eitaa logo
آنـــاشید | آنانعمتی
1هزار دنبال‌کننده
97 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• کاش یکی به ماکان بگه زنگ تفریح خیلی وقته تموم شده. دارن حضور غیاب می‌کنن. دوستاش یکی یکی خودشونو نشون می‌دن. بگین برگرده. منتظرشیم. مامانش از همه بیشتر... | @ianashid
• همیشه از شنیدن اسمت حظ کردم و شیرینیِ عجیبی پیچیده تو دلم. درسته که چرتکه‌ی عمرِ زمونه نذاشت که هیچوقت بتونم رو پات بشینم و قصه‌های قشنگتو بشنوم، ولی به اندازه‌ی همه‌ی روزایی که دلم پرکشید مثل همه‌ی بچه‌های دیگه برم خونه‌ی بابابزرگم و شب خونه‌ش بمونم، یادت کردم. برات صلوات فرستادم. برات دعا کردم. به نیابتت زیارت رفتم. فکر کنم یکی از بزرگ‌ترین حسرتای زندگیم اینه که نتونستم وجودتو حس کنم علی‌آقا. چه اسم قشنگی داری. دمِ اونی که تو شناسنامه اسمت رو اینطور ثبت کرده، گرم. الحق که علی، آقاست و آقایی برایِ شیعه‌ی امیرالمومنین... رحمت خدا به نونِ حلالی که به پدرم دادی. جات بهشت، علی‌آقای نعمتی... منت می‌ذارید اگر در سالروز رحلت پدربزرگم، فاتحه‌ای هدیه کنید. | @ianashid
• از من خبر داشت. همین... مثل مردمی که می‌دانند جایی از جهان جنگ است. | @ianashid
• آری مُردن آسان است؛ زندگی‌ست که سخت‌ است. 🎭 ندبــه‌ | @ianashid
• که هم نادیده می‌بینی و هم نَنْوشته می‌خوانی. - جناب حافظ | @ianashid
• امسال انگار هر روزش چند سال است. 🎬 صیاد | @ianashid
• در وصفِ مقام رفیعِ حضرت‌تان همین بس که آسمانیان و خاکیان، نفس‌الرسول و زوج‌البتول و امیرالمومنین علی را، به نامِ ابوالحسن می‌شناسند... «آنا نعمتی» | @ianashid
• «انعکاس» پچ‌پچه‌ها روی دوشِ غبار می‌چرخیدند و در گوشِ اهالی مکه می‌نشستند. سپیده‌دم بود که فریادِ حیرت و خشم از خانه‌‌ای کوچک نزدیک کعبه به آسمان رسید. طعمه، شکارچی شده بود و کفتارها از حرص زوزه می‌کشیدند. نزدیک ظهر حجره‌ای نبود که محفلِ روایت نباشد. به برکتِ شجاعت پسر، کار و بارِ خرمافروش‌ها سکه شده بود. مردم شانه به شانه می‌ایستادند تا ماجرای شبیخون شب گذشته را بشنوند و مشت‌مشت رطب بود که با سکه معاوضه می‌شد تا دهانِ کسی نجنبد، و همه سراپا گوش باشند. پسربچه‌ها با تکرارِ واقعه‌ی دیشب، دعوا می‌کردند که کدام در بستر بخوابد. قهرمانِ کودکی‌شان یک شبه تغییر کرده بود. همه‌ی شورِ پسرانه‌شان پی مردی می‌دوید که در بستر خواب و بی‌زره، شمشیرها را زمین‌گیر کرد. دخترکان به ناز و کرشمه، شبِ عروسی خود را با شجاع‌مردِ شب خیال می‌کردند. اما پیش از آنکه نهالِ رویای‌شان قد بکشد، جهل قبیله و حکم پدران، طوفان می‌شد به جوانه‌ی آرزوی سفید و ملیح‌شان. در کوی و برزن و خانه، نقل همه‌ دهان‌ها روایتِ جان‌فشانی مردی بود که در عینِ ایمان و آرامش آرمیده. و شمشیر به دستان، خواب از چشمشان فراری. او را که دیدند یکه خوردند. طعمه‌ی میانِ بستر، محمد نبود. تنها برقِ چشمانش کفایت می‌کرد تا گرگ‌ها پا پس بکشند. بلافاصله برنامه عوض شد. کسی توانِ مقابله با شیرزاده‌ی بنت‌اسد را نداشت. رشادتِ مرد، قلبِ آرام شب را به تپش انداخته بود. کائنات هو می‌کشید و ممکنات لاحول می‌خواند و ملائک دور سر مکه صدقه می‌چرخاندند. حالا جانِ جهان به حلاوت نفس می‌کشد. به شعف. به غرور. انگار که برخی خواب‌ها، تاریخ را بیدار می‌کند... «آنا نعمتی» (به بهانه‌ی سلحشوری و دلاوری حضرت حیدرکرار در لیلةالمبیت؛ اول ربیع‌الاول) | @ianashid
و محمد خودِ او بود و نفهمید کسی...*
• امروز رو اول از همه به مغزم تبریک می‌گم. که تو این حرفه‌ رقیب نداره و بی‌نهایت باظرفیته؛ هرچند یه وقتایی با اراجیف لبریزش کنم. که اصلا نیازی نیست من ازش بخوام؛ خودش تمام و کمال همه‌ی لحظه‌ها رو ثبت می‌کنه. روز عکاس مبارکِ مغزم باشه؛ که به محض حس کردن یه مکان یا موسیقی یا عطر، با بازبینی چند شات از خاطره‌ها، می‌تونه منو به کشتن بده... | @ianashid