eitaa logo
آنـــاشید | آنا نعمتی
1.1هزار دنبال‌کننده
76 عکس
6 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا؛ مربی و ایده‌پرداز 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید...🙏🏻 @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
• حتی تقویم هم فهمیده که اسم‌تان باید در فصل عطرها نوشته شود. جایی میان شکوفه و بهارنارنج. تاریخ مدعاست که مثل همچین روزی قلم گرفته و روی گلیمی کنار جویِ رکن‌آباد و تکیه زده بر تنه‌ی درختی، دست به خلقِ «گلستان» برده‌اید. و وقتی «هنوز از گلِ بوستان بقیتی موجود بود»، جمله‌ی آخر کتاب را نوشته‌اید و تمام. زبان‌شناسان اعتراف می‌کنند که پیغمبرِ زبان فارسی شمایید. حق هم دارند. کدام نویسنده در صفحات روزگار پیدا می‌شود که چهار پنج‌ماهه کتابی بنویسد؟ آن هم در اوج شکوه. که پس از گذشت هشت قرن هنوزا کلمه‌هایش نفس بکشند و جملاتش ضربان داشته باشند؟ این مگر به جز معجزه است؟ معجزه‌ی شمایی که عاشق پیامبری بودی که اعجاز او هم کلمه بود. یقین دارم نگاهِ محمدِ ملیحِ شعردوستِ ما را بر نوشته‌هایت دیده‌ای که شیدا شده با تمام دنیا اتمام حجت کردی که «عشق محمد بس است». خدا به قلمتان نور بخشیده. که غزل‌هایت کاری با دل می‌کند که بهار با درخت. که ما امروز به زبانِ فارسیِ شما صحبت می‌کنیم. انگار نه انگار که دست زمان هشت قرن بین‌مان فاصله انداخته. کلماتت آنقدر طراوت دارند که انگار دیروز برای اولین بار روی کاغذ آمده‌اند. حلاوت به نهایت. شیوایی به کمال. در اوج لطافت و ظرافت. عاشقانه‌های نجیب و اندرزهای بلیغ‌. چه صیقلی به عظمتِ زبان فارسی داده‌اید. که در آینه‌ی نثرتان، انسانیتِ خودمان را شفاف‌تر ببینیم. هر اعجابی در ادبیات‌مان باشد، ریشه‌اش در سایه‌ی شماست. چه خوشبختم من که ایرانی‌ام. که فخرِ شعر و شعور و کلامِ کشورم، دنیادیده‌ی عاشقِ هجرکشیده‌ و صاحب سخنی‌ست چون شما؛ جناب شیخ اجل سعدی! «آنا نعمتی» | @ianashid
• «بچه‌محل» «رگ می‌ذارم که خدا وقت خلقتم، خاکِ منو از مشهد برداشته. من بچه محل امام رضام. منتها موقعِ فرود نقص فنی پیش اومدُ چشامو که باز کردم، دیدم تو تهرونم.» وقتی با کسی آشنا می‌شد جمله‌ی اولش این بود. طرف که خنده‌ش می‌گرفت، می‌چرخید سمتِ چپ و با یه لبخند گل و گشاد سلام‌علیک می‌کرد: «عرض ارادت آسدرضای هم‌ولایتی‌». راست می‌گفت. حق و حقیقتی جلدِ امام رضا بود. تا اسم مشهد میومد چشماش پر می‌شد. روز ولادتی تا کفشای کل بچه‌ها رو برق نمی‌نداخت و دیگا رو نمی‌شست، از هیئت بیرون نمی‌رفت. می‌گفت مگه چندتا تولدِ آقا زنده‌م؟ هرکی از هرجای شهر قرار بود راهی حرم شه، بِدو خودشو می‌رسوند و یه قطره اشک و دو تومن پول می‌ذاشت پرِ شالِ زائر آقا و کف دستشو می‌بوسید که: «مشتی امانتیای منو برسون به حرم.» عمرش کفاف نداد از نزدیک برقِ گنبدطلا رو ببینه. جَوون جَوون رو به قبله شد. لحظه‌های آخرش می‌گفت «دیدی تهشم نتونستم ببینمت؟ تو به زائرات قول دادی سه بار میای دیدنشون. ینی سلامای هزار کیلومتری ما رو ندیدی مشتی؟» نفساش به شماره افتاد. دستاش یخ کرد. حاج تقی بالای سرش تلقین می‌خوند. بهجت خانوم چادرشو کشید رو صورتش به گریه. یهو گل از گلِ صورت سردش شکفت. خندید. بلند بلند. بریده بریده. همون‌طور که به زور نیم‌خیز می‌شد خس خس کرد:« بچه‌ محلا هوای همو دارن. می‌دونستم میای. عرض ارادت آسدرضا...» «آنا نعمتی» | @ianashid
• تاریخ به‌ ما می‌آموزد که هیچکس از تاریخ نمی‌آموزد. 📚آبنبات هل‌دار | @ianashid
سوءقصد؟ ذهنم می‌رود به آن سخنرانیِ شکوهمندِ تهران. نه فقط دوربین‌ها، که مردم هم شاهدند صدای آن مرد که فریاد زد آیت‌الله سیدعلی حسینی خامنه‌ای به بیانات خود ادامه می‌دهند، از غرش بمب بلندتر بود. دستش به جراحتی چند ده ساله دچار شد و آقا در عین قدرت و ایستادگی سخنش را ادامه داد. ترور؟ ضاحیه هنوز از ردِ خون سید عزادار است. ما هم. هفتاد و چند تُن سنگرشکن خرج کردند برای نابود کردنش. خط و نشان کشیدنش زیادی سنگین تمام شده بود برایِ جهود. غافلگیری؟ فرودگاه بغداد هنوزا در آتش می‌سوزد. ما هم. دیوارهایش تکه‌های سوخته‌ی لباس و تن‌هاشان را دو دستی چسبیده‌اند؛ به بهت. نیمه‌شب آرامشِ منطقه را هدف گرفتند. ایستادگی؟ آن مبل زهوار در رفته‌ در قلبِ غزه، گواهِ مقاومت همان کوهِ نستوهِ پرافتخاری‌ست که با تمام نیمه‌جانی‌اش، با همان دستِ زخمی، نه یک تکه چوب، که مشتِ تمام آزادی‌خواهان عالم را به سمت کفر پرتاب کرد. می‌بینی؟ رهبرانِ ما در جای جای زمین، در تیررسِ گلوله‌اند. و همه‌شان در قلبِ حادثه حماسه آفرینند. پرصلابت و شوکت. سینه سپر کرده‌اند برابرِ نیزه‌ی اهرمن. پنجه‌ی چرکِ خصم همیشه پیِ دریدن جان‌شان بوده. شب و روز. همه‌ی خدم و حشم و جن و انس و تکنولوژی و سِحر را برای زمین زدن‌شان به کار گرفته‌اند. از اربابانت که بپرسی می‌گویند جلساتِ هرساعته‌شان برای نابودیِ ما و رهبرانِ ماست. البته نه. تو را که حساب کرده که حال محرم اسرار شیاطین باشی؟ خلاصه این‌ها را گفتم که بگویم بی‌خاصیت‌ها دشمن جدی ندارند. دشمنِ واقعی پیِ آنانی‌ست که اثرگذارند. با دیزاین کردن کلمات و هوچی‌بازی در فضای مجازی و ارتشِ فیکِ سایبری‌ات، رنگی شدنِ کت و شلواری که مامی‌ برایت خریده را مهم جلوه بده. دل خوش کن که بینِ ترور افراد شاخص، کسی هم بر تو حمله‌ور شده. بر حقارتت همین بس که پست و بی‌ارزش بودنت را همان یک مشت سس گوجه‌فرنگی به تمام دنیا نشان داده. سوءقصد به جان شاهزاده؟ چه غلط ها... «آنا نعمتی» | @ianashid
• خبر آمده نمایشگاه کتاب مجازی شد. همان بهتر. وگرنه کتاب‌ها هم دق می‌کردند که دست نوازش شما دیگر بر سرشان نیست. آقای کتابخوانِ ادبیات شناسِ شهیدِ ما... | @ianashid
• وقتی پیمانه‌ات سر نرسیده باشد، باید بگردی و بفهمی چرا خدا نگهت داشته. باید ببینی ماموریتت در این دنیا چیست. 🎬 صیاد | @ianashid
• چشمش فقط پیِ همین نگین می‌چرخید. کار هر روزش شده بود. حدودای ساعت چهار میومد و از پشت شیشه، رخِ ماتِ مشکی‌شو نگاه می‌کرد و دوتا تار ظریفِ موهای خرمایی‌شو می‌داد زیر روسری و نخودی می‌خندید و می‌رفت. همه‌ی کسبه‌ی این راسته، عصر منتظرش بودن که برسه. انقد که اومده بود حتی گربه‌های خیابونم می‌شناختنش. ته تهش بیست و دو سه ساله بود. فقط یه‌بار اومد تو مغازه و با چشمایی که از ذوق برق می‌زدن قیمت پرسید. بعد یه حساب کتاب سرانگشتی، التماس کرد نفروشمش و گفت حتما آخر هفته میاد که ببرتش‌. می‌گفت قراره مهم‌ترین هدیه‌ای باشه که تو زندگیش داده. امروز که بین آوارِ مغازه دنبال سندا و مدارک تو گاوصندوق می‌گشتم، نگاهم افتاد بهش‌. از بین کل ویترینم همین یدونه سالم مونده بود. چشم انتظار داشت؟ آخه چشمای دخترک، فقط همین نگینو گرفته بود... «آنا نعمتی» | @ianashid
• می‌گوید: دیدارمان کی؟ می‌گویم: یک سال و یک جنگ دیگر. می‌گوید: کی پایان جنگ است؟ می‌گویم: وقت دیدار ما... ـ محمود درویش | @ianashid
• از بینِ تمامِ موصوف و صفت‌هایی که خواندم، این یکی حال و هوای دیگری برایم دارد. انگار نباتِ این کلمه، یک جورِ دیگری به حالِ دلم شیرین می‌آید. تو بگو ده‌ها آهوی رمیده در سینه‌ام بدوند. قلبم بوی زعفرانِ دم‌کرده بگیرد و هکتار هکتار بیدِ مجنون در صحرای جسمم بکارند؛ ایرانِ امام رضا؛ جانِ تو شیرین نشد؟ «آنا نعمتی» | @ianashid
• هرچقدرم که رنگ پوست و اندازه‌ی قدمون با هم فرق داشته باشه، هرچقدرم که کوتاهی و بلندیِ شاسیِ ماشینامون باهم متفاوت باشه، هرچقدرم که مدرک تحصیلی‌مون یکی نباشه، هرچقدرم که غذای سفره‌‌ی یکی نون‌پنیر باشه و یکی‌ دیگه‌ بوقلمون و کره، هممون تو یه چیز مشترکیم! من مطمئنم که همه‌ی ماها اقلنش یبارم که شده، خیره به طلایی گنبدت با اشک چشمامون اعتراف کردیم که: غیر تو یاری ندارم... و بعد نسیمِ نوازش دستت رسیده رو گونه‌هامونو اشکامونو پاک کرده. هرچقدرم که با هم تفاوت داشته باشیم، تو پناهِ همه‌ی دلشکسته‌‌هایی... «آنا نعمتی» | @ianashid
• روزت مبارک باشد خلیجِ تا همیشه فارسِ ما. آبی بمان برایمان. حتی اگر دستِ روزگار، ماهی‌سیاهِ غم به موج‌هایت نشاند... «آنا نعمتی» | @ianashid
• ارزش‌مان از سگ‌ها و گربه‌های اعلی‌حضرت که در وانِ اختصاصی ماساژ می‌گرفتند هم کمتر بود. از مادیانِ نازدارِ نازپرورده‌ی خان هم. ارزش؟ خاک بر دهان. رعیتِ کارگر را چه به قیمت؟ رعیت باید جان بکند و زمین اربابی آباد کند. هرچقدر هم که در صلاحِ بزرگان بود چیزکی بگیرد در حد بخور و نمیر اهل و عیالش. از دید اغلب حاکمان، شکمِ رعیت اگر سیر می‌شد روده‌درازی می‌کرد؛ حالا چند ده سالی‌ست که به واسطه‌‌اش ما محترمیم. شهروندیم. کارگرِ عالی‌قدر. مهم‌ترین سرمایه. او ما را عزت داد. گفت بدون اراده و توانایی‌مان کشور به جایی نمی‌رسد. باورمان کرد. آنقدر مطمئن، که خودمان هم خودمان را باور کنیم. در باعظمت‌ترین تریبونِ دنیا که نگاه تمام رسانه‌های شرق و غرب به آن است، ساخته‌‌ی دست ما را ارزشمند و گرانبها خواند. سر غرور بالا گرفت که لوازم منزلش را ما ساخته‌ایم. با تمام مشغله‌هایی که یک رهبر می‌تواند داشته باشد، مراقبِ ایمنی شغل و جسم‌مان بود. به امنیت‌مان تاکید داشت. به تمامی ما بها داد. هرکداممان. چه کشاوز باشیم و در کنار دار و درختان، چه پای غول‌های آهنین و چرخِ صنعت. ما را عزیز داشت. باارزش خواند. از ما تشکر کرد و تشکر از ما را واجب دانست. سپاس‌گزاری کرد از نجابت و شرافت‌مان. ما، همان مسکین رعیتِ دیروز و کارگر سربلند و شریفِ امروز. که حالا به فرمایشِ او ستونِ اصلی اداره‌ی زندگی بشر هستیم. «آنا نعمتی» | @ianashid