eitaa logo
آنـــاشید | آنانعمتی
1هزار دنبال‌کننده
97 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
• آری مُردن آسان است؛ زندگی‌ست که سخت‌ است. 🎭 ندبــه‌ | @ianashid
• که هم نادیده می‌بینی و هم نَنْوشته می‌خوانی. - جناب حافظ | @ianashid
• امسال انگار هر روزش چند سال است. 🎬 صیاد | @ianashid
• در وصفِ مقام رفیعِ حضرت‌تان همین بس که آسمانیان و خاکیان، نفس‌الرسول و زوج‌البتول و امیرالمومنین علی را، به نامِ ابوالحسن می‌شناسند... «آنا نعمتی» | @ianashid
• «انعکاس» پچ‌پچه‌ها روی دوشِ غبار می‌چرخیدند و در گوشِ اهالی مکه می‌نشستند. سپیده‌دم بود که فریادِ حیرت و خشم از خانه‌‌ای کوچک نزدیک کعبه به آسمان رسید. طعمه، شکارچی شده بود و کفتارها از حرص زوزه می‌کشیدند. نزدیک ظهر حجره‌ای نبود که محفلِ روایت نباشد. به برکتِ شجاعت پسر، کار و بارِ خرمافروش‌ها سکه شده بود. مردم شانه به شانه می‌ایستادند تا ماجرای شبیخون شب گذشته را بشنوند و مشت‌مشت رطب بود که با سکه معاوضه می‌شد تا دهانِ کسی نجنبد، و همه سراپا گوش باشند. پسربچه‌ها با تکرارِ واقعه‌ی دیشب، دعوا می‌کردند که کدام در بستر بخوابد. قهرمانِ کودکی‌شان یک شبه تغییر کرده بود. همه‌ی شورِ پسرانه‌شان پی مردی می‌دوید که در بستر خواب و بی‌زره، شمشیرها را زمین‌گیر کرد. دخترکان به ناز و کرشمه، شبِ عروسی خود را با شجاع‌مردِ شب خیال می‌کردند. اما پیش از آنکه نهالِ رویای‌شان قد بکشد، جهل قبیله و حکم پدران، طوفان می‌شد به جوانه‌ی آرزوی سفید و ملیح‌شان. در کوی و برزن و خانه، نقل همه‌ دهان‌ها روایتِ جان‌فشانی مردی بود که در عینِ ایمان و آرامش آرمیده. و شمشیر به دستان، خواب از چشمشان فراری. او را که دیدند یکه خوردند. طعمه‌ی میانِ بستر، محمد نبود. تنها برقِ چشمانش کفایت می‌کرد تا گرگ‌ها پا پس بکشند. بلافاصله برنامه عوض شد. کسی توانِ مقابله با شیرزاده‌ی بنت‌اسد را نداشت. رشادتِ مرد، قلبِ آرام شب را به تپش انداخته بود. کائنات هو می‌کشید و ممکنات لاحول می‌خواند و ملائک دور سر مکه صدقه می‌چرخاندند. حالا جانِ جهان به حلاوت نفس می‌کشد. به شعف. به غرور. انگار که برخی خواب‌ها، تاریخ را بیدار می‌کند... «آنا نعمتی» (به بهانه‌ی سلحشوری و دلاوری حضرت حیدرکرار در لیلةالمبیت؛ اول ربیع‌الاول) | @ianashid
و محمد خودِ او بود و نفهمید کسی...*
• امروز رو اول از همه به مغزم تبریک می‌گم. که تو این حرفه‌ رقیب نداره و بی‌نهایت باظرفیته؛ هرچند یه وقتایی با اراجیف لبریزش کنم. که اصلا نیازی نیست من ازش بخوام؛ خودش تمام و کمال همه‌ی لحظه‌ها رو ثبت می‌کنه. روز عکاس مبارکِ مغزم باشه؛ که به محض حس کردن یه مکان یا موسیقی یا عطر، با بازبینی چند شات از خاطره‌ها، می‌تونه منو به کشتن بده... | @ianashid
• هرباری که عزیز یکی شبیهشو تو خیابون می‌دید، خاطره‌ی هزار بار گفته رو دوباره تعریف می‌کرد. انگار که گلوش، بخواد غمبادِ این خاطره رو دودستی هل بده بیرون و جاش باز شه، یه آه عمیق می‌کشید و شروع می‌کرد: «حاج‌بابات یِری جنت اولسون، وقتی خریدش، همه‌ی همسایه‌ها و فک و فامیل بیخ تا بیخ تو حیاط نشسته بودن. چشم‌انتظار تا از طهرون بیارنش. اون‌موقع‌ها خریدنش به همین راحتیا نبود که. چی بشه یکی تو در و همسایه و طایفه، داشته باشتش! برا خودش عزت و اعتباری بود. من اون شب برا شام دیزی بار گذاشته بودم. ولی از هیجان، آللاه حقی، از گلوی هیچکسی هیچی پایین نمی‌رفت. وقتی حاجی رسید همه دورشو گرفتن. دور حاجی نه‌ ها؛ دور پیکان. بچه‌ها دست می‌زدن و جوون‌ترا سوت بلبلی. حاجی‌م انگاری که اولاد صالحش بعد یه عمری درس خوندن، مدرکِ دکتری‌شو آورده تقدیم کرده، هی دست می‌کشید رو سقف ماشینو سیبیلاش از ذوق تاب می‌خورد. سیاهیِ چشاش مثه قیر می‌درخشید. یجوری نگاش می‌کرد که انگاری عروسِ نو آورده خونه! من چاردنگ حواسم پی‌اش بود. پی پیکان نه‌ ها؛ پی حاجی. مردا هی از ماشین تعریف می‌کردن و زنا درمورد اینکه می‌شه هر هفته باهاش تا شاه‌عبدالعظیم و بازارش رفت و برگشت. و حاجی‌بابات، آللاه رحمت السین، از شنیدنِ اینا یه‌جوری باد به غبغب انداخته بود که انگاری شاه عباسه و از نو بتون صفویه رو ریخته. از فردای اون روز دیگه چاشت و شامشم با اون پیکان می‌خورد. مدام یه لنگ و یه سطل آب دستش بود و درحال آرا ویرا. می‌گفت ماشین که لک برداره، آبروی آدم لک برداشته انگار. حتی دیده بودم یاواشکی موقع نگا نگا کردنش «کوچه‌لره سو سَپمیشم» براش می‌خونه! با همه‌ی این حساسیتاش ولی دستش به خیر بود انصافا. نصفه ‌شبم کسی میومد دم در که مریض بدحال داریم، می‌نداختشون تو ماشین و می‌بردشون شهر برا طبابت. هرکسی عروسی داشت، قبل هماهنگی شام و شیرینی و شینیون، اول میومد خونه‌ی ما. که رخصت بگیره دو سه ساعتی گل بزنه به رخش سرمه‌ایِ حاج‌احمد. عاشق این بود که عروس دوماد ببره بیاره. می‌گفت شگون داره کمکِ خلق‌الله کنیم. یه عصر تابستونی عظیم‌آقا اومد ریش‌سفیدی. گفت نوه‌ش داره سر و سامون می‌گیره و همین روزاست که رختِ دومادی تنش کنن. اگه حاجی اذن می‌ده، یه چند ساعتی این پیکانو امانت بگیرن و خودِ نوه‌شم شوفر باشه. هیچ دلش رضا نبود. تا حالا ماشینو دست کسی نداده بود. ولی گفت کار خیره. ثواب داره برا سنت پیغمبر یه قدمی برداریم. انقد اون شب برا سلامتی پیکان و خوشبختی عروس دوماد صدقه دادیم که جیبامون خالی شد. آخرشب که رفت ماشینو تحویل بگیره، زیرِ بادکنکای سفید و قرمز، یه تو رفتگی گنده رو درِ شاگرد تو چشم می‌زد. نفس همه تو سینه موند که چی قراره بشه. پچ می‌زدن الاناست که حاج‌احمد به عزرائیل سلام کنه. حاجی رو می‌گی؟ انگار رو سفره‌ی نونش پا گذاشته بودن. انگار ساعت جیبی یادگاری آقاشو تو بازی شکسته بودن. انگار صندوقچه‌ی جواهرات نداشته‌شو دزدیده بودن. اوقاتش حسابی تلخ شد و گره ابروهاشو کشید تو هم. کسی که از یه لکِ کوچیک بهم می‌ریخت؛ حالا وقتی اون صحنه رو دید، رنگش گچ شد. بعدم شد کوره‌ی آتیش. سرخ. رنگ قابلمه مسی. بدخلقی‌ش ولی برا غریبه نبود. احترام نگه داشت. زیرلب دعا کرد: «همیشَه وار اولاسوز». بعدم سرشو انداخت پایین و بی حرف زد بیرون. تا چند روز پاشو از در حیاط اونورتر نذاشت. با هیچکس حرف نزد. بغ کرده بود کنج حیاط و چشم از در شاگرد بر نمی‌داشت. انگاری با بیل، قدِ همون تورفتگی قلبشو کنده بودن. انگاری حلواسیاهای دیگِش زهر شده بودن. نمی‌ذاشت کسی نزدیک پیکان بشه. دیگه دل و دماغ چیتان پیتانشم نداشت. بعدها کاشف به عمل اومد دوماد انقد هولِ مجلسو زده، رفته تو دار و درخت. حاج‌بابات دلش چرکین شد. ماشینو نصف قیمت فروخت به عظیم‌آقا. دیگه‌م هیچ ماشینی به چشمش نیومد. راه می‌رفت و نگاش که به جایِ خالی پیکان می‌افتاد، «آیریلیق...» می‌خوند و می‌رفت تو فکر. هرچی می‌گفتم حاجی باشیوا دولانیم! من النگومو می‌فروشم تو برو نوشو بخر، قشنگ‌ترشو بخر؛ قبول نمی‌کرد. می‌گفت هر کیفی اولش قشنگه. بعدیش سَق سیاهه و اولیو هی میاره جلو چشمت. حالا گرونترش. خوش رنگ و لعاب‌ترش. جدیدترش. هر تَری که باشه، اونی نمی‌شه که اولی بود...» «آنا نعمتی» | @ianashid
میان ماه و رخِ یار من مقابله بود...*
• کاش چون آسمان، چشم‌های بیشتری برای گریه داشتم. - گروس عبدالملکیان | @ianashid
• یعنی می‌شه یک هزارمِ چیزی که برا امنیت و سلامتی دردونه‌تون دل‌دل زدین، برا منم دعا کنین؟ آقای امام حسن عسکری؟ | @ianashid
• غروبِ جمعه‌ی پاییز شهره بود به دلتنگی. حالا دیگه توفیری نداره چه وقتی از سال باشه... | @ianashid