•
شالگردنش را با پشت دست بالا میکشد تا بخار نفسهای تندش، صورتش را گرم کند. موهای شقیقهاش از خیسی عرق بهم چسبیده. خاک سرد است. و سنگینتر از همیشه. تیغهی فلزی بیل با صدای خشکی در خاک فرو میرود و همزمان سرمایی گزنده پیراهنی میشود به تنش. سوز سرما با غم درمیآمیزد و مثل یک افعی به چشمانش نیش میزند. پارچهی سفیدی که کنارش روی زمین افتاده، انگار تمام جانش را در خود پیچیده. نفسی میگیرد و با تمام رمقی که ندارد، بیل را به خاک میکوبد. چقدر کندن این گودال وحشتناک است؛ کندن گوری برای خاکسپاری. به خواب هم نمیدید همچین روزی را. طاقتش طاق میشود و به زانو میافتد. پارچهی سفید را در نهایت ظرافت باز میکند. اشک مثل یک حریر جلوی چشمانش را میگیرد. دم و بازدم همیشه آنقدر جانفرسا بوده؟ دستهایش همیشه آنقدر بیجان و ضعیف بودهاند؟ کفنِ آرزوهایش را بالاخره باز میکند. به مشقت. به عذاب. به درد. نگاهی به چاله میاندازد؛ مزاری مهیا کرده برای خاکسپاری یک عهد. بغضِ سنگین و دلتنگیاش را به دمی فرو میبرد. جسم باریک سبزرنگ را تماما نگاه میشود. آن را به سختی درون چاله مینشاند. انگار که کوهی را حرکت دهد. چند لحظهی بعد، ریشههای سرو میان گودال جاگیر شده. به سرانگشتهای لرزان، خاک سرد را اطرافش میفشارد و صدایی گرم در گوشش میخندد: «من عاشق وقتیم که شاخوبرگاش چتر میشن رو سرمون. میتونیم از شر این دنیای عشقنابلد، زیر سایهش پناه بگیریم و همهی نشدنا رو جا بذاریم پشت پردهی سبزش. یه بیدمجنون باید بکاریم دوتایی. باشه؟» مقاومتش میشکند. اشکها یکی پس از دیگری روی خاک میافتند و سرو تازه غرسشده را آبیاری میکند. چقدر آنروز خندیده بودند. چقدر دنیا مهربانتر بود. چه آرزوها که نداشتند. باد تندی میوزد و عطر خنک برگهای سوزنی سرو را به صورتش میزند. پسر به استواریِ درختِ سبز رو به رویش نگاه میکند. پیش چشمهای خیسش، هنوز تاب گیسوان دخترک موج میزند. انگار انعکاس لبخند او میان حلقهی اشکش میدرخشد. بغض مثل طناب دور گلویش پیچیده. آرام پچ میزند: «بیدمجنون دلش نازکه. با هر بادی گریه میکنه. جلو طوفان دووم نمیاره. برات سرو کاشتم که ببینی قامتم نشکسته. ببینی تو زمستونِ دوری ازت، به امید دیدنت سبز میمونم. زمین نخواست. ولی من یقین دارم ریشههای ما زیر خاکَم دست همو ول نمیکنن...»
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
چرا تئاتر؟
چون یهبار زندگی کردن برای این حجم از کنجکاوی خیلی کم بود. چون بهم اجازه داد زندگیهای مختلف رو تجربه کنم. کاراکترها رو قضاوت نکنم و با تفکر اونا جهان رو بفهمم.
| @ianashid
•
«روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی...» در کلاس درس سهراب نشستهام و فکرم بین کلماتش پرسه میزند. شعر باید بوی بهار بدهد، ولی برای من سوز زمستان دارد. سپید نیست. رنگِ خاک باشد انگار. رنگِ مرگ. رنگِ درد. سپهری قلم در خون زده گویا. بیآنکه بخواهم، خبرها خودشان را میچپانند بین حروف شعر. «جنگ خونین انار و دندان». ورِ تصویرسازِ ذهنم میبیندش. روی زمین، تنها و بیدفاع. و تا چشم کار میکند کفتارها دورهاش کردهاند؛ تا بنُِ استخوان مسلح. «جغد در باغ معلق میخواند». مستیشان هلهله میکند. کف میزند. تیغ میکشد. لکاتگان مینوازند و حرامزادگان میرقصند. بوی بنزین میآید. نفسم میگیرد. نبضم از تپش میایستد. ناگاه آسمانِ شب به آتشی روشن میشود. سهراب مثل من زانوی غم بغل کرده. سراسر حیرت است و وحشت، از قساوت این قلوب. «شهر من گم شده است...». به کدام شریعتند اینها؟ حکم ذبح در مسلکشان چیست؟ «من صدای نفس باغچه را میشنوم». تنهاست. خسخس میکند. نفسهای آخر اوست. عقلم گریبان منطق میدرد، دلم پیرهن صبر. لااقل جرعهای آب به او دهید! نفسی برای تنفس! اشکی برای ندیدنِ طفلِ نیامده! ثانیهای برای در آرامش جان دادن... «و صدای متلاشی شدن شیشهی شادی در شب» تلفن همراهش را کسی پاسخ داده. بیست و چهارسالگیِ همسرش، پا به ماه است. نالهی مردش را میشنود. چنددهنفر به یکنفر را میشنود. چِکچِکِ تیغها را میشنود. زن به بهت از حال میرود. نعرهی بدمستی به گوش میرسد. خندههای لزج و چرک. قلم سهراب گریه میکند روی کاغذ. قلبم به نغمهی عود ضجه میزند. زن مویه میکند. زن فریاد میکشد. زن به هقهق میافتد. کفتارها، پناه و عشق و پدرِ فرزندش را، یکجا به دندان تکهتکه کردند. سرگیجه امانم را بریده. چشم زن خونابه میچکاند. کاش سهراب کمتر روضه بخواند. «واژهها را باید شست...» کدام کلمه توانِ بیانِ این مصیبت را دارد؟ «با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت» که همهمان دوشدردوش، سیاهِ جوانِ اربااربا را به تن داریم و سرخیِ خونخواهیاش را به دل. جانم به خاکسترِ چشمانِ زن گر میگیرد و سهراب به اندوه پلک میبندد: «مرگ، پایان کبوتر نیست...»
تقدیم به همسر صبور و داغدیدهی شهید سیدعلی خشوعی
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
بهقدری این جمله به جونم نشست، که برم خطاطی یاد بگیرم و به نستعلیق رو کاغذ بنویسمش و بذارم تو کتابخونهم تا هر روز چشمم بهش بیفته.
«اوج بگیر که ببینی؛ نه اینکه دیده بشی».
| @ianashid