•
نور از چشمهامان رفته.
و ضربان از قلبمان.
و نمک از نانمان.
و طراوت از آب.
و تو نیز از تهران...
| @ianashid
•
پایم را که از سالن بیرون میگذارم باد گرمی به صورتم میخورد. دمی میگیرم و چشم میبندم و سلام میدهم. میگویم: این زیارت مشهد تماما به نیابت از رهبرم. چشمهایم را باز میکنم که حرکت کنم. در قدم اول، عکست را روی دیوار موکب کنار ایستگاه میبینم. ایستادهای در نهایت شکوه. مثل همیشه لبخند برلب داری. دیدنت دلم را گرم میکند. علمدارِ رشیدِ کربلا نگهدارت باشد آقای خوش قد و قامت. برایت لاحول میخوانم و چشمهای مهربان و لبخند شیرین و انگشتانِ کشیده و عقیق سرخت را رد میکنم. از پیچ و خم صحرای عبایت هم میگذرم. پایین عکست را کلمههای سرخی زینت دادهاند. دوباره و سهباره نگاه میکنم. به خط خون نوشتهاند رهبر شهید. آه. دنیا پیش چشمانم خراب میشود. عزیزدلم تو واقعا رفتهای؟ انگار یادم آمده باشد الان برای چه اینجا هستم. بغضی به وسعت مشهد توی گلویم بساط پهن میکند. اشکی به داغیِ نبودنت روی گونهام میچکد و همزمان زمزمه میکنم: به نیابت از رهبرم. و رهبر شهیدم...
| @ianashid
•
حالا امیرالمومنین سرش به غرور بلند است. پیشِ تمام انبیاء و رهبرانِ تاریخ و ملائکه. که خوب ببینید پسر مرا! مردترینِ عالم، به شعف و اشتیاق آغوش باز کرده برای صالحترین ذریه. خوش آمدی به سرزمین مادری و به خانهی پدری. دلتنگت بودیم سیدعلی...
| @ianashid
•
حضرتِ جنگاورِ صفین و کربلا، بازویِ قدرتمند حیدر و حسین، یلِ نامدارِ میدانهای عرب و عجم، شیر غیرتمندِ امالبنین ایستاده به انتظار. نخلها به احترام حضورش کمر خم کردهاند. چشم میگرداند در پیات. سالها منتظرت بوده. که به تأسی از او، علمدارِ خیمهی ما بودی و بارِ امنیتمان را به دوش کشیدی. حالا بیش از پیش سراپا شبیهش شدی. آقایِ رشیدِ خوش قد و قامتِ ما. همانطور تکه تکه... با تنی مجروح... و خانوادهات را مشایعت میکنی به نینوا. صدای گرمِ ژنرالِ قدرتمند بنیهاشم در آسمان میپیچد: «هلابیکم سیدعلی. خوشآمدی یارِ وفادارِ ما.» هیچکس مثلِ عباسِ پهلوان در شأن استقبال تو نیست جنابِ جهانپهلوان؛ سیدعلی شهید...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
زنان و رقیهی خردسالش، تشریفاتِ این سفرِ سید بودند. او با دستِ خالی به ملاقات حسین (ع) نمیرود. چون از نسلِ مردانِ رضا بقضائک است...
| @ianashid
•
بالاخره آمدهای سید. پس از یک عمر دلتنگی و دوری. این خانواده سنگ تمام گذاشتند برایت. به پاسِ همهی لحظههای وفاداری و شجاعتت. به پاسِ شصت و نه سال دلتنگی، عقیله خودش را رسانده کربلا. که زینب دردِ دلتنگیِ حسین را بهتر از همه میداند. آمده برای مدیریت مجلس زنها. که در غمِ زهرای کوچکت باید مادرانه گریست. باید زنانه شیون کرد بر پرپر شدنِ طفلی که هنوز از شیر نگرفتندش. شنیدهام تمام بانوانِ عرب گرد هم آمدند به استقبال شما. از همهی طوایف و قبایل. از بلاد دور و نزدیک. و مجلس عزا به پا کردهاند برای دخترانِ عجم. برای دخترانِ علی. جمع میشوند به لطمهزنی. و این محفل فقط از برای عزا نیست. که زنها به ظرافت و لطافتِ خطِ خود، کتاب تاریخ را مینویسند. حماسهآفرین میشوند. عباسپرور میشوند. مادران فرزندانشان را به ذکر تو شیر خواهند نوشاند. که روزی مثل تو شوند. این بلورِ زنانه است که نورِ تو را متبلور میکند. هرکجای تاریخ را نگاهی بیندازی، ردپایِ ملیح و مستحکم یک وجود نغزِ زنانه را خواهی یافت. از بنیاسد چه در خاطرهها مانده؟ زنانشان. همانها که غیرت خفتهی مردانشان را تکان دادند که خون خدا بر زمین نماند. افتخارِ تشییع علیبنموسیالرضا را چه کسانی از آن خود کردند؟ زنانِ ایرانی که مهریهشان را بخشیدند تا پیکرِ پسر پیامبر به زمین نماند. قبلهی نگاهِ تمام این زنان، عالمهی غیرمعلمهی بنیهاشم، زینب است. حالا میانِ مویهی عربها و شیونِ عجمها، عقیله پیکرِ نازدارِ طفلت را به آغوش میگیرد. خیالت از بابت نوامیسات راحت. غیرتیها دورشان را دارند. علیاکبر خود بدرقهشان میکند تا بهشت...
«آنا نعمتی»
| @ianashid