eitaa logo
آنـــاشید | آنانعمتی
1هزار دنبال‌کننده
97 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
خوش داشتند حرمتِ مهمان کربلا...*
• مرد راننده خوش‌آمد می‌گوید. تشکر می‌کنم. می‌پرسد از کجا آمده‌اید. می‌گویم: «تهران». همانطور که عکسِ آقای شهید را روی داشبوردِ ماشینش مرتب می‌کند می‌گوید: «تهران هم که برنامه بود». سری تکان می‌دهم: «بله. اونجا هم بودم. هر سه روزش رو». می‌پرسد: «پس چرا اومدین مشهد؟» بغض مثل یک دشتِ نمک گلویم را می‌سوزاند. انعکاس عکس را روی شیشه می‌بینم. دلتنگی تمام قلبم را بغل می‌کند. دمی عمیق می‌گیرم: «اومدیم امانتی‌ِ امام رضا رو برگردونیم...» | @ianashid
• اهل عراق‌اند. سیاه پوشیده و گِل‌زده. چشم‌هاشان سرخ است. به رنگِ گل‌های دستشان. انگار که برای فتح قلعه آمده‌اند. سنگین گام برمی‌دارند و صدها صدای مردانه، به لهجه‌ی دست و پا شکسته‌ی فارسی در هم می‌پیچد: ای پسر فاطمه، منتقم تو هستیم | @ianashid
• همه به سویِ قبله‌ی امام رضا می‌روند. از چهار طرف شهر. نه؛ از چهارگوشه‌ی جهان. و علی‌بن‌موسی‌الرضا، بزرگ و شیخِ ریش سپیدِ قبیله، بر طاق عرش تکیه داده است. عزادارِ قتلِ عزیزترین پسرش، چشم‌انتظار بازگشت اوست. و اهالی قبیله خود را دسته‌دسته از تمام دنیا به او رسانده‌اند تا سرسلامتی بدهندش و بار دیگر اتمام حجت کنند: ماترکناک یابن رسول‌الله. | @ianashid
• مجری برنامه می‌گه: «مردم آقامون رو خوندن قرآن خیلی تاکید داشتن». و من فکر می‌کنم تاکیدات و توصیه‌های شما، الان دیگه وصیتن. وصیتِ آقا کتاب خوندنه مردم. وصیتش تمسک به اهل بیته. وصیتش مثلی لایبایع مثلی یزیده... | @ianashid
• زن دوان دوان خودش را رساند این سمتِ خیابان. نفسش بالا آمده نیامده پرسید: «آقا کجان؟» مردِ یونیفرم‌پوشِ مسئول گفت: «دارن میان». زن تشکر کرد و رفت. و من فکرم ماند پیش پاسخِ مرد. دل و عقل و زبانِ ما «دارن میارن» را بلد نیست. برای شما نه. ما همیشه شما را آمدنی دیده‌ایم. نه آوردنی. | @ianashid
• به نیابت از همه‌ی کسانی که از تشییع تهران و قم و نجف و کربلا جا موندن، همه‌ی کسانی که عاشق و دلداده‌ی سیدِ خراسانی بودن، همه‌ی کسانی که خونخواهِ رهبرشهیدمون هستن، در تشییع تهران و مشهد قدم برداشتم. فریاد انتقام سر دادم. و گریه کردم... | @ianashid
• پیرزن هق‌هق می‌کرد و می‌گفت: یه دستتو دادی. دیگه نباید خونوادتم فدامون می‌کردی. | @ianashid
• من زنده‌ام. هنوز نفس می‌کشم. یک مشت ماهیچه‌ی درهم پیچیده به نام قلب، درون سینه‌ام در هم می‌پیچد. عکس می‌بینم، گریه می‌شوم. صدا می‌شنوم، گریه می‌شوم. تو یادم می‌آیی و گریه می‌شوم. اگر زنده ماندن به این‌هاست، من هنوز زنده‌ام. اما چطور در خیالم تو را به دستِ سردِ زمین بسپارم؟ آسمان را چطور در خاک خفتن ممکن باشد؟ | @ianashid
• چه دشوار است رویا را نوشتن. 📚 یک عاشقانه‌ی آرام | @ianashid
• چرا ادبیات می‌خونم؟ که موقعِ خداحافظی بهش بگم: تو جانِ منی، وداعِ جان آسان نیست! | @ianashid
• «خب آخه همین چند ثانیه شنیدنِ صداتم نباشه که شب و روزِ من یکیه تصدقت!» خنده‌ی نمکیِ دخترک، دلِ مشوش پسر را آرام می‌کند. فریاد بلندی سوهان می‌شود به آرامش چند ثانیه‌ایش: «یاسین کنترات گرفتیا. جمع کن دیگه جون عزیزت. یه ساعته واستادم اینجا. الان خاموشی می‌زنن» یاسین گوشی را به دهانش می‌چسباند: «شنیدی نورم؟ بچه‌ها کفری شدن. یه امشبم طاقت بیاری، فردا صبح علی‌الطلوع میام پیشت.... آره عزیزم. منم دلم برات تنگ شده.... راستی نورا! یه چیزی برات درست کردم. اینجا از محسن یاد گرفتم. اون برا دخترش درست کرده، منم برا تو. عمری باشه، فردا میارمش برات.... (شیطنت می‌دود بین کلمه‌هایش) نه دیگه. نمی‌گم چیه که. اگه بچه‌ی خوبی بودی.... مواظب خودت باش دردونه.... (صدایش را پایین‌تر می‌آورد) می‌دونی که مراقبِ موهاتم باید باشی. نه؟ آره. شبت بخیر...» با اکراه خداحافظی می‌کند و تلفن را می‌دهد به پسرِ پشت سرش. بعد به کچل‌های اطرافش نگاهی می‌اندازد. هرکسی مشغول کاری‌ست. پوریا آخرین تست‌ها را برای کنکورش می‌زند. میثم هنوز تمرین می‌کند که سر جلسه‌ی خواستگاری چه بگوید. افشین با جدیت کلمات جدید زبان را مرور می‌کند. محسن هم سوغاتی دست‌سازی که برای دخترِ سه ساله‌اش ساخته، برانداز می‌کند. کاش زودتر صبح شود. دلتنگِ نوراست. سعی می‌کند حواسش را پرت، و شب را به خنده و شوخی کوتاه کند. همانطور که به سمتِ تختش می‌رود، می‌زند زیر آواز‌: «امشب شبِ مهتابه. حبیبم رو می‌خوام....» گرهِ اخمِ تنهایی و خستگی پسرها یکی یکی به خنده باز می‌شود و از گوشه گوشه‌ی آسایشگاه، همراهی‌اش می‌کنند. طبقِ وعده‌ای که داده بود، باید این ساعت‌ها می‌رسید. نورا در اتاقش چشم می‌چرخاند. همه‌چیز آماده‌ است. دلشوره‌اش را با نفسی عمیق آرام می‌کند. موهایش را مطابقِ سلیقه‌ی همسرش، دوگیس بافته. گردنبندِ ظریفِ گل نیلوفرش هم مثل همیشه روی گردنش خودنمایی می‌کند. عطرش را هم زده. چشم به پنکیک‌های درونِ ظرف می‌دوزد. تمام دیشب تا صبح، به شوقِ دیدنِ یاسین مشغول بوده. این دوماهه‌ی خدمت سربازی هم که بگذرد، صبحِ یک روز در آشپزخانه‌ی خودشان تدارک می‌بیند. گردوها را مغز می‌کند و کنار پنیرهای قالب زده می‌چیند. مربای توت‌فرنگی و تمشک را کنار هم می‌گذارد. و یک بشقاب از باقیِ شامِ دیشب. یاسین اهل صبحانه نیست؛ با غذا سیر می‌شود. از تصورِ آن روز، قند در دلش آب می‌شود. به شوق می‌چرخد و دامنِ پیرهنِ خال‌‌خالی که او برایش خریده، در هوا می‌رقصد. سراپا انتظار است. دل‌دل می‌زند برای دیدنِ هدیه‌اش. عقربه‌های ساعت انگار قصد حرکت ندارند. گلدانِ شمعدانی لبِ پنجره سر خم کرده. قلبش به شور می‌افتد. نورِ آفتاب مثل هر روز روی کتابخانه‌اش لم‌ نداده. خودش را دلداری می‌دهد که این هیاهوی جانش، فقط بخاطر دلتنگی‌ست. ترمزِ محکم ماشین، ابر فکر و خیالِ بالای سرش را پاره می‌کند. سکوتِ صبحِ تابستان، به فریادی می‌شکند. صدای گریه بلند می‌شود. صدای ضجه و شیون. هر لحظه نزدیک‌تر. دلهره دو دستش را محکم دور گلویش می‌پیچد. انگار صد زنِ جوان‌مرده، صورت خراش می‌دهند. انگار که توی دلش، پتوهای ضخیم سربازی را چنگ می‌زنند. گوش تیز می‌کند. در آن تشویش، صدای جیغِ مادر یاسین را تشخیص می‌دهد: «دومتر بچه داشتم. الان باید یه مشت خاکستر تحویل بگیرم. نورا کجایی که لباس سفید عروسیت سیاه شد مادر...» مغزش کلمات را حلاجی نمی‌کند. نفسش بالا نمی‌آید. شک دارد چه شنیده. در حیاطِ خانه باز می‌شود. گریه‌ها نزدیک‌تر می‌شوند. پچ‌پچه‌های همسایه‌ها را می‌شنود: «پادگان‌شونو زدن دیشب از خدا بی‌خبرا. بیچاره خانوم سماواتی. دخترش عروس نشده، بیوه شده....» نوای یاسینِ عبدالباسط، بلند می‌شود و بعد صدای غمگین و شکسته‌ی پدرش در خانه می‌پیچد: «فاتحه‌ مع‌الصلوات...» تقدیم به شهدایِ مظلوم تیپ ۳۸۸ ایرانشهر «آنا نعمتی» | @ianashid