•
دقیقا حق با شما بود آقای امیرالمومنین...
دنیا مضحکهای گریهانگیز است...
| @ianashid
•
- تو که گفتی قدرت فساد میاره!
+ ترس از دست دادن قدرته که فساد میاره.
🎬 لباس شخصی
| @ianashid
•
ذهنیتتان را درمورد کلمهی لباس شخصی به کل تغییر دهید و بعد این فیلم را به تماشا بنشینید!
به مناسبت روز سینما، به سراغ فیلم پر سر و صدای این روزهای فضای مجازی رفتم. محصولی از سازمان هنری رسانهای اوج که پس از ۷ سال توقیف، حالا روی پردهی سینماست. سوژهای جذاب که کمتر کسی جسارت پرداختنش را دارد. روایتی از خیانت اعضای حزب توده و نفوذ شوروی و انگلستان در ایران؛ که در لایهی زیرمتن خود به اهمیت و ضرورت وجود وزارت امنیت و اطلاعات میپردازد. فیلم ستارهی نامآشنا ندارد و بازیگرانش اغلب تئاتری هستند. و بنظرم بعنوان اولین فیلم کارگردان (امیرعباس ربیعی) جالب و تماشاییست. یک درام پرکشش سیاسی _ جاسوسی که مخاطب را قدم به قدم همراه میکند و با مدت زمان دوساعت خسته کننده نیست؛ هرچند که میشد چند صحنه را حذف کرد بدون آنکه لطمهای به اثر وارد شود. ردپای ابراهیم حاتمیکیا و محمدحسین مهدویان به خوبی در لحظه به لحظهی فیلم مشهود است.
اگر بخواهم به نقاط ضعف فیلم (از نظر خودم) بپردازم، اول از همه روی ضعف شخصیت پردازی دست میگذارم. کاراکترها بیشتر از آنکه از درون شکل گرفته باشند، از بیرون تعریف شدهاند. گاهی جملات تنها نقش انتقال یک پیام را دارند؛ نه عمق بخشیدن به شخصیت. به همین دلیل لحظاتی که باید نهایت احساسات را منتقل کنند و تاثیرگذار باشند، سطحی هستند. فیلم کاشت و برداشتی ندارد. و گرههای بهوجود آمده به سرعت باز میشوند. هرچند که قصهگویی و ضرباهنگ خیلی خیلی بهتر از فیلم احمد (دومین ساختهی کارگردان) است.
در نهایت اینکه پس از صد و دوازده دقیقه، با کنار هم چیدن قطعات، شما شاهد یک پازل جالب و سرگرمکننده خواهید بود.
#سطر_و_سکانس
| @ianashid
•
داشتم کم میاوردم که یهو یادم افتاد،
عهدهدار من، پسرِ امالبنینه.
| @ianashid
•
میدونین دلبرونهترین نامهی یه عاشق به معشوق، منتسب به کیه؟ امیرالمومنین.
کدوم نامه؟ دعای کمیل.
چقدر ظریف و با دقت خدا رو صدا میزنه و دلربایی میکنه و غمزه میریزه! قسمش میده به جلوه و جمال و جلالش. بهبه از این کلامِ نغز...
| @ianashid
•
«بِعِزَّتِكَ الَّتى لا يَقُومُ لَها شَىْءٌ»
میانهی بزمش، سر را که دید ناخودآگاه به تحسین تکبیر گفت. یزید هم فهمیده بود که هیچ چیز در برابر عزتِ حسین تاب نمیآورد. هرچند تشنهلبِ سرجدایِ نیزهنشین شده باشد...
| @ianashid
•
«يا نُورُ يا قُدُّوسُ يا اَوَّلَ الاْوَّلِينَ وَ يا آخِرَ الآخِرينَ»
اینجای دعا، خودت را به نام خواندی یا خدایت را ابوتراب؟
| @ianashid
•
به فراز «اَللّهُمَّ اغْفِرْلى...» که میرسم باید بمیرم. یهبار بهخاطر پشیمونی از همهی خطاها و گناهایی که مرتکب شدم، صدبارم از شرم اینکه ابرمردی مثل امیرالمومنین اینطور از خدا معذرت خواهی کرده. اون وقت من...
| @ianashid
•
«خدايا! از تو درخواست مىكنم درخواست كسىكه سخت تهيدست شده و بار نيازش را به هنگام گرفتاريها به آستان تو فرود آورده و ميلش به آنچه نزد توست فزونى يافته».
وقتی بخوای روی طاقههای ابریشم کلماتت رو طلاکوب کنی، میشه کمیلِ مولا. چقدر شیرین با خدا حرف میزنه آخه. میگه من؟ من همون گداییم که اگه تو نگام نکنی، هیچی ندارم خدا. آس و پاسم..
| @ianashid
•
چشمهایم را بستهام و به غروبِ خنک آن شبِ تبریز فکر میکنم. سفر به این شهر همیشه خیالانگیز است. سنگ به سنگش یادآور شجاعت ستارخان و برگ به برگش نغمهخوان غزلیات شمس. این سفر اما برای رئیسجمهور آن زمان که شیفتهی ادبیات بود، رنگ و بوی دیگری داشت. به سفرهای کاری نمیمانست. یک اشتیاق چندساله را به همراه داشت. پیش از حرکت درخواست کرد شب شعری با حضور شاعران و مداحان دیار آذربایجان برپا شود. و تاکید قاطعش بر حضورِ استاد شهریار در محفل بود. به علاوهی شرطی غریب؛ «محفل طوری برنامهریزی شود که استاد پس از من وارد مجلس شوند». این شرط، بذر تعجب را در دل مسئولین برنامه کاشت. در کتاب رسوم مقامات اینطور کتابت شده که اهل قدرت همیشه آخرین نفر وارد شوند؛ دلیل این سنتشکنی چه بود؟ سوز ملایمی از لای پنجره میخزد و جانم را در آغوش میکشد. خیالم اما در هوای گرم آن محفل نفس میکشد. تصورِ آن همنشینیِ پرشکوه، مثل طعم شیرین خاگینهی تبریز به دل مینشیند. ریههایم را از عطر خاطرات پر میکنم و چشمانم را به هم میفشارم. رئیسجمهور شعردوست، چای لبدوزِ لبسوزِ قندپهلو نوشیده و در انتظار بود. دقایقی بعد ورودِ پیرِ پرنیاناندیشِ شعر ایران، استاد شهریار، اعلام شد. سرتاپای مجلس از کنجکاوی چشم بود تا ببیند حکمتِ آن شرط عجیب چه بوده؟ استاد که پا به درگاه گذاشت، سیدعلی حسینی خامنهای، در نهایت تواضع از جا برخاست و با شوقی وصفناپذیر به استقبال محمدحسین بهجت تبریزی رفت و محکم در آغوشش کشید. معما حل شده بود. او زودتر در مجلس حاضر شد تا مبادا این پیر فرزانهی شعر ایران به احترامش از جا برخیزد؛ میخواست خودش به استقبالش برود. میخواست به تکریم واژهها قیام کند. صدای خشدار شهریار در گوشم میپیچد و مردی در کنج ذهنم عاشقنوازی میکند. «علی ای همای رحمت» را میشنوم. شهریار با زبان بیزبانی، با زبانِ نگاه، حضور سیدعلی را خوشآمد میگوید. چشمانم مصافحهی آن دو بید مجنونِ زبان پارسی را میبیند. خیال من، تماشاگر دستهای گرهخوردهی این دو دلباختهی شعر است. آقای رئیسجمهور با شعفی که ارادتش را پنهان نمیکند لب میگشاید: «زیارت حضرتعالی از آرزوهای زندگیام بود که الحمدالله امشب موفق شدم...»
دیگر نمیتوانم نیش اشکِ دلتنگی را مهار کنم. شهریار در ذهنم به سوزِ غم «حیدر بابا» میخواند. حمد و سورهای روی لبم جاری میشود و همزمان فکر میکنم به خندههای رهبری که خانهی امنش در میان زمختی سیاست، ملاحت ادبیات بود. و فکر میکنم به جایگاه شهریار؛ که با کیمیای کلماتش چه کرده بود که دیدارش آرزوی کسی بود که دیدارش آرزوی همهی ما بود...
«آنا نعمتی»
| @ianashid