در گوشِ شیرمردان و آزادی‌خواهان. اسمت را علی گذاشتم که جانشینِ حق باشی به روی زمین. به عدالتش حکم کنی و به غضبش تنِ ستمگران بلرزانی. که ذکرِ امیرالمومنین به حنجره‌ات، گوش تا گوش عالم را پر کند. به لالایی برایت داستانِ موسی می‌خوانم. که روزی دریایِ ظلم بشکافی و مظلومان را به ساحلِ امنِ اسلام آرام سازی. دست حق پشت و پناهت مادر. خوش آمدی شاخ شمشاد قدان!» بخارِ شله‌زرد میان شاخه‌های پرشکوفه‌ی درختانِ خانه‌ی سیدجواد خامنه‌ای پیچیده و کمی آن‌طرف‌تر، قشونِ رضاخانِ پهلوی ماشه می‌چکانند و خونِ عزادارانِ بیست و هشت صفر است که روی دیوار شهر ریخته. «آنا نعمتی» | @ianashid
• حالا که روز دختره پدری کن یه نجف به ما بده باباعلی... | @ianashid
• این شبا آدم‌هایی رو می‌بینم که پاداشِ اخلاص در کارها و فعالیت‌های چندین ساله‌شون رو، به دو کلمه تمجیدِ رسانه و منم منم فروختن. همون آدمایی که یه روزی داد می‌زدن کار باید برای دیدنِ خدا باشه، نه دیدنِ مردم. این آدم‌ها رو می‌بینم و مدام دعا می‌کنم که خدا آخر و عاقبتم رو بخیر کنه... | @ianashid