•
روزت مبارک باشد خلیجِ تا همیشه فارسِ ما.
آبی بمان برایمان. حتی اگر دستِ روزگار، ماهیسیاهِ غم به موجهایت نشاند...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
ارزشمان از سگها و گربههای اعلیحضرت که در وانِ اختصاصی ماساژ میگرفتند هم کمتر بود. از مادیانِ نازدارِ نازپروردهی خان هم. ارزش؟ خاک بر دهان. رعیتِ کارگر را چه به قیمت؟ رعیت باید جان بکند و زمین اربابی آباد کند. هرچقدر هم که در صلاحِ بزرگان بود چیزکی بگیرد در حد بخور و نمیر اهل و عیالش. از دید اغلب حاکمان، شکمِ رعیت اگر سیر میشد رودهدرازی میکرد؛ حالا چند ده سالیست که به واسطهاش ما محترمیم. شهروندیم. کارگرِ عالیقدر. مهمترین سرمایه. او ما را عزت داد. گفت بدون اراده و تواناییمان کشور به جایی نمیرسد. باورمان کرد. آنقدر مطمئن، که خودمان هم خودمان را باور کنیم. در باعظمتترین تریبونِ دنیا که نگاه تمام رسانههای شرق و غرب به آن است، ساختهی دست ما را ارزشمند و گرانبها خواند. سر غرور بالا گرفت که لوازم منزلش را ما ساختهایم. با تمام مشغلههایی که یک رهبر میتواند داشته باشد، مراقبِ ایمنی شغل و جسممان بود. به امنیتمان تاکید داشت. به تمامی ما بها داد. هرکداممان. چه کشاوز باشیم و در کنار دار و درختان، چه پای غولهای آهنین و چرخِ صنعت. ما را عزیز داشت. باارزش خواند. از ما تشکر کرد و تشکر از ما را واجب دانست. سپاسگزاری کرد از نجابت و شرافتمان. ما، همان مسکین رعیتِ دیروز و کارگر سربلند و شریفِ امروز. که حالا به فرمایشِ او ستونِ اصلی ادارهی زندگی بشر هستیم.
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
تو در نهایت معراج، رویِ تک ستارهی ولایت نشستهای. تکیهزده بر طاق عرش مکتبی به وسعت کهکشان ساختهای. چه بلندمرتبهای امیر! ردایِ تکاملِ بیحد بر دوش؛ تسبیحِ حضرت عالی اعلی بر لب؛ عدالت سایهنشینِ غلاف ذوالفقارت؛ رشادت سرسپردهی زنجیرِ زرهت؛ عظمت از شانِ قامت تو قد کشیده؛ کلمه به اذنِ تو متولد شده؛ جانها نبضِ حیاتشان به نفسِ توست. شاگرد اولِ مکتبت، جبرائیل امین سر ادب خم کرده به تلمذ. به خاکساری. به التجاء. امینِ وحی از جنابتان الفبای نور میآموزد. قرار است روزی پیامبرِ اقراء باشد به محضرِ حبیب خدا. قاصدِ گرانبهاترین پیامِ تاریخ. پس خودش هم باید شانیتِ حملِ قبای رسالت را بیاموزد. و خدا تو را برای تعلیمش برگزیده علی. که اگر جبرئیل حاملِ نور است، تو صاحب نوری. تو خود نوری. سبوحُ قدوس را به گوشِ عقل هجی کن که ملائک در رهِ آسمان سردرگم نشوند. که تو صراط مستقیمی. نقطهی باء بسمالله، نخست آموزگار خلقت، به عشق حبیبِ خدا محمد، اقراء. که رستگاریِ بشر چشمانتظار تربیتِ توست...
و جبرائیل درسش را به حیدر چون که پس میداد
علــــی بـن ابیطالب فقط سـر را تکـان میداد...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
شاید همین دردی که امروز تحمل میکنی، راه نجات تو باشد.
📚چشمهایش
| @ianashid
•
«سلام خانوم شهریاری جان حال شما؟ امیدوارم خوب و خوش باشین. خداقوت. غرض از مزاحمت، گفتم امروز شخصا بیام خدمتتون. برای عرض تشکر. من خیلی ازتون ممنونم. دیگه خودتون در جریانین که دخترم یاسمین از اون سالی که اسبابکشی کردیم اینجا، خیلی دمق و ناراحت بود. دوساله بچهم گوشهگیره. همهی دوستاش و فامیلامون تهرانن آخه. یادتونه وقتی مدرسهها باز شد تا ماه اول با هیچکس گرم نمیگرفت؟ از مدرسه متنفر بود. همش میگفت برگردیم خونهی خودمون. ما هم که خب بخاطر شرایط کاری همسرم مجبور شدیم بیاییم اینجا. غریب و دستتنها موندم با یاسمین که اونموقع شیش هفت سالش بود. همسرمم که بهواسطهی شغلش دوماه دوماه نبود. بازم الهی شکر. میگفتم، از ماه دوم کمکم دیدم مشتاق شده به مدرسه. هر روز صبح به عشقِ شما از خواب بیدار میشد و با شونه میومد تا حتما موهاشو دوگیس ببافم. میگفت خانوم معلم از پاپیونایِ پایین موهام خیلی خوشش میاد. حال خوب چندماه اخیر دخترم، فقط بخاطر شما بوده خانوم شهریاری. من و پدرش واقعا به شما مدیونیم. اینشد که سر ظهری مزاحم شما شدیم جهت عرض تشکر و تبریک. حالا به پاسِ همهی محبتِ این چندماهتون، این یه هدیهی خیلی ناقابله. یادگاریه. تقدیم شما. روزتون مبارک باشه. من واقعا ممنونتونم که همیشه هوای یاسمین و داشتین. خیالم راحته دیگه بچهم غریبی نمیکنه. کنار شماست...»
سر ظهرِ اردیبهشت است اما سوز زمستان میوزد. شمع «روزت مبارک» ِ روی کیک به ثانیه خاموش میشود. زن، به هقهق و دلتنگیِ مادرانه، گلسرِ نیمسوختهی میان مشتش را نگاه میکند. بعد به عکسِ خندان دخترکش که کمی آنطرفتر، برای همیشه آرام گرفته. سر پایین میاندازد و انگشتهای لرزانش را میرساند به سرخیِ خط نستعلیق حکاکیشدهی رویِ سنگِ قبر. شهیده زهره شهریاری؛ معلمِ فداکار دبستان شجرهی طیبه...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
کافیست آدم واردِ کاری، هر کاری که شد بشود، تا بفهمد مردمان شرافتمند و شریف میانمان چه نادرند.
🎭 باغ آلبالو
| @ianashid
•
هرکسی اونقدر خوشبخته که امروز حرم امام رضا جانه، ما رو هم تو دعاهای خیرش شریک کنه...
| @ianashid
•
تاریخ، افراد سر از پا نشناختهی زیادی را میشناسد که بیاختیار جان خود را در راهِ مهر علی فدا کردهاند. این جاذبه را در کجا میتوان یافت؟ گمان نمیرود در جهان نظیری داشته باشد...
📚 جاذبه و دافعهی علی (علیهالسلام)
| @ianashid
•
صحنهی اول:
پنجاه و چند سالگیِ مضطرِ جوگندمیِ مرد از اتوبوس پرت میشود پایین. اشک چنان دیدش را تار کرده، که کمکی از دست عینک ته استکانیاش هم بر نیاید. با جانی که میلرزد، پا روی خرابههایی میگذارد که تا دو ساعت پیش «خانهاش» بود. شهرک بروجردی هیچ شباهتی به یک منطقهی مسکونی ندارد. خرابههای سوریه باشد انگار. مرد رانندهی اتوبوس است و به بالا و پایین جاده آشنا. پیچ و خم و دستانداز را خوب میشناسد. میداند چطور باید چالهها را رد کند. آنقدر ظریف که چُرت مسافرش پاره نشود. اما حالا هی در گودالِ آوار زمین میخورد. پشت هم. مرد هزارسال نوری راه طی میکند و افتان و خیزان میرسد به جایی که قبلاً در ورودی آپارتمان بود. تمام وجودش تمناست که به طبقهی بالا برود. زن و بچهاش آنجا هستند. سر بالا میگیرد و فقط آسمان را میبیند. ده طبقهی ساختمان، همه اینجاست. زیر پایش. تل خاکاند. دلِ تمام اشیا و آدمها به اضطرار میتپد. ماموران امداد و نجات به فاصلهی ده متری او مشغولاند. آنجا که قبلاً بالابر بوده. مرد با دلشوره نگاهِ پریشانش را از میلهگردهای کج و معوج و رد خون رویش میگیرد و میدهد به هشت نفری که دورهاش کردند تا آرامش کنند. همه در تشویشاند. صدای پرواز جنگنده از بالای سرشان میآید. اما کسی دست از جستوجو نکشیده. امدادیها با تمام متانتی که در آن لحظاتِ پرمخاطره میتوانند داشته باشند، میگویند تمام مجروحین را به بیمارستان منتقل کردهاند؛ خانوادهی او هم. هرآن ممکن است چند تیرآهنِ سستِ بالای سرشان، درست روی مغزشان فرود بیاید. مسئول گروه هشدار میدهد که باید هرچه زودتر آنجا را تخلیه کنند. منطقه امن نیست. احتمالِ حملهی دوباره است؛ احتمالِ ریزشِ آوار؛ احتمالِ نشت گاز و... مردی که یونیفرم سفیدِ هلالاحمر به تن دارد جلو میآید. میگوید خودش چند نفر را سوارِ آمبولانس کرده. میگوید بیشترِ ساختمان تخلیه بوده. نگران نباشد. انشاءالله خانوادهاش سالماند. با شنیدنِ حرفهای مرد، دست آرامِش بالاخره روی شانهی راننده مینشیند. یکی از پسرهای همسایه به کمکش میآید. کیف و کولهی زن و دخترش را بین تیرآهنها پیدا میکنند. سالماند. کمی خاک رویشان نشسته فقط. یکی دو جای زدگی هم دارند. همین. ستارهی امید در قلب مرد میدرخشد. لبخندِ نصفه نیمهای رو لبش مینشیند. یکی از هلالاحمریهایی که مشغول جستجو بود فریاد میزند کاور بیاورید. کسی را پیدا کردهاند. کاش تکه تکه نباشد. مرد نفسی میکشد و با غم میگوید خدا به خانوادهاش صبر بدهد. بعد به سمت جایی که تا دوساعت پیش اسمش خیابان بود، قدم کج میکند...
صحنهی دوم:
پنجاه و چند سالگیِ مرد در بهت فرو رفته. بیمهابا فریاد میکشد. پاهایش میلرزند. تو بگو درختِ سروی آتش گرفته باشد. چطور شعله میگیرد؟ همان. مرد انگار جنون گرفته باشد. یک لحظه مینشیند، بعد بلند میشود و توی سر میزند. همالان است از گلویش خون بپاشد. هلالاحمریها میآیند. همسایهها هم. نیروهای جهادی که برای کمک آمدند نیز. فریاد مرد قطع نمیشود. کمی آب به سر و صورتش میپاشند. آرام نمیگیرد. پریشان است. همهی درختان و آدمها هم از حالِ بد او دلنگراناند. رانندهی همیشه خندانِ اتوبوس، تا نفس دارد بیوقفه داد میزند. مسئول امدادیها به پسرک جوانی که همراه مرد است و کیف چرم زنانهای به دست دارد، چشم و ابرو میآید که چه شده. پسر مغموم و بهتزده لب میزند: «اونایی که تو آسانسور بودن. اون تیکههای دخترشه. اونجا تو کاورِ کنار جدول. از خالکوبی رو دستش شناختش...»
پرندگان مرثیه میخوانند و آفتابِ غم بیمهابا میتابد. پنجاه و چند سالگیِ بیخانوادهی موسفیدِ مرد، همچنان فریاد میزند...
«آنا نعمتی»
| @ianashid