•
«خدايا! از تو درخواست مىكنم درخواست كسىكه سخت تهيدست شده و بار نيازش را به هنگام گرفتاريها به آستان تو فرود آورده و ميلش به آنچه نزد توست فزونى يافته».
وقتی بخوای روی طاقههای ابریشم کلماتت رو طلاکوب کنی، میشه کمیلِ مولا. چقدر شیرین با خدا حرف میزنه آخه. میگه من؟ من همون گداییم که اگه تو نگام نکنی، هیچی ندارم خدا. آس و پاسم..
| @ianashid
•
چشمهایم را بستهام و به غروبِ خنک آن شبِ تبریز فکر میکنم. سفر به این شهر همیشه خیالانگیز است. سنگ به سنگش یادآور شجاعت ستارخان و برگ به برگش نغمهخوان غزلیات شمس. این سفر اما برای رئیسجمهور آن زمان که شیفتهی ادبیات بود، رنگ و بوی دیگری داشت. به سفرهای کاری نمیمانست. یک اشتیاق چندساله را به همراه داشت. پیش از حرکت درخواست کرد شب شعری با حضور شاعران و مداحان دیار آذربایجان برپا شود. و تاکید قاطعش بر حضورِ استاد شهریار در محفل بود. به علاوهی شرطی غریب؛ «محفل طوری برنامهریزی شود که استاد پس از من وارد مجلس شوند». این شرط، بذر تعجب را در دل مسئولین برنامه کاشت. در کتاب رسوم مقامات اینطور کتابت شده که اهل قدرت همیشه آخرین نفر وارد شوند؛ دلیل این سنتشکنی چه بود؟ سوز ملایمی از لای پنجره میخزد و جانم را در آغوش میکشد. خیالم اما در هوای گرم آن محفل نفس میکشد. تصورِ آن همنشینیِ پرشکوه، مثل طعم شیرین خاگینهی تبریز به دل مینشیند. ریههایم را از عطر خاطرات پر میکنم و چشمانم را به هم میفشارم. رئیسجمهور شعردوست، چای لبدوزِ لبسوزِ قندپهلو نوشیده و در انتظار بود. دقایقی بعد ورودِ پیرِ پرنیاناندیشِ شعر ایران، استاد شهریار، اعلام شد. سرتاپای مجلس از کنجکاوی چشم بود تا ببیند حکمتِ آن شرط عجیب چه بوده؟ استاد که پا به درگاه گذاشت، سیدعلی حسینی خامنهای، در نهایت تواضع از جا برخاست و با شوقی وصفناپذیر به استقبال محمدحسین بهجت تبریزی رفت و محکم در آغوشش کشید. معما حل شده بود. او زودتر در مجلس حاضر شد تا مبادا این پیر فرزانهی شعر ایران به احترامش از جا برخیزد؛ میخواست خودش به استقبالش برود. میخواست به تکریم واژهها قیام کند. صدای خشدار شهریار در گوشم میپیچد و مردی در کنج ذهنم عاشقنوازی میکند. «علی ای همای رحمت» را میشنوم. شهریار با زبان بیزبانی، با زبانِ نگاه، حضور سیدعلی را خوشآمد میگوید. چشمانم مصافحهی آن دو بید مجنونِ زبان پارسی را میبیند. خیال من، تماشاگر دستهای گرهخوردهی این دو دلباختهی شعر است. آقای رئیسجمهور با شعفی که ارادتش را پنهان نمیکند لب میگشاید: «زیارت حضرتعالی از آرزوهای زندگیام بود که الحمدالله امشب موفق شدم...»
دیگر نمیتوانم نیش اشکِ دلتنگی را مهار کنم. شهریار در ذهنم به سوزِ غم «حیدر بابا» میخواند. حمد و سورهای روی لبم جاری میشود و همزمان فکر میکنم به خندههای رهبری که خانهی امنش در میان زمختی سیاست، ملاحت ادبیات بود. و فکر میکنم به جایگاه شهریار؛ که با کیمیای کلماتش چه کرده بود که دیدارش آرزوی کسی بود که دیدارش آرزوی همهی ما بود...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
آقایِ بلندقامتتر از درختان سرو و سدر و حنا. که فرشتگان طبق طبق سیب و انجیر و خرما از لبخندهایتان میچینند.
پیشوایِ ما کعبه ندیدهها. مرهم و مونسِ درد ما جوانترها. آقای امام حسن عسکری...
| @ianashid
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
تو نیستی و هر بیسر و پایی به خودش اجازه میدهد نبودنت را نیشخند بزند. تو نیستی و ملیجکانِ کتشلوارپوش برای دور جدید انتخاباتشان کراوات صاف میکنند و حذف کردن تو و نصرالله و ضیف و سنوار و هنیه را خط اول کارنامهشان نوشتهاند. تو نیستی و با تمام این اراجیف و چرندیات، به غیرت احدی برنمیخورد. صاحب منصبان همه لالاند. حالا مردانگی منت میکشد که روی شانههای چه کسی بنشیند. کار دست دیپلماتهاست؛ آنها که ما ملت مبعوث شدهی تو را محرم نمیدانند. ما نمیدانیم چه میگذرد. بعد از تو جواب تهدیدها را - اگر بدهند - با «اتفاق خاصی نیفتاده» میدهند و باز هم دستِ دوستی را بلندتر دراز میکنند. اینجا اما در قلب تپنده و خونخواه کشور، هر گوشه کسی با شانههای لرزان زندگی میگذراند. با بغضی عظیم. با خشمی سترگ. اشک چشم همهمان از اشکهای توست؛ آنگاه که برای قرب الیالله محاسن تر میکردی. و اکنون ما شاگردان مکتب تو، در ادامهی صراط بر حقات تمامیت بار وطندوستی و شرافت را به دوش میکشیم و مشتاقتر از گذشته، به آیندهنگریات دل بستهایم. به اینکه چیزی تا پایان بیست و پنج سالِ وعده دادهات نمانده...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
آنـــاشید | آنانعمتی
• که هم نادیده میبینی و هم نَنْوشته میخوانی. - جناب حافظ | @ianashid
•
که روان کردهام از هر مژه جویی.
- شیخ اجل، سعدی
| @ianashid
•
دختر هرچقدر هم که با مادرش راحت باشد، یک حرفهایی را نمیتواند به او بگوید. هرقدری هم که پدرش نازش را خریده باشد، نمیتواند همهی اشکهایش را جمع کند توی تنگ بلوری و نشانش دهد. بعضی بغضها زبان مشترک میخواهد. بعضی ترسها فقط در یک آغوش لطیف آرام میگیرد. آخر دنیای دخترانه عجیب است. دلگیریها و دلتنگیهای خاص خودش را دارد. دلضعفهها و قربانصدقههای مخصوص. نگرانیها و اضطرابش هم مرهم متفاوتی میخواهد. میدانید چه میگویم؟ کلمات آشفتهی ذهنم را میخوانید؟ بله که میدانید. اصلا برای همین است که بساط بههمریختهی دلم را امشب پیش شما پهن کردهام که از روی مهر دستی به رویش بکشید و سامانش دهید. هرچه باشد دخترها حرف همدیگر را بهتر میفهمند. مگر نه معصومه خانم جانم؟
| @ianashid
•
به نظر من،
زبان قاصرترین عضو آدمیزاد برای بیان احساساتشه؛
در عوض چشمها! چشمهایش...
| @ianashid
آنـــاشید | آنانعمتی
• دختر هرچقدر هم که با مادرش راحت باشد، یک حرفهایی را نمیتواند به او بگوید. هرقدری هم که پدرش نازش
•
دیدی دلتنگی چه بر سر دختر میآورد؟
دق میکند. جوانمرگ میشود. ادله میخواهی؟ نازدانهی موسیبنجعفر را ببین.
| @ianashid
•
آخرین ساعاتِ آخرین روزِ شش ماههی اول ساله. یه نگاهی به صد و هشتاد و شش روز گذشته میکنم و... خدای من! از چه اتفاقاتی گذشتم و چه تابستونی رو گذروندم و هنوز نفس میکشم...
| @ianashid
•
«هنوز نخُوتیدی تو چوکُم؟» هوم کشدار پسرک سکوت اتاق را میشکند. روی زمین کنار تشکش دراز میکشد و دست به موهای خرماییاش میبرد. پنکهی سقفی، گرمای شرجیِ شب را به بازی گرفته. اما سردی نگاه پسر، اتاق را منجمد کرده. زن قربانصدقهای میرود و موهایش را نرم میبوسد: «خو رودُم الان اگه نخوسی که صبا ناتونی پاشی برا مدرسه. شاداب نیستی دیه. کِرِخت اَبیش مادر. چِشاتْ بِوَند.» صدایش میلرزد اما بغضش را به نفسی آرام میکند. تمام توانش را به کار برده تا لبخند به چهره داشته باشد. پسرک به هلال ماه خیره شده. پلک نمیزند. جوابی هم نمیدهد. مادر دوباره نازش را میکشد و ملحفه را رویش مرتب میکند: «صب زود وامیخیزُم برات نانریخته دُرُس اَکُنُم. که قوی بُشی...» با حرف پسرک، جملهی نصفه و نیمه در دهان مادر میماسد. پسر به آرامی میچرخد. خستگی هشتادسالهها در چشمانش نشسته؛ نه طراوت هشتسالگی. پچ میزند: «اگه نانریخته بُخارُم، وقتی دُواره صدایِ بالِ موشک بیاد، اَتونُم مواظبِ بچهئون بَبُم مامان؟» روح زن از جسمش کنده میشود. انگار سقف خانه روی سرش آوار شده. پسر با بغضی که راه نفسش را بسته منومنکنان ادامه میدهد: «مُو چِطُو بی میکائیل پامو بذارُم تو کوچه؟ چطو پیش یکی دیه باشم وقتی امیرعلی دگه نی تا کِنارُم بَنشینه؟ اصلاً صُب کی وارد کلاس ابو؟ خانوم فیروزی هم که دگه نین...» اشکی لجوجانه و دردمند از چشمان مادر سر میخورد. جیرجیرکها غمگینتر از همیشه مینوازند. قلب زن هم الان است که از سینه بیرون بزند. لبی تر میکند به قصد تسلی. میخواهد کلماتش را کنار هم بچیند و بگوید که کابوس تمام شد. اما پسر پیشدستی میکند: «ماکان چی مار؟ هَمَش چشمُم به راهشِن. مو صُب کِیفِشَم با خودم بَبَرُم؟ آخه ماکان، ماکان دوستم… هنوز یاد نگرفته بی اسمشِه کامل رو کاغذ بنویسه…» توان کودکانه و معصومانهی پسرک بالاخره میشکند و سر در گریبان مادر هق میزند. زن، جگرگوشهاش را چنگ زده و به خود میفشارد. انگار که میخواهد از فردا پنهانش کند. و فکر میکند به مادران چهارصد و اندی دانشآموز دیگر مدرسهی شجرهی طیبه. آنها چه حالی دارند؟ امشب را چطور سحر خواهند کرد؟ خدا میداند...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
یکبار دیگر پشت تریبون حاضر شدهای. سازمان ملل باز هم صلابت چشمهایت را به تماشا نشسته. در و دیوار آنجا خاطرهی رجزخوانیات را مرور میکنند. که در خاک شیطان بزرگ برایش خط و نشان کشیدی که پا از گلیمش فراتر نگذارند. هیمنهی جسارت و شجاعتت لرزه به سنگ به سنگ ساختمان انداخته. سالها از آن اخطار گذشته و خفاشان تمام این روزها را به کینهی اسم تو شب کردهاند. میلیونها دلار پولپاشی کردهاند. دهها هزاربار نقشهی ترورت را کشیدهاند. از هیچ بیحیایی و بیمروتی چشم نپوشیدهاند. چنگالشان به هر قباحتی آلوده شده. حتی ریختن خونِ تو... حالا ما، پیش از آن نام مبارک، نوشتیم شهید. تو دوباره آنجایی. اینبار اما سند سرخ مظلومیت مایی. به همراه کودکان میناب و لامرد. نمایندهی «ایرانِ شکوهمندی» که تو ساختی، سینه سپر کرد و جنایات صهیون را توی صورتشان کوباند. کَتهایش را باز کرد و با چشمانی مطمئن به دنیا گفت ما قربانی تروریستیم؛ نه تروریست. حنجرهاش پیوند میلیونها صدا بود وقتی که از تو صحبت میکرد. دستهایش را نود میلیون دست ایرانی مشایعت میکرد وقتی عکسهاتان را دانه به دانه نشان میداد. کلمههایش آتش جگرهامان را خنکا بخشیده. دلمان گرمتر شده. مصممتر از همیشه در خیابان حاضر شدهایم.
آقای رئیسجمهور، سپاسگزار این اقتداریم. شکایتها و گلهها بماند برای خانه. دلیل ندارد همسایه از دلگیریهامان باخبر شود. با همین فرمان پیش برو و دوباره لاتیاش را پر کن. غرور و غیرت ایرانی را نشانشان بده. که بردن نام علی و اولاد علی و دم زدن از غربت خاندان علی، عزت دنیاست و آخرت...
«آنا نعمتی»
| @ianashid