•
آنها که آنجا هستند میگویند تو در میانِ موجِ عاشقانت مدام به طواف حرم میروی. دلِ خداحافظی کردن از تو را ندارند. هنوز همهی روضههاشان را نخواندهاند. قدرِ این چهارماه هروله نکردهاند. سوزِ جگرشان آرام نگرفته. من فکر میکنم اما انگار کربلای دلتنگتر از همه، دو دستش را پیچیده به دور تو. محکم در آغوشت گرفته به تلافیِ تمام سالهای هجران. و شاید زیرلب زمزمه میکند: ممنونم اگر نروی...
| @ianashid
•
مرد راننده خوشآمد میگوید. تشکر میکنم. میپرسد از کجا آمدهاید. میگویم: «تهران». همانطور که عکسِ آقای شهید را روی داشبوردِ ماشینش مرتب میکند میگوید: «تهران هم که برنامه بود». سری تکان میدهم: «بله. اونجا هم بودم. هر سه روزش رو». میپرسد: «پس چرا اومدین مشهد؟» بغض مثل یک دشتِ نمک گلویم را میسوزاند. انعکاس عکس را روی شیشه میبینم. دلتنگی تمام قلبم را بغل میکند. دمی عمیق میگیرم: «اومدیم امانتیِ امام رضا رو برگردونیم...»
| @ianashid
•
اهل عراقاند. سیاه پوشیده و گِلزده. چشمهاشان سرخ است. به رنگِ گلهای دستشان. انگار که برای فتح قلعه آمدهاند. سنگین گام برمیدارند و صدها صدای مردانه، به لهجهی دست و پا شکستهی فارسی در هم میپیچد:
ای پسر فاطمه، منتقم تو هستیم
| @ianashid
•
همه به سویِ قبلهی امام رضا میروند. از چهار طرف شهر. نه؛ از چهارگوشهی جهان. و علیبنموسیالرضا، بزرگ و شیخِ ریش سپیدِ قبیله، بر طاق عرش تکیه داده است. عزادارِ قتلِ عزیزترین پسرش، چشمانتظار بازگشت اوست. و اهالی قبیله خود را دستهدسته از تمام دنیا به او رساندهاند تا سرسلامتی بدهندش و بار دیگر اتمام حجت کنند: ماترکناک یابن رسولالله.
| @ianashid
•
مجری برنامه میگه: «مردم آقامون رو خوندن قرآن خیلی تاکید داشتن». و من فکر میکنم تاکیدات و توصیههای شما، الان دیگه وصیتن. وصیتِ آقا کتاب خوندنه مردم. وصیتش تمسک به اهل بیته. وصیتش مثلی لایبایع مثلی یزیده...
| @ianashid
•
زن دوان دوان خودش را رساند این سمتِ خیابان. نفسش بالا آمده نیامده پرسید: «آقا کجان؟» مردِ یونیفرمپوشِ مسئول گفت: «دارن میان». زن تشکر کرد و رفت. و من فکرم ماند پیش پاسخِ مرد. دل و عقل و زبانِ ما «دارن میارن» را بلد نیست. برای شما نه. ما همیشه شما را آمدنی دیدهایم. نه آوردنی.
| @ianashid
•
به نیابت از همهی کسانی که از تشییع تهران و قم و نجف و کربلا جا موندن، همهی کسانی که عاشق و دلدادهی سیدِ خراسانی بودن، همهی کسانی که خونخواهِ رهبرشهیدمون هستن، در تشییع تهران و مشهد قدم برداشتم. فریاد انتقام سر دادم. و گریه کردم...
| @ianashid
•
پیرزن هقهق میکرد و میگفت:
یه دستتو دادی. دیگه نباید خونوادتم فدامون میکردی.
| @ianashid
•
من زندهام. هنوز نفس میکشم. یک مشت ماهیچهی درهم پیچیده به نام قلب، درون سینهام در هم میپیچد. عکس میبینم، گریه میشوم. صدا میشنوم، گریه میشوم. تو یادم میآیی و گریه میشوم. اگر زنده ماندن به اینهاست، من هنوز زندهام. اما چطور در خیالم تو را به دستِ سردِ زمین بسپارم؟ آسمان را چطور در خاک خفتن ممکن باشد؟
| @ianashid
•
چرا ادبیات میخونم؟
که موقعِ خداحافظی بهش بگم:
تو جانِ منی، وداعِ جان آسان نیست!
| @ianashid