eitaa logo
آنـــاشید | آنانعمتی
1هزار دنبال‌کننده
97 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
ای غایب از نظر، به خدا می‌سپارمت...*
• بنشین که زخمت را مرهم ببندم. کدامشان را؟ مگر دندانِ زهرآگین دیوها چندبار جگرت را دریده؟ همیشه از سوی بیگانه نبوده؟ آه. از فرزند هم خورده‌ای؟ چه غریب. چه مظلوم. تاب بیاور جانِ من. مگر سیاهِ چند پسر رشید به تن کرده‌ای، که چینِ سوگ به جانت نشسته؟ در عزای چند گلبرگِ رعنا ـ‌آن دخترکانِ سیه‌چشم‌ـ گیسو پریشان کرده‌ای؟ در غمِ چند درخت و چشمه‌ و آهوی گریزپا، نمِ اشک به چشمانت نشسته؟ پیرِ برنای من! غمت مباد. با تمامِ این زخم‌های کهنه تو همچنان شکوهمندی. همچنان زیبا. همچنان عزیز. همچنان دوست‌داشتنی. آه وطن. ایرانِ زخم‌خورده‌ی استوارِ من... «آنا نعمتی» | @ianashid
• مرا وعده‌ی دیداری بده در یک صبح. به نگریستنِ چشم‌هات... | @ianashid
• آه از عطرها که با این غریبِ دورافتاده از وطن، چه‌ها نخواهد کرد... 📚 پری‌دخت | @ianashid
• از من بپرس: کیف حالك؟ بعد مرا از شر دنیا زیر عبایت پنهان کن. و بگو خودم خبر دارم... | @ianashid
• «امروز، روز احمد و تثبیت مرتضی‌ست» چشم می‌دواندند بین صحرا. به تشویش. به اضطرار. لب‌هاشان بی‌آنکه حرکت کند، از هم سوال می‌پرسید. با چه کسانی می‌آید؟ آفتاب که سر برآورد، عبایِ سبز مرد بینِ غبار بیابان درخشید. اسقف‌ها گردن کشیدند به تماشا. ناموس و فرزند و نَفْسش را آورده بود میانه‌ی میدان. خود وسط راه می‌رفت و موسی‌وار قلبِ دشت را می‌شکافت. دو دریا، مرج‌البحرین یلتقیان، شانه به شانه‌اش می‌آمدند. دختر و دامادش. جان و جانانش‌. و پسرانی خردسال از پی‌شان با وقار و متانت. انگار کن که کنگره‌ی تاجِ شاهی‌اند و مرد، زمردِ راس آن. کنار نخلی ایستادند. با توقف‌شان، نبضِ هستی به تلاطم افتاد. مرد سلمان را ندا داد که جایگاه مباهله‌شان را فراهم سازد. نامِ سلمان که آمد، همه فهمیدند از برایِ اثبات ولایت برادرش آمده‌. اثباتِ ولایت جانش. علی. چراکه در غدیر هم، سلمانِ ایرانی را خواند تا از جهاز شتران منبری بسازد. که اشهد‌ ان علیا ولی‌الله برای نخستین بار، آنجا از حنجره‌ی رسول‌الله به گوشِ جهان برسد. انگار بارِ امانتی که در ازل به سلمان دادند، آماده‌سازیِ محلِ اعلامِ ولایت امیرالمومنین بود. سلمان، خوش ارثیه‌ای برای نسلِ خود به جا گذاشت. که امروز، ایرانی‌ها جهان را مهیای ظهورِ فرزند امیرالمومنین می‌کنند. ان‌شاءالله... «آنا نعمتی» | @ianashid
• به کورچشمانِ سیاه‌دل بگو ما نوادگان نوریم. از دلِ تاریکی، می‌درخشیم. | @ianashid
• اگر مرا وطنی باشد، آغوشِ تو آن است... «آنا نعمتی» | @ianashid
• «می‌دونی چرا این اسمو برام انتخاب کردن؟» دخترک می‌گوید و نوشابه‌ی باقی‌مانده‌ی لیوان را جرعه جرعه می‌نوشد. پسر تماما چشم است برای شنیدنش: «احتمالا پدرمادرت عَه همون اول فَمیدن قراره منِ بدبخت کلی دنبالت بِدوعَم و بشی آرزوی دست‌نیافتنی. دوسااااال آزِگار بِرَمو بیام تا بتونم از خانوم بله بگیرم». دخترک گوشه چشمی نازک می‌کند و به ظرافتی زنانه می‌گوید: «حالا که بله‌تو گرفتی. چرا غر می‌زنی دیگه. صبر کن ببینم! دست‌نیافتنی منم یا تو؟؟ الحق که مامانت خوب اسمی برات گذاشته!» سیب‌زمینیِ سرد را درون ظرفِ سس فرو می‌کند و بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد، چشم درشت می‌کند و با جدیتی کم‌نظیر، بی‌وقفه حرف می‌زند: «والا خب! اون روزی که سرخ و سفید نشستی رو مبلِ خونه‌مونو به بابام گفتی شرایط کاریم خاصه، سفر و ماموریت طولانی داره، فلان و بهمانه، من جدی نگرفتم! عه عه عه. ببین توروخدا! خواهرت همون روز بهم گفت تو راستکی ستاره‌ی سهیل می‌شی، من خامِ اون چهره‌ی معصومت شده بودم. اون قیافه‌ی سربه‌زیرِ دودیقه قبلِ شهادتت. ای بیچاره آرزو» و سر به تاسف تکان می‌دهد. دلهره در جانِ تازه داماد جا خوش می‌کند. با رنگی پریده و لبخند دست و پاشکسته‌ای، کلماتی نصفه و نیمه را به سختی کنار هم می‌چیند: «یع...یعنی الان..چیزه.. پَ..پشی...پشیمون شدی؟» آرزو سر بلند می‌کند. خیره‌ به شب‌ِ چشمانِ همسرش سهیل. پلک می‌زند. به کرشمه. به متانت. رفت و آمد مژه‌هایش غبارِ اضطراب را از جانِ پسر می‌روبد‌. چشمان دخترک رنگ اطمینان دارند. گواهِ ماندن‌اند. طرف‌شان را درست انتخاب کرده‌اند؛ هردو. چشم‌هایشان حرف‌های لازم را رد و بدل می‌‌کند. لحظه‌ای بعد، سهیل به خجالت سر پایین می‌اندازد و دندان می‌گزد که دوساعت دیگر باید شیفتش را تحویل بگیرد. که شرمنده است بعد چند روز ماموریت، فقط چند ساعت سهمِ همسرش بوده. آرزو می‌خندد: «باشه آقا. چشم. مراقبت کن. فقط نری ستاره‌ی سهیل بشیا. (به نجابت و حیای تازه‌عروس، با گونه‌های گل‌انداخته پچ می‌زند) من دلم تنگ می‌شه. برو خدا به همرات...» صد و چند روز. به حساب دقیق‌تر صد و پنج روز و شانزده ساعت و چهل و یک دقیقه. مرد خیره به حلقه‌ی عقدش در فکر فرو رفته. به نوعروسش قول داده بود ستاره‌ی سهیل نشود. دست‌نیافتنی نشود. او را در بی‌خبری نگذارد. تا جایی که می‌شود زود به زود ببیندش. کدامشان خبر از جنگ داشت؟ آن‌هم انقدر نزدیک! دم عمیقی می‌گیرد و ابرهای درهم‌تنیده‌ی فکر و خیالِ بالای سرش را می‌پراکَنَد. نمی‌توانند بیرون بروند. نه خودش، نه هیچکدام از چند ده نفرِ هم‌رزمش. جان‌شان در خطر است. جان‌شان که فدایِ امنیت، اصلا به دنیا آمده‌اند برای چنین روزهایی. مقر نباید لو برود! آن‌همه تجهیزات، آن‌همه نیروی متخصص... پرنده‌ی ذهنش می‌پرد سمت جانماز حاج‌خانم. چقدر مادرش سر هر نماز دعایشان می‌کرد. دلش می‌رود برای لوبیاپلوهای روغنی‌ و گره‌ی روسریِ فیروزه‌ای‌اش. برای کتابخانه‌ی نقلی و عینکِ حاج‌ حیدر. برای نگرانی‌های شیرینِ آرزو. وقتی که حرص می‌خورد و غر می‌زد: «چرا وقتی میری ماموریت، فقط پیِ کاری؟؟ یه لقمه غذای درست حسابی نمی‌خوری! پوست و استخون می‌شی» همسرش کجاست ببیند که حتی به‌اندازه‌ی رساندن یک وعده غذای گرم، رفت و آمد ممنوع است. نگاهی به سیب‌زمینیِ وارفته‌ی میان بشقاب می‌کند. پیچ و خمِ صورتِ آرزو در چشمش جان می‌گیرد. دست بر قبضه‌ی لانچر، با قلبی سرشار از دلتنگیِ همسر و ایمان به دفاع از وطن، آرزو می‌کند یک‌بار دیگر در امنیت آرزویش را ببیند... «آنا نعمتی» | @ianashid
• تاریخ شیعه به خطِ غیرت نوشته: عباس‌ها هیچ‌گاه روی خونِ امام‌شان معامله‌ نمی‌کنند. حتی در میدانِ عاشورا. حتی به قیمتِ تکه تکه شدن‌شان. نکند صدای خرناس و یورشِ کفتارها به حرم، میان قهقهه‌ی امضای توافقنامه‌ها گم شود... | @ianashid
• شما شیشه‌ی عطری بودید که ساعت ۹:۴۰ دقیقه‌ی صبح شنبه، حرامیان به سنگِ کینه شکستند... | @ianashid
• لـرزد از بیـم جـدایـی استخـوانـم بند بند هر کجا بینم فلک سازد دو یار از هم جدا - صائب تبریزی | @ianashid