•
هیچجوره تو ذهنم نمیگنجه. هرچی بالا و پایین میکنم به هیچ جواب منطقی نمیرسم. یعنی جدیجدی یه سریا همینجوری که تو خونه غذا درست میکنن، بهجای اینکه از عطر و طعم دستپختشون لذت ببرن و با دیدن آسمون نیمهابری مست بشن و خاطرات قهقهههای خونوادگیشون رو مرور کنن، تمام فکرشون اینه که چطوری نورِ یکی دیگه رو خاموش کنن؟ واقعا همهی هم و غم شبانه روزشون میشه تحقیر بقیه؟ چقدر باید یه قلب تهی باشه که تنها راه بزرگ دیده شدنش، تخریب دیگران باشه! البته که این جنس زیستن و دغدغه، قبل از اینکه آزاردهنده باشه، غم انگیزه...
| @ianashid
•
شالگردنش را با پشت دست بالا میکشد تا بخار نفسهای تندش، صورتش را گرم کند. موهای شقیقهاش از خیسی عرق بهم چسبیده. خاک سرد است. و سنگینتر از همیشه. تیغهی فلزی بیل با صدای خشکی در خاک فرو میرود و همزمان سرمایی گزنده پیراهنی میشود به تنش. سوز سرما با غم درمیآمیزد و مثل یک افعی به چشمانش نیش میزند. پارچهی سفیدی که کنارش روی زمین افتاده، انگار تمام جانش را در خود پیچیده. نفسی میگیرد و با تمام رمقی که ندارد، بیل را به خاک میکوبد. چقدر کندن این گودال وحشتناک است؛ کندن گوری برای خاکسپاری. به خواب هم نمیدید همچین روزی را. طاقتش طاق میشود و به زانو میافتد. پارچهی سفید را در نهایت ظرافت باز میکند. اشک مثل یک حریر جلوی چشمانش را میگیرد. دم و بازدم همیشه آنقدر جانفرسا بوده؟ دستهایش همیشه آنقدر بیجان و ضعیف بودهاند؟ کفنِ آرزوهایش را بالاخره باز میکند. به مشقت. به عذاب. به درد. نگاهی به چاله میاندازد؛ مزاری مهیا کرده برای خاکسپاری یک عهد. بغضِ سنگین و دلتنگیاش را به دمی فرو میبرد. جسم باریک سبزرنگ را تماما نگاه میشود. آن را به سختی درون چاله مینشاند. انگار که کوهی را حرکت دهد. چند لحظهی بعد، ریشههای سرو میان گودال جاگیر شده. به سرانگشتهای لرزان، خاک سرد را اطرافش میفشارد و صدایی گرم در گوشش میخندد: «من عاشق وقتیم که شاخوبرگاش چتر میشن رو سرمون. میتونیم از شر این دنیای عشقنابلد، زیر سایهش پناه بگیریم و همهی نشدنا رو جا بذاریم پشت پردهی سبزش. یه بیدمجنون باید بکاریم دوتایی. باشه؟» مقاومتش میشکند. اشکها یکی پس از دیگری روی خاک میافتند و سرو تازه غرسشده را آبیاری میکند. چقدر آنروز خندیده بودند. چقدر دنیا مهربانتر بود. چه آرزوها که نداشتند. باد تندی میوزد و عطر خنک برگهای سوزنی سرو را به صورتش میزند. پسر به استواریِ درختِ سبز رو به رویش نگاه میکند. پیش چشمهای خیسش، هنوز تاب گیسوان دخترک موج میزند. انگار انعکاس لبخند او میان حلقهی اشکش میدرخشد. بغض مثل طناب دور گلویش پیچیده. آرام پچ میزند: «بیدمجنون دلش نازکه. با هر بادی گریه میکنه. جلو طوفان دووم نمیاره. برات سرو کاشتم که ببینی قامتم نشکسته. ببینی تو زمستونِ دوری ازت، به امید دیدنت سبز میمونم. زمین نخواست. ولی من یقین دارم ریشههای ما زیر خاکَم دست همو ول نمیکنن...»
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
چرا تئاتر؟
چون یهبار زندگی کردن برای این حجم از کنجکاوی خیلی کم بود. چون بهم اجازه داد زندگیهای مختلف رو تجربه کنم. کاراکترها رو قضاوت نکنم و با تفکر اونا جهان رو بفهمم.
| @ianashid