•
«هنوز نخُوتیدی تو چوکُم؟» هوم کشدار پسرک سکوت اتاق را میشکند. روی زمین کنار تشکش دراز میکشد و دست به موهای خرماییاش میبرد. پنکهی سقفی، گرمای شرجیِ شب را به بازی گرفته. اما سردی نگاه پسر، اتاق را منجمد کرده. زن قربانصدقهای میرود و موهایش را نرم میبوسد: «خو رودُم الان اگه نخوسی که صبا ناتونی پاشی برا مدرسه. شاداب نیستی دیه. کِرِخت اَبیش مادر. چِشاتْ بِوَند.» صدایش میلرزد اما بغضش را به نفسی آرام میکند. تمام توانش را به کار برده تا لبخند به چهره داشته باشد. پسرک به هلال ماه خیره شده. پلک نمیزند. جوابی هم نمیدهد. مادر دوباره نازش را میکشد و ملحفه را رویش مرتب میکند: «صب زود وامیخیزُم برات نانریخته دُرُس اَکُنُم. که قوی بُشی...» با حرف پسرک، جملهی نصفه و نیمه در دهان مادر میماسد. پسر به آرامی میچرخد. خستگی هشتادسالهها در چشمانش نشسته؛ نه طراوت هشتسالگی. پچ میزند: «اگه نانریخته بُخارُم، وقتی دُواره صدایِ بالِ موشک بیاد، اَتونُم مواظبِ بچهئون بَبُم مامان؟» روح زن از جسمش کنده میشود. انگار سقف خانه روی سرش آوار شده. پسر با بغضی که راه نفسش را بسته منومنکنان ادامه میدهد: «مُو چِطُو بی میکائیل پامو بذارُم تو کوچه؟ چطو پیش یکی دیه باشم وقتی امیرعلی دگه نی تا کِنارُم بَنشینه؟ اصلاً صُب کی وارد کلاس ابو؟ خانوم فیروزی هم که دگه نین...» اشکی لجوجانه و دردمند از چشمان مادر سر میخورد. جیرجیرکها غمگینتر از همیشه مینوازند. قلب زن هم الان است که از سینه بیرون بزند. لبی تر میکند به قصد تسلی. میخواهد کلماتش را کنار هم بچیند و بگوید که کابوس تمام شد. اما پسر پیشدستی میکند: «ماکان چی مار؟ هَمَش چشمُم به راهشِن. مو صُب کِیفِشَم با خودم بَبَرُم؟ آخه ماکان، ماکان دوستم… هنوز یاد نگرفته بی اسمشِه کامل رو کاغذ بنویسه…» توان کودکانه و معصومانهی پسرک بالاخره میشکند و سر در گریبان مادر هق میزند. زن، جگرگوشهاش را چنگ زده و به خود میفشارد. انگار که میخواهد از فردا پنهانش کند. و فکر میکند به مادران چهارصد و اندی دانشآموز دیگر مدرسهی شجرهی طیبه. آنها چه حالی دارند؟ امشب را چطور سحر خواهند کرد؟ خدا میداند...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
یکبار دیگر پشت تریبون حاضر شدهای. سازمان ملل باز هم صلابت چشمهایت را به تماشا نشسته. در و دیوار آنجا خاطرهی رجزخوانیات را مرور میکنند. که در خاک شیطان بزرگ برایش خط و نشان کشیدی که پا از گلیمش فراتر نگذارند. هیمنهی جسارت و شجاعتت لرزه به سنگ به سنگ ساختمان انداخته. سالها از آن اخطار گذشته و خفاشان تمام این روزها را به کینهی اسم تو شب کردهاند. میلیونها دلار پولپاشی کردهاند. دهها هزاربار نقشهی ترورت را کشیدهاند. از هیچ بیحیایی و بیمروتی چشم نپوشیدهاند. چنگالشان به هر قباحتی آلوده شده. حتی ریختن خونِ تو... حالا ما، پیش از آن نام مبارک، نوشتیم شهید. تو دوباره آنجایی. اینبار اما سند سرخ مظلومیت مایی. به همراه کودکان میناب و لامرد. نمایندهی «ایرانِ شکوهمندی» که تو ساختی، سینه سپر کرد و جنایات صهیون را توی صورتشان کوباند. کَتهایش را باز کرد و با چشمانی مطمئن به دنیا گفت ما قربانی تروریستیم؛ نه تروریست. حنجرهاش پیوند میلیونها صدا بود وقتی که از تو صحبت میکرد. دستهایش را نود میلیون دست ایرانی مشایعت میکرد وقتی عکسهاتان را دانه به دانه نشان میداد. کلمههایش آتش جگرهامان را خنکا بخشیده. دلمان گرمتر شده. مصممتر از همیشه در خیابان حاضر شدهایم.
آقای رئیسجمهور، سپاسگزار این اقتداریم. شکایتها و گلهها بماند برای خانه. دلیل ندارد همسایه از دلگیریهامان باخبر شود. با همین فرمان پیش برو و دوباره لاتیاش را پر کن. غرور و غیرت ایرانی را نشانشان بده. که بردن نام علی و اولاد علی و دم زدن از غربت خاندان علی، عزت دنیاست و آخرت...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
و به یک نگاه تو،
در صحرای دلم گندم میروید و عطر سیب میوزد. آقای امام حسین...
| @ianashid
•
«خوب» یعنی چی که ما آدما هر روز و هر بار و همیشه از هم میپرسیم: خوبی؟
| @ianashid
•
وطن را نه خاک میسازد نه مرز؛
مرا تویی که دیار میشوی...
| @ianashid
•
امروز که بهش فکر کردم، توی رگ و ریشهی قلبم گل بابونه جوونه زد. اینکه کلمات قرآنی که ما امروز میخونیم، یه روزگاری به چشم امیرالمومنین اومده. فکرشو بکن! یعنی بعد هزار و چهارصد سال، منِ بچهشیعه این سعادت و دارم کلماتی رو بخونم که عینا، امیرالمومنین هم قرائت کردن. آخ. از این تصور انگاری بهجای خون تو رگام عسل جاری شده...
| @ianashid
AUD-20250219-WA0000.mp3
زمان:
حجم:
10.3M
•
دو سال فقط؟ یعنی هفتصد و سی روز؟ پس چرا هرچه نگاه میکنم بیش از اینهاست؟ ما به قدر بیست سال مصیبت دیدهایم! داغ این روزها را به کدامین جرعهی آب خنکا بخشم؟ سنگینیاش را به دم کدام روضهخوان سبک کنم؟ بغضی به مسافت ضاحیه تا کشوردوست حنجرهام را به ناخن میخراشد. سینهام که به خسخس میافتد، قرص کامل ماه را تماما نگاه میشوم و سیدالامة را در ذهنم میشنوم. کارن همایونفر مینوازد و رفتوآمد آرشهی ویولنش مجوز بارش باران به چشمانم میدهد. کدام روضهی باکلامی به خوبی این موسیقی میتواند او را وصف کند؟ کارن همایونفر هنرمند است. استاد است. سیدحسن را به خوبی میشناسد. میداند اگر بخواهد او را به زبان موسیقی بیان کند، اگر بخواهد چشمهای پرجذبهای که یقینا از خیبرشکن به ارث برده را در قالب نتها بچیند، باید چه کند. میداند مهابتِ رجزهای او را باید چگونه در دلِ سازها جا دهد. فراز و فرود این نغمه تأیید میکند سید حسن، سرویست که کمر خم نکرده. که سبزتر از همیشه، همچنان استوار در خاک لبنان ایستاده. طنین این ساز، حماسه دارد. شجاعت دارد. خطبهی نحن شیعه علیبنابیطالب دارد. جگر شیر دارد. و بغض دارد. درد دارد. و خون. آه و اشک و هقهقِ خفهشده. و دلتنگیِ بسیار. موسیقیِ وداعِ او ممزوج است به اقتدار. به قدرت. به مظلومیت.
و شکوه...
و شکوه...
و شکوه...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
شما با من همنظرین؟
که آدمای خوب گِلِشون فرق داره؛ انگاری یکم تربت قاطیشونه!
| @ianashid
•
«ساکتشو». این نهیب عارفیست که بیش از شصتهزار بیت طوفانی در دیوان اشعار خود دارد. شاعری که حرارت کلماتش، قلب را شعلهور میکند و پند مثنویهایش چنان شیرین است که در لحظه به جان مینشیند. اما چرا در اوج سرودن باید به خودش فرمان سکوت بدهد؟ و تخلصش را «خَمُش» بگذارد؟ مگر چه سری در خاموشیست؟ جناب مولانا به درستی درک کرده بود تا وقتی هیاهوی کلمات به پاست، صدای حقیقت شنیده نمیشود. باشکوهترین و نابترین مکاشفهها و زمزمهها، درست در همان ثانیهای رخ میدهند که زبانِ کالبد خاموش میشود، تا پروردگار سخن بگوید…
لب فروبند از سخن، تا آن سخنگویِ نهان
با تو گوید آنچه در گفتِ زبان ناید همــی…
| @ianashid
•
اون ذهنی که باهاش تو چهارده سالگی، ۵۶۰ صفحهی الیورتویست رو طی ۲ روز تموم میکردم، محاله با ذهن الانم یکی باشه.
| @ianashid