eitaa logo
آنـــاشید | آنانعمتی
1هزار دنبال‌کننده
97 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
• آن‌قَدَر جایِ تو خالی‌ست، صدا می‌پیچد... | @ianashid
• ولی دلگرم کننده‌ترین و شیرین‌ترین کلمه‌ی پیام آقا، کلمه‌ی ما بود. ما؛ یعنی مردم و شخصِ حضرت آقا... | @ianashid
• «راهش را من می‌دانم». گفت و بعد دستش را به سینه کوبید. نشست. پسرها چشم به دستانِ مادر دوخته بودند که گره بقچه‌اش را باز می‌کرد. می‌دانستند همین دست‌ها گرهِ نه گفتن دایی را هم می‌گشاید. دست‌ها به پنجاه سال مهارتِ مادرانگی، شانه شدند و در زلفِ چند ده‌سالگیِ پسرها پیچیدند. سرمه شدند و چشمانِ بنی‌هاشمی را قاب گرفتند. مُشک شدند که بنشینند بر گلبرگِ تن‌هایشان. دست‌های مادر، پسران را آماده‌ی نبرد نه؛ مهیای بزمی بزرگ می‌کرد. دو اسماعیلِ تنومندی را به میدان می‌فرستاد که تلفیقِ شجاعت حیدر و جعفرند. باید آراسته می‌بودند! انگشتان مادر، تاج ابرویشان را صاف می‌کرد و لاحول می‌خواند. می‌گفت شیرِ غیرت دادمتان برای چنین روزی. چقدر بزرگ شده‌اید. چقدر زیبا. چقدر آماده‌اید برای تقدیم. دستانش ستاره‌های آسمان را جمع کرد و صدقه داد برای پسرانش. لاحول ولا خواند و نفسش چرخید دور قد و بالایِ جوانانش. اللهم لا نعلم منها الا خیرا گذاشت پرِ شالشان و گفت: «به دستِ شکسته‌ی مادرش قسمش دهید. نه نمی‌آورد. به خدا سپردمتان». و پرده‌ی خیمه را انداخت. من به حالِ مادرانه‌ی آن دست‌ها فکر می‌کنم. به آخرین باری که پسرها را در آغوش گرفتند. بعد عمامه دور سرشان پیچیدند و کلاهخود و زره تن کردند. من فکر می‌کنم به دست‌هایی که به دعا بلند شد و تمامِ جانش اللهم تقبل منا؛ همان زمان که دستِ پسرانِ حیدر کرار در میدان حرامی هلاک می‌کرد. همان دست‌ها که حتی یک‌بار هم پارچه‌ی خیمه را کنار نزد تا از میان چکاچک شمشیر‌ها، بازهای شکاریِ عبدالله را ببیند. فکر می‌کنم به بی‌جانی و شرمندگیِ دست‌های برادری، که جوانانِ تکه پاره‌ی خواهر را به خیمه‌ها آورد. اما هرچه چشم گرداند، خواهری ندید که در آغوش گیرد و عذر بخواهد. جانم به فدایِ اقتدار آن دست‌های فاطمی. که نه لرزیدند برای تقدیمِ پسرها، نه در هم پیچیدند. که خودشان پسرها را آراستند آن‌چنان که مادران برای حجله، دامادها را. دست‌هایی که روزی بوسه‌گاه حیدر بود و ساعتی بعد، بوسه‌گاهِ طناب می‌شود... «آنا نعمتی» | @ianashid
• در کربلا می‌گفتند که آیا این دو نوجوان، این عون و محمد، این خواهرزاده‌های حسین، مادر ندارند؟ چرا هیچ زنی مشایعت‌شان نمی‌کند؟ چرا هیچ مادری صورت نمی‌خراشد؟ چرا هیچ زنی زمین را با ناخن‌هایش نمی‌کند؟ چرا هیچ زنی شیون و هلهله نمی‌کند؟ خاک زمین را به آسمان نمی‌پاشد؟ چرا حسین تنها مشایعت کننده‌ی این دو نوجوان است؟! 📚 پدر، عشق و پسر | @ianashid
• به آن‌ها که نهج‌البلاغه‌ی امیرالمومنین را از بَرَند، بگویید تاریخ امیرالمومنین هم بخوانند. عمروعاص‌ها در مذاکرات هیچ‌گاه صادق نبوده‌اند. توافق‌شان کذب بوده. عمروعاص‌ها مکارند. حیله‌گرند. نکند ابوموسی اشعری باشند و نفرین تمام تاریخ را برای خود بخرند... | @ianashid
درهم شده حسین و حسن بین قتلگاه*
• وقتی علی را به خیمه می‌آورد، آنقدر پیر نبود که حالا. تو امانت بودی قاسم. حالا چکه چکه مثل عسل روی دشت پاشیده‌ای... | @ianashid
اکبرم دانه‌ی تسبیح و تو خاک تیمم شده‌ای*
• یک جا قاسم بهم ریخت و نجمه آرامش کرد. به نامه‌ی حسن گره‌گشایی کرد. حالا میانه‌ی میدان چنان بهم ریخته و درهم شده، که حسین، که خود مشکل‌گشای عالمی‌ست در کارش مانده. آه... ق ا س م... | @ianashid
• مادرِ ماکان، همون دانش‌آموز مفقودالاثر مدرسه‌ی میناب امروز با رباب می‌خونه: کجای این صحرایی؟ هرجا هستی لالایی... | @ianashid
• عزت و سربلندی فقط دست خداست. حتی اگه همه‌ی عالم جمع بشن تا بخوان قدرت‌نمایی و تحقیرت کنن. ادله؟ شیش ماهه رو زد که قدرت‌شو به رخ بکشه. بگه ما زیادیم. ما همه‌ایم. ولی خدا قنداقه‌ی خونی اون طفل شیرخوره رو تا عرش بلند کرد و نفرین همه‌ی تاریخ تا ابدالدهر موند پشتِ اون آدم پست و کینه‌توز. دلتو بسپر دست خدا. که حسودا و بدخواها، تا وقتی خدا پشتته، عددی نیستن. | @ianashid