eitaa logo
آنـــاشید | آنا نعمتی
1.1هزار دنبال‌کننده
76 عکس
6 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا؛ مربی و ایده‌پرداز 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید...🙏🏻 @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
• «سلام خانوم شهریاری جان‌ حال شما؟ امیدوارم خوب و خوش باشین. خداقوت. غرض از مزاحمت، گفتم امروز شخصا بیام خدمتتون. برای عرض تشکر. من خیلی ازتون ممنونم. دیگه خودتون در جریانین که دخترم یاسمین از اون سالی که اسباب‌کشی‌ کردیم اینجا، خیلی دمق و ناراحت بود. دوساله بچه‌م گوشه‌گیره. همه‌ی دوستاش و فامیلامون تهرانن آخه. یادتونه وقتی مدرسه‌ها باز شد تا ماه اول با هیچکس گرم نمی‌گرفت؟ از مدرسه متنفر بود. همش می‌گفت برگردیم خونه‌ی خودمون. ما هم که خب بخاطر شرایط کاری همسرم مجبور شدیم بیاییم اینجا. غریب و دست‌تنها موندم با یاسمین که اونموقع شیش هفت سالش بود. همسرمم که به‌واسطه‌ی شغلش دوماه دوماه نبود. بازم الهی شکر. می‌گفتم، از ماه دوم کم‌کم دیدم مشتاق شده به مدرسه. هر روز صبح به عشقِ شما از خواب بیدار می‌شد و با شونه میومد تا حتما موهاشو دوگیس ببافم. می‌گفت خانوم معلم از پاپیونایِ پایین موهام خیلی خوشش میاد. حال خوب چندماه اخیر دخترم، فقط بخاطر شما بوده خانوم شهریاری. من و پدرش واقعا به شما مدیونیم. این‌شد که سر ظهری مزاحم شما شدیم جهت عرض تشکر و تبریک. حالا به پاسِ همه‌ی محبتِ این چندماهتون، این یه هدیه‌ی خیلی ناقابله. یادگاریه. تقدیم شما. روزتون مبارک باشه. من واقعا ممنونتونم که همیشه هوای یاسمین و داشتین. خیالم راحته دیگه بچه‌م غریبی نمی‌کنه. کنار شماست..‌.» سر ظهرِ اردیبهشت است اما سوز زمستان می‌‌وزد. شمع «روزت مبارک» ِ روی کیک به ثانیه خاموش می‌شود. زن، به هق‌هق و دلتنگیِ مادرانه، گل‌سرِ نیم‌‌سوخته‌ی میان مشتش را نگاه می‌کند. بعد به عکسِ خندان دخترکش که کمی آن‌طرف‌تر، برای همیشه آرام گرفته. سر پایین می‌اندازد و انگشت‌های لرزانش را می‌رساند به سرخیِ خط نستعلیق حکاکی‌شده‌ی رویِ سنگِ قبر. شهیده زهره شهریاری؛ معلمِ فداکار دبستان شجره‌ی طیبه... «آنا نعمتی» | @ianashid
• انگار که درونم مجید انتظامی، سمفونی دلتنگی می‌نوازد... | @ianashid
• کافی‌ست آدم واردِ کاری، هر کاری که شد بشود، تا بفهمد مردمان شرافتمند و شریف میان‌مان چه نادرند. 🎭 باغ آلبالو | @ianashid
• هرکسی اونقدر خوشبخته که امروز حرم امام رضا جانه، ما رو هم تو دعاهای خیرش شریک کنه... | @ianashid
• تاریخ، افراد سر از پا نشناخته‌ی زیادی را می‌شناسد که بی‌اختیار جان خود را در راهِ مهر علی فدا کرده‌اند. این جاذبه را در کجا می‌توان یافت؟ گمان نمی‌رود در جهان نظیری داشته باشد... 📚 جاذبه و دافعه‌ی علی‌ (علیه‌السلام) | @ianashid
• صحنه‌ی اول: پنجاه و چند سالگیِ مضطرِ جوگندمیِ مرد از اتوبوس پرت می‌شود پایین. اشک چنان دیدش را تار کرده، که کمکی از دست عینک ته استکانی‌اش هم بر نیاید. با جانی که می‌لرزد، پا روی خرابه‌هایی می‌گذارد که تا دو ساعت پیش «خانه‌اش» بود. شهرک بروجردی هیچ شباهتی به یک منطقه‌ی مسکونی ندارد. خرابه‌های سوریه باشد انگار. مرد راننده‌ی اتوبوس است و به بالا و پایین جاده آشنا. پیچ و خم و دست‌انداز را خوب می‌شناسد. می‌داند چطور باید چاله‌ها را رد کند. آنقدر ظریف که چُرت مسافرش پاره نشود. اما حالا هی در گودالِ آوار زمین می‌خورد. پشت هم. مرد هزارسال نوری راه طی می‌کند و افتان و خیزان می‌رسد به جایی که قبلاً در ورودی آپارتمان بود. تمام وجودش تمناست که به طبقه‌ی بالا برود. زن و بچه‌اش آنجا هستند. سر بالا می‌گیرد و فقط آسمان را می‌بیند. ده طبقه‌ی ساختمان، همه اینجاست. زیر پایش. تل خاک‌اند. دلِ تمام اشیا و آدم‌ها به اضطرار می‌تپد. ماموران امداد و نجات به فاصله‌ی ده متری‌ او مشغول‌اند. آن‌جا که قبلاً بالابر بوده. مرد با دلشوره نگاهِ پریشانش را از میله‌گرد‌های کج و معوج و رد خون رویش می‌گیرد و می‌دهد به هشت نفری که دوره‌اش کردند تا آرامش کنند. همه در تشویش‌اند. صدای پرواز جنگنده از بالای سرشان می‌آید. اما کسی دست از جست‌وجو نکشیده. امدادی‌ها با تمام متانتی که در آن لحظاتِ پرمخاطره می‌توانند داشته باشند، می‌گویند تمام مجروحین را به بیمارستان منتقل کرده‌اند؛ خانواده‌ی او هم. هرآن ممکن است چند تیرآهنِ سستِ بالای‌ سرشان، درست روی مغزشان فرود بیاید. مسئول گروه هشدار می‌دهد که باید هرچه زودتر آنجا را تخلیه کنند. منطقه امن نیست. احتمالِ حمله‌ی دوباره است؛ احتمالِ ریزشِ آوار؛ احتمالِ نشت گاز و... مردی که یونیفرم سفیدِ هلال‌احمر به تن دارد جلو می‌آید. می‌گوید خودش چند نفر را سوارِ آمبولانس کرده. می‌گوید بیشترِ ساختمان تخلیه بوده. نگران نباشد. ان‌شاءالله خانواده‌اش سالم‌اند. با شنیدنِ حرف‌های مرد، دست آرامِش بالاخره روی شانه‌ی راننده می‌نشیند. یکی از پسرهای همسایه به کمکش می‌آید. کیف و کوله‌ی زن و دخترش را بین تیرآهن‌ها پیدا می‌کنند. سالم‌اند. کمی خاک رویشان نشسته فقط. یکی دو جای زدگی هم دارند. همین. ستاره‌ی امید در قلب مرد می‌درخشد. لبخندِ نصفه نیمه‌ای رو لبش می‌نشیند. یکی از هلال‌احمری‌هایی که مشغول جستجو بود فریاد می‌زند کاور بیاورید. کسی را پیدا کرده‌اند. کاش تکه تکه نباشد. مرد نفسی می‌کشد و با غم می‌گوید خدا به خانواده‌اش صبر بدهد. بعد به سمت جایی که تا دوساعت پیش اسمش خیابان بود، قدم کج می‌کند... صحنه‌ی دوم: پنجاه و چند سالگیِ مرد در بهت فرو رفته. بی‌مهابا فریاد می‌کشد. پاهایش می‌لرزند. تو بگو درختِ سروی آتش گرفته باشد. چطور شعله می‌گیرد؟ همان. مرد انگار جنون گرفته باشد. یک لحظه می‌نشیند، بعد بلند می‌شود و توی سر می‌زند. هم‌الان است از گلویش خون بپاشد. هلال‌احمری‌ها می‌آیند. همسایه‌ها هم. نیروهای جهادی که برای کمک آمدند نیز. فریاد مرد قطع نمی‌شود. کمی آب به سر و صورتش می‌پاشند. آرام نمی‌گیرد. پریشان است. همه‌ی درختان و آدم‌ها هم از حالِ بد او دل‌نگران‌اند. راننده‌ی همیشه خندانِ اتوبوس، تا نفس دارد بی‌وقفه داد می‌زند. مسئول امدادی‌ها به پسرک جوانی که همراه مرد است و کیف چرم زنانه‌ای به دست دارد، چشم و ابرو می‌آید که چه شده. پسر مغموم و بهت‌زده لب می‌زند: «اونایی که تو آسانسور بودن. اون تیکه‌های دخترشه. اونجا تو کاورِ کنار جدول. از خالکوبی رو دستش شناختش...» پرندگان مرثیه می‌خوانند و آفتابِ غم بی‌مهابا می‌تابد. پنجاه و چند سالگیِ بی‌خانواده‌ی موسفیدِ مرد، همچنان فریاد می‌زند... «آنا نعمتی» | @ianashid