•
تاریخ، افراد سر از پا نشناختهی زیادی را میشناسد که بیاختیار جان خود را در راهِ مهر علی فدا کردهاند. این جاذبه را در کجا میتوان یافت؟ گمان نمیرود در جهان نظیری داشته باشد...
📚 جاذبه و دافعهی علی (علیهالسلام)
| @ianashid
•
صحنهی اول:
پنجاه و چند سالگیِ مضطرِ جوگندمیِ مرد از اتوبوس پرت میشود پایین. اشک چنان دیدش را تار کرده، که کمکی از دست عینک ته استکانیاش هم بر نیاید. با جانی که میلرزد، پا روی خرابههایی میگذارد که تا دو ساعت پیش «خانهاش» بود. شهرک بروجردی هیچ شباهتی به یک منطقهی مسکونی ندارد. خرابههای سوریه باشد انگار. مرد رانندهی اتوبوس است و به بالا و پایین جاده آشنا. پیچ و خم و دستانداز را خوب میشناسد. میداند چطور باید چالهها را رد کند. آنقدر ظریف که چُرت مسافرش پاره نشود. اما حالا هی در گودالِ آوار زمین میخورد. پشت هم. مرد هزارسال نوری راه طی میکند و افتان و خیزان میرسد به جایی که قبلاً در ورودی آپارتمان بود. تمام وجودش تمناست که به طبقهی بالا برود. زن و بچهاش آنجا هستند. سر بالا میگیرد و فقط آسمان را میبیند. ده طبقهی ساختمان، همه اینجاست. زیر پایش. تل خاکاند. دلِ تمام اشیا و آدمها به اضطرار میتپد. ماموران امداد و نجات به فاصلهی ده متری او مشغولاند. آنجا که قبلاً بالابر بوده. مرد با دلشوره نگاهِ پریشانش را از میلهگردهای کج و معوج و رد خون رویش میگیرد و میدهد به هشت نفری که دورهاش کردند تا آرامش کنند. همه در تشویشاند. صدای پرواز جنگنده از بالای سرشان میآید. اما کسی دست از جستوجو نکشیده. امدادیها با تمام متانتی که در آن لحظاتِ پرمخاطره میتوانند داشته باشند، میگویند تمام مجروحین را به بیمارستان منتقل کردهاند؛ خانوادهی او هم. هرآن ممکن است چند تیرآهنِ سستِ بالای سرشان، درست روی مغزشان فرود بیاید. مسئول گروه هشدار میدهد که باید هرچه زودتر آنجا را تخلیه کنند. منطقه امن نیست. احتمالِ حملهی دوباره است؛ احتمالِ ریزشِ آوار؛ احتمالِ نشت گاز و... مردی که یونیفرم سفیدِ هلالاحمر به تن دارد جلو میآید. میگوید خودش چند نفر را سوارِ آمبولانس کرده. میگوید بیشترِ ساختمان تخلیه بوده. نگران نباشد. انشاءالله خانوادهاش سالماند. با شنیدنِ حرفهای مرد، دست آرامِش بالاخره روی شانهی راننده مینشیند. یکی از پسرهای همسایه به کمکش میآید. کیف و کولهی زن و دخترش را بین تیرآهنها پیدا میکنند. سالماند. کمی خاک رویشان نشسته فقط. یکی دو جای زدگی هم دارند. همین. ستارهی امید در قلب مرد میدرخشد. لبخندِ نصفه نیمهای رو لبش مینشیند. یکی از هلالاحمریهایی که مشغول جستجو بود فریاد میزند کاور بیاورید. کسی را پیدا کردهاند. کاش تکه تکه نباشد. مرد نفسی میکشد و با غم میگوید خدا به خانوادهاش صبر بدهد. بعد به سمت جایی که تا دوساعت پیش اسمش خیابان بود، قدم کج میکند...
صحنهی دوم:
پنجاه و چند سالگیِ مرد در بهت فرو رفته. بیمهابا فریاد میکشد. پاهایش میلرزند. تو بگو درختِ سروی آتش گرفته باشد. چطور شعله میگیرد؟ همان. مرد انگار جنون گرفته باشد. یک لحظه مینشیند، بعد بلند میشود و توی سر میزند. همالان است از گلویش خون بپاشد. هلالاحمریها میآیند. همسایهها هم. نیروهای جهادی که برای کمک آمدند نیز. فریاد مرد قطع نمیشود. کمی آب به سر و صورتش میپاشند. آرام نمیگیرد. پریشان است. همهی درختان و آدمها هم از حالِ بد او دلنگراناند. رانندهی همیشه خندانِ اتوبوس، تا نفس دارد بیوقفه داد میزند. مسئول امدادیها به پسرک جوانی که همراه مرد است و کیف چرم زنانهای به دست دارد، چشم و ابرو میآید که چه شده. پسر مغموم و بهتزده لب میزند: «اونایی که تو آسانسور بودن. اون تیکههای دخترشه. اونجا تو کاورِ کنار جدول. از خالکوبی رو دستش شناختش...»
پرندگان مرثیه میخوانند و آفتابِ غم بیمهابا میتابد. پنجاه و چند سالگیِ بیخانوادهی موسفیدِ مرد، همچنان فریاد میزند...
«آنا نعمتی»
| @ianashid