•
کاش چون آسمان،
چشمهای بیشتری برای گریه داشتم.
- گروس عبدالملکیان
| @ianashid
•
یعنی میشه یک هزارمِ چیزی که برا امنیت و سلامتی دردونهتون دلدل زدین، برا منم دعا کنین؟ آقای امام حسن عسکری؟
| @ianashid
•
غروبِ جمعهی پاییز شهره بود به دلتنگی. حالا دیگه توفیری نداره چه وقتی از سال باشه...
| @ianashid
•
«بلقیس... ای که خدیجهی من بودی و محبوب من. و آتش من. و نور من. بلقیس، ای قدیسهی من...»
دارم از ادبیات عرب شعر میخونم. نکتهی جالب این عاشقانهی نزار قبانی، اینه که همسر مرحومش رو به خدیجه تشبیه میکنه؛ تا اوج وقار و اصالت یک زن رو نشون بده. نام مبارک حضرت خدیجه در فرهنگ عربی، نماد مطلق فداکاری و تکیهگاه بودنه. جانم به قربانِ امالمومنین خدیجه...
| @ianashid
•
نان اگـر پخـت خدیجـه که نبـی میل کنـد
در خمیرش، سر هر وردنه میگفت علی...
| @ianashid
•
دلشان نمیآید. هیچکدامشان. هی دست بلند میکنند به کندنِ ریسهها و جمع کردن گلیمها. بعد لب میگزند و چشم به حیرت و شعف میچرخانند. انگار هنوز طنین دفها در گوششان مانده. حق دارند. حیف است. شأن و منزلت این اتفاق هفت شبانه روز شادمانیست. کم چیزی نیست. بانوی اول قریش، عروسِ امین مکه شده. این شهر، شور عام الفیل را گرفته. انگار که بهجای ریگ و رمل زمخت مکه، از زمین سراسر حریر روییده. انگار تمام چاهها از زمزم سیراب شدهاند. رایحهی یاس در تمام کوی و برزن پیچیده. شبها صدای کفزدن خادمانِ خانه تا آسمان میرسد و ستارگان به هلهله پاسخشان میدهند. و مهتاب کل میکشد مبارکترین پیوند را. این غلامان مشعوف چه میدانند از آینده؟ که اگر میدانستند دیگر هیچ روی زمین بند نمیشدند. نبض هستی به طراوت میتپد. نور مقدسی در این بیت روشن شده که به هیچ طوفانی خاموششدنی نیست...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
من مظلوم واقع شده بودم.
زندگی به من ظلم کرده بود.
📚 مثل خون در رگهای من
| @ianashid
آنـــاشید | آنانعمتی
• چرا ادبیات میخونم؟ که موقعِ خداحافظی بهش بگم: تو جانِ منی، وداعِ جان آسان نیست! | @ianashid
•
چرا ادبیات میخونم؟
که بهجای گفتن تو قشنگترین قسمت زندگیمی، مثل هوشنگ ابتهاج بگم:
آری همه باخت بود سرتاسر عمر...
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم...
| @ianashid
•
- میدونی مهمترین نگرانی من چیه؟ موهای قرمز وحشتناکم!
+ پیشنهاد میدم یه نگرانی مهمِ باارزشتر پیدا کنی.
🎬 آن با ای
| @ianashid
•
تا دیروز فکر میکردم تمام قلههای جهان را میتوانم فتح کنم. تازه امروز فهمیدم چه نفسگیر است بالا رفتن از پلههای خانهای که تو دیگر در آن نیستی...
- عباس معروفی
| @ianashid