•
نشستهام به تحیر. که به کدام خطِ مقتل، تو را گریه کنم؟ در روضهی خیانت کوفیان به مسلم؟ یا زانو به زانوی آن دخترک یتیم که دلش هوای گیسوان بافته به دست پدرش را کرده بود؟ همپایِ رباب، تشنگیات را لطمه بزنم یا میانهی میدان همراهِ زینب، اربا اربا شدنت را؟ یا کنار خیمهی مخدرات آشوب جانم را فریاد کنم که ای اهل حرم میر و علمدار نیامد؟ کلمهها تب کردهاند. قلم به سینهزنی افتاده. نفس به شماره. چشمها به خون. ماجرای گودال و هزار تَن و هزار تُن، جانکاه است. بغضِ فروخوردهام تیغ است در گلو. حالا نبودنت به صد و چندشب رسیده و هنوز غمِ تو را سیر نباریدهام عزیزدلم...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
گفت
باباها همیشه برای شنیدن حرف دختراتون وقت بذارین! حسین با سر اومد خرابه که حرفای دخترشو بشنوه...
| @ianashid
•
خوابیدن همیشه از خستگی نیست. یه وقتام هست انقد گریه میکنی، بدنت بیرمق میشه. بیجون میشه. چشمات دیگه جایی رو نمیبینه. ببندیشون، به دو شماره نرسیده میری. بعد که از خواب بیدار شی، ورم چشما و سردرد امونتو میبره.
با اونهمه درد و خستگی مسیر و گریه، نخوابیده بود. بچه از حال رفته بود. با اون چشمای پف کردهی قرمز، حق داشت بابا رو نبینه و با دست دنبالش بگرده. من بمیرم که دستش از چونه اومد پایین و دید دیگه بابا بقیه نداره... آه...
| @ianashid
•
ولی دلگرم کنندهترین و شیرینترین کلمهی پیام آقا، کلمهی ما بود.
ما؛ یعنی مردم و شخصِ حضرت آقا...
| @ianashid
•
«راهش را من میدانم». گفت و بعد دستش را به سینه کوبید. نشست. پسرها چشم به دستانِ مادر دوخته بودند که گره بقچهاش را باز میکرد. میدانستند همین دستها گرهِ نه گفتن دایی را هم میگشاید. دستها به پنجاه سال مهارتِ مادرانگی، شانه شدند و در زلفِ چند دهسالگیِ پسرها پیچیدند. سرمه شدند و چشمانِ بنیهاشمی را قاب گرفتند. مُشک شدند که بنشینند بر گلبرگِ تنهایشان. دستهای مادر، پسران را آمادهی نبرد نه؛ مهیای بزمی بزرگ میکرد. دو اسماعیلِ تنومندی را به میدان میفرستاد که تلفیقِ شجاعت حیدر و جعفرند. باید آراسته میبودند! انگشتان مادر، تاج ابرویشان را صاف میکرد و لاحول میخواند. میگفت شیرِ غیرت دادمتان برای چنین روزی. چقدر بزرگ شدهاید. چقدر زیبا. چقدر آمادهاید برای تقدیم. دستانش ستارههای آسمان را جمع کرد و صدقه داد برای پسرانش. لاحول ولا خواند و نفسش چرخید دور قد و بالایِ جوانانش. اللهم لا نعلم منها الا خیرا گذاشت پرِ شالشان و گفت: «به دستِ شکستهی مادرش قسمش دهید. نه نمیآورد. به خدا سپردمتان». و پردهی خیمه را انداخت. من به حالِ مادرانهی آن دستها فکر میکنم. به آخرین باری که پسرها را در آغوش گرفتند. بعد عمامه دور سرشان پیچیدند و کلاهخود و زره تن کردند. من فکر میکنم به دستهایی که به دعا بلند شد و تمامِ جانش اللهم تقبل منا؛ همان زمان که دستِ پسرانِ حیدر کرار در میدان حرامی هلاک میکرد. همان دستها که حتی یکبار هم پارچهی خیمه را کنار نزد تا از میان چکاچک شمشیرها، بازهای شکاریِ عبدالله را ببیند. فکر میکنم به بیجانی و شرمندگیِ دستهای برادری، که جوانانِ تکه پارهی خواهر را به خیمهها آورد. اما هرچه چشم گرداند، خواهری ندید که در آغوش گیرد و عذر بخواهد. جانم به فدایِ اقتدار آن دستهای فاطمی. که نه لرزیدند برای تقدیمِ پسرها، نه در هم پیچیدند. که خودشان پسرها را آراستند آنچنان که مادران برای حجله، دامادها را. دستهایی که روزی بوسهگاه حیدر بود و ساعتی بعد، بوسهگاهِ طناب میشود...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
محمد حسین حدادیاننماهنگ بیا علمدارم.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
•
بیا علمدارم
زینب تشییع جنازه داره...
| @ianashid