eitaa logo
آنـــاشید | آنانعمتی
1هزار دنبال‌کننده
97 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
• سلام بر آنان که شب‌ها در آغوش غم به خواب می‌روند. | @ianashid
• داشتم کم میاوردم که یهو یادم افتاد، عهده‌دار من، پسرِ ام‌البنینه. | @ianashid
• می‌دونین دلبرونه‌ترین نامه‌‌ی یه عاشق به معشوق، منتسب به کیه؟ امیرالمومنین. کدوم نامه؟ دعای کمیل. چقدر ظریف و با دقت خدا رو صدا می‌زنه و دلربایی می‌کنه و غمزه می‌ریزه! قسمش می‌ده به جلوه و جمال و جلالش. به‌به از این کلامِ نغز... | @ianashid
• «بِعِزَّتِكَ الَّتى لا يَقُومُ لَها شَىْءٌ» میانه‌ی بزمش، سر را که دید ناخودآگاه به تحسین تکبیر گفت. یزید هم فهمیده بود که هیچ چیز در برابر عزتِ حسین تاب نمی‌آورد. هرچند تشنه‌لبِ سرجدایِ نیزه‌نشین شده باشد... | @ianashid
• «يا نُورُ يا قُدُّوسُ يا اَوَّلَ الاْوَّلِينَ وَ يا آخِرَ الآخِرينَ» اینجای دعا، خودت را به نام خواندی یا خدایت را ابوتراب؟ | @ianashid
• به فراز «اَللّهُمَّ اغْفِرْلى...» که می‌رسم باید بمیرم. یه‌بار به‌خاطر پشیمونی از همه‌ی خطاها و گناهایی که مرتکب شدم، صدبارم از شرم اینکه ابرمردی مثل امیرالمومنین این‌طور از خدا معذرت خواهی کرده. اون وقت من... | @ianashid
• «خدايا! از تو درخواست مى‌كنم درخواست كسى‌كه سخت تهيدست‌ شده و بار نيازش را به هنگام گرفتاريها به آستان تو فرود آورده و ميلش به آنچه نزد توست فزونى يافته». وقتی بخوای روی طاقه‌های ابریشم کلماتت رو طلاکوب کنی، می‌شه کمیلِ مولا. چقدر شیرین با خدا حرف می‌زنه آخه. می‌گه من؟ من همون گداییم که اگه تو نگام نکنی، هیچی ندارم خدا. آس و پاسم.. | @ianashid
• چشم‌هایم را بسته‌ام و به غروبِ خنک آن شبِ تبریز فکر می‌کنم. سفر به این شهر همیشه خیال‌انگیز است. سنگ به سنگش یادآور شجاعت ستارخان و برگ به برگش نغمه‌خوان غزلیات شمس. این سفر اما برای رئیس‌جمهور آن زمان که شیفته‌ی ادبیات بود، رنگ و بوی دیگری داشت. به سفرهای کاری نمی‌مانست. یک اشتیاق چندساله را به همراه داشت. پیش از حرکت درخواست کرد شب شعری با حضور شاعران و مداحان دیار آذربایجان برپا شود. و تاکید قاطعش بر حضورِ استاد شهریار در محفل بود. به علاوه‌ی شرطی غریب؛ «محفل طوری برنامه‌ریزی شود که استاد پس از من وارد مجلس شوند». این شرط، بذر تعجب را در دل مسئولین برنامه کاشت. در کتاب رسوم مقامات این‌طور کتابت شده که اهل قدرت همیشه آخرین نفر وارد شوند؛ دلیل این سنت‌شکنی چه بود؟ سوز ملایمی از لای پنجره می‌خزد و جانم را در آغوش می‌کشد. خیالم اما در هوای گرم آن محفل نفس می‌کشد. تصورِ آن همنشینیِ پرشکوه، مثل طعم شیرین خاگینه‌ی تبریز به دل می‌نشیند. ریه‌هایم را از عطر خاطرات پر می‌کنم و چشمانم را به هم می‌فشارم. رئیس‌جمهور شعر‌دوست، چای لب‌دوزِ لب‌سوزِ قندپهلو نوشیده و در انتظار بود. دقایقی بعد ورودِ پیرِ پرنیان‌اندیشِ شعر ایران، استاد شهریار، اعلام شد. سرتاپای مجلس از کنجکاوی چشم بود تا ببیند حکمتِ آن شرط عجیب چه بوده؟ استاد که پا به درگاه گذاشت، سیدعلی حسینی خامنه‌ای، در نهایت تواضع از جا برخاست و با شوقی وصف‌ناپذیر به استقبال محمدحسین بهجت تبریزی رفت و محکم در آغوشش کشید. معما حل شده بود. او زودتر در مجلس حاضر شد تا مبادا این پیر فرزانه‌ی شعر ایران به احترامش از جا برخیزد؛ می‌خواست خودش به استقبالش برود. می‌خواست به تکریم واژه‌ها قیام کند. صدای خش‌دار شهریار در گوشم می‌پیچد و مردی در کنج ذهنم عاشق‌نوازی می‌کند. «علی ای همای رحمت» را می‌شنوم. شهریار با زبان بی‌زبانی، با زبانِ نگاه، حضور سیدعلی را خوش‌آمد می‌گوید. چشمانم مصافحه‌ی آن دو بید مجنونِ زبان پارسی را می‌بیند. خیال من، تماشاگر دست‌های گره‌خورده‌ی این دو دلباخته‌ی شعر است. آقای رئیس‌جمهور با شعفی که ارادتش را پنهان نمی‌کند لب می‌گشاید: «زیارت حضرتعالی از آرزوهای زندگی‌ام بود که الحمدالله امشب موفق شدم...» دیگر نمی‌توانم نیش اشکِ دلتنگی را مهار کنم. شهریار در ذهنم به سوزِ غم «حیدر بابا» می‌خواند. حمد و سوره‌ای روی لبم جاری می‌شود و هم‌زمان فکر می‌کنم به خنده‌های رهبری که خانه‌ی امنش در میان زمختی سیاست، ملاحت ادبیات بود. و فکر می‌کنم به جایگاه شهریار؛ که با کیمیای کلماتش چه کرده بود که دیدارش آرزوی کسی بود که دیدارش آرزوی همه‌ی ما بود... «آنا نعمتی» | @ianashid
• آقایِ بلندقامت‌تر از درختان سرو و سدر و حنا. که فرشتگان طبق طبق سیب و انجیر و خرما از لبخند‌هایتان می‌چینند. پیشوایِ ما کعبه ندیده‌ها. مرهم و مونسِ درد ما جوان‌ترها. آقای امام حسن عسکری... | @ianashid
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• تو نیستی و هر بی‌سر و پایی به خودش اجازه می‌دهد نبودنت را نیشخند بزند. تو نیستی و ملیجکانِ کت‌شلوارپوش برای دور جدید انتخاباتشان کراوات صاف می‌کنند و حذف کردن تو و نصرالله و ضیف و سنوار و هنیه را خط اول کارنامه‌شان نوشته‌اند. تو نیستی و با تمام این اراجیف و چرندیات، به غیرت احدی برنمی‌خورد. صاحب منصبان همه لال‌اند. حالا مردانگی منت می‌کشد که روی شانه‌های چه کسی بنشیند. کار دست دیپلمات‌هاست؛ آن‌ها که ما ملت مبعوث شده‌ی تو را محرم نمی‌دانند. ما نمی‌دانیم چه می‌گذرد. بعد از تو جواب تهدیدها را - اگر بدهند - با «اتفاق خاصی نیفتاده» می‌دهند و باز هم دستِ دوستی را بلندتر دراز می‌کنند. اینجا اما در قلب تپنده و خون‌خواه کشور، هر گوشه کسی با شانه‌های لرزان زندگی می‌گذراند. با بغضی عظیم. با خشمی سترگ. اشک چشم همه‌مان از اشک‌های توست؛ آن‌گاه که برای قرب الی‌الله محاسن تر می‌کردی. و اکنون ما شاگردان مکتب تو، در ادامه‌ی صراط بر حق‌ات تمامیت بار وطن‌دوستی و شرافت را به دوش می‌کشیم و مشتاق‌تر از گذشته، به آینده‌نگری‌ات دل بسته‌ایم. به اینکه چیزی تا پایان بیست و پنج سالِ وعده داده‌ات نمانده... «آنا نعمتی» | @ianashid
• دختر هرچقدر هم که با مادرش راحت باشد، یک حرف‌هایی را نمی‌تواند به او بگوید. هرقدری هم که پدرش نازش را خریده باشد، نمی‌تواند همه‌ی اشک‌هایش را‌ جمع کند توی تنگ بلوری و نشانش دهد. بعضی بغض‌ها زبان مشترک می‌خواهد. بعضی‌ ترس‌ها فقط در یک آغوش لطیف آرام می‌گیرد. آخر دنیای دخترانه عجیب است. دل‌گیری‌ها و دل‌تنگی‌های خاص خودش را دارد. دل‌ضعفه‌ها و قربان‌صدقه‌های مخصوص. نگرانی‌ها و اضطرابش هم مرهم متفاوتی می‌خواهد. می‌دانید چه می‌گویم؟ کلمات آشفته‌ی ذهنم را می‌خوانید؟ بله که می‌دانید. اصلا برای همین است که بساط به‌هم‌ریخته‌ی دلم را امشب پیش شما پهن کرده‌ام که از روی مهر دستی به رویش بکشید و سامانش دهید. هرچه باشد دخترها حرف همدیگر را بهتر می‌فهمند. مگر نه معصومه خانم جانم؟ | @ianashid